سلام دادم و با تعجب نگام کردی.حالمو با مهربونی همیشگیت پرسیدی و باز من با اینکه کنارت بودم دلم تنگ شده بود برات!!!چقدر بی بهونه دوستت دارم..چقدر میخوامت....از لباس راحتی های مامان که طبق معمول انداخته بود روی مبل٬فهمیدم خونه نیست....تنها بودی....
تا لباسامو عوض کنم سفره ی صبحونه رو آماده کردی و صدام کردی.چند تا حبه قند انداختی توو چایم و یاد اوری کردی که قرصمو خوردم یا نه؟؟سعی میکردم نگاهمو ازت بدزدم...تو هم همینطور...با صدای پرز دار و بغض گرفتت چیکار میکردم؟؟ چقدر تلاش می کردیم تا غصه های مشترکمون رو از هم پنهون کنیم..چقدر حرفای بیخود برات میزدم تا ذهنت رو منحرف کنم ...از روی لباست نگاهمو سر دادم رو قلب مهربونت....
دلم هری ریخت پایین...یاد گرفتگی رگهای قلبت و آنژیو و بستری شدنت توو بیمارستان و بخش قلب افتادم...اینکه میخواستی ما ندونیم تو روی تخت بیمارستانی و اصرار داشتی که فکر کنیم با دوستات رفتی مسافرت....
میخواستم حال قلبت رو بپرسم.....طاقت نداشتم باز دروغ بگی که خوبه و حالا حالا ها میزنه...هر چند این آرزوی منه....منی که حاضر بودم پیش مرگ همتون باشم ...توو هر شرایطی....ولی چه ها که ندیدم...چه روزایی رو که باهم نگذروندیم...روزای مصیبت و بدبختی و سیاهی....
غم عجیب چشمای نجیبت ٬دیوونم میکنه....هر دو به یه چیز فکر میکردیم...به چشمهایی که پر خون بود...به اتفاقی که افتاده بود.....به فاجعه ایی که میتونست خیلی عمیق تر باشه و باز لطف خدا شامل حالمون شد....
عجیبه!! هروقت از خدا دور میشم با یه پس گردنی حالیم میکنه که خیلی بهم نزدیکه....دوباره من بی تابش میشم...باز بغلش رو میخوام....و این جمله ی عزیز غربت نشینم یادم میاد که گفته بود"روی ماه خداوند را ببوس"....و چقدر باز توو این روزها محتاج روی ماه اونم....
قد و قامتت محکمترین تکیه گاه زندگی منه...سکوتت بهترین ناگفته ها رو داره...حتی نگاهی که گاهی از سر خشم بهم میندازی برای وقتایی که نق نقو میشم! ناسازگار میشم...شیطون میشم......میدونی که اصلا طاقت یه لحظه نگاه اونجوریت رو ندارم....حالا من چیکار کنم برای اینهمه نگرانی تو که مخفیش میکنی؟؟چیکار کنم برای غصه هایی که داری تلمبار میکنی روی دلت؟؟..چیکار کنم برای قدم زدنهای نصف شبت توو سالن خونه و سیگارایی که پشت هم دود میکنی توو بالکن آشپزخونه؟؟...من چیکار کنم برای قلب مهربونت...برای رگهایی که باید باز بشه و تو نمیخوای....
بزرگ بودن درد بدیه...من بچگی هامو میخوام...وقتایی که از حموم میومدم و تو سشوار و برس رو میگرفتی و با ناز و نوازش موهای بلندم رو سشوار میکشیدی....کودکی های که همیشه خانوم دکتر صدام میکردی و میخواستی حتما خانوم خودم باشم نه نوکر دکتر و بقیه....و من بی عرضه تر از اون بودم که این آرزوت رو براورده کنم...
چقدر امروز حقیرم که هیچکاری نمیتونم کنم نه برای تو نه برای عزیزای دیگم....چرا باید فقط شنونده باشم و صدام در نیاد...صبرم که زیاد نبود!!!! چی داره به سرمون میاد؟؟کی چشممون کرده؟؟ ما که داشتیم ساده زندگی میکردیم.......
قد و قامت مردونت رو...عطر تنت رو...غم عجیب چشمای نجیبت رو دوست دارم بابایی من.....
پ.ن.۱)چند روزی نیستم...خدا به دادمون برسه با حرفهایی که خواهیم شنید!!!!که خوشن و همش هستن مسافرت!!!!!!....
پ.ن.۲) آی دیم باز نمیشه!!!!نمیدونم چرا یاهو هی ارور میده!!!!
مامان همیشه میگه من از اون دختر شیطونای شیرین زبون و چاپلوس بودم که خودمو توو دل همه جا میکردم.میگه دائم در حال رقصیدن وناز و عشوه ریختن بودم.بعدشم همیشه بازی با پسرا رو ترجیح میدادم به دخترا.یعنی اولویت اول دوستی برای من جنس محترم مذکر بود!!
خودم یادمه اونوقت هایی که توو کوچه با پسرای همسایه فوتبال بازی میکردیم .الان بعضیهاشون رو که میبینم کلی خجالت میکشم!!!! چقدر دعوامون میشد سر دوچرخه و تاب و توپ!ولی خب٬همیشه یکی بود که محکم پشتم وایسه و هوامو داشته باشه.لو نمیدم کی بود!!!الان که همو میبینیم رومون نمیشه سلام بدیم!!عالمی داشتیما با چیزای یواشکی!!!
تابستونا بیشتر اوقات فک و فامیل بار و بندیل جمع میکردیم و پشت یه وانت نارنجی مینشستیم و میرفتیم بیرون.جنگل٬دریا٬امامزاده٬هرجا که میشد.البته بدون باباها.یعنی خانوما و بچه های زلزلشون!الان که یادمون میاد کلی میخندیم.....امامزاده عبدالله آمل هم زیاد میرفتیم.منم عاشق این انگشتر و النگوهای مصنوعی و آشغال پاشغال بودم.دخترخاله هامم ازم بزرگتر بودن و منو کمتر با خودشون میبردن.چون خودشون کارای یواشکی داشتن میترسیدن من لوشون بدم!!!زبونه دیگه!!!
یه بار توی یکی از این انگشتر فروشیا رفته بودم و هی داشتم زبون میریختم واسه پسره .یهو اون دستامو گرفت و گفت:عروس مامانم میشی؟؟!!فکر کن !!من ۷ سالم بود!!!منم همچین با ناز و عشوه گفتم:نمیدونم٬باید مامانم اجازه بده!!!من که نمیتونم همینجوری بله بگم.تازشم من که شما رو نمیشناسم!!!همینطوریم که نمیشه زنت بشم.لباس عروس میخوام با یه عالمه از این النگوها!!!گفت:خب ٬برو از مامانت اجازه بگیر و بیا بریم خونمون.گفتم:باشه.دویدم که برم از مامان اجازه بگیرم پسره بلند گفت به مامانت نگو من بزرگم!!!بگو اندازه ی توام!!!منم رفتم همه چی رو گذاشتم کف دست مامان.هیچوقت نفهمیدم چرا مامان و خاله عصبانی شدن و منو بردن مغازه ی اون پسره رو نشونشون دادم٬ خاله یکی خوابوند توو گوشش!!!!اونروزا نفهمیدم.....
تازه رفته بودم سوم دبستان که اسباب کشی کردیم خونه ی جدیدمون و تا پارسال توو همون خونه بودیم!!!بعد از ما یه خونواده ی دیگه هم اومدن خونه ی رو به رویی مون.یه دختر کوچولو داشتن.اونروزا من عاشق بابای این دختر کوچولو شده بودم!!!!یعنی اولین مردی که دوسش داشتم و میدیمش دلم یه جوری میشد!!! تا مدتها وقتی با دختر خاله ها زن و شوهر بازی میکردیم ٬اسم شوهر من میشد رضا!!!!یعنی اسم آقای همسایه!!!!تا صدای ماشینش میومد من جلوی در بودم!!!اهنوزم همسایمون هستن.دخترش شوهر کرده٬نوه هم داره!!!
دوم راهنمایی بودم ٬دختر درس خونی بودم که همش سرم توو کتاب بود.دلمشغولی دخترای امروز رو هم نداشتیم.یه مانتوی تیره باید میپوشیدیم با یه جوراب سیاه کلفت.پاچه شلوارمون رو میدادن بالا جورابامون رو نگاه میکردن.سه کیلو هم ابرو و سیبیل آویزون بود از همه!!!اونروزا یکی از پسرای فامیل بهم گفت:قول میدی جز من با هیچکی ازدواج نکنی؟؟ منم همچین رومانتیک ٬با بغض و گریه گفتم:آره٬قول میدم!!! بعد رفتم به بابا گفتم من دیگه شوهر دارم!چشای بابا چهارتا شد!!بعد براش تعریف کردم که چی گذشت بین من و اون پسره.اونوقتام نمیفهمیدم چرا بابا با اونا قطع رابطه کرد!!!!!
بازم بگم؟؟ از این چیزا زیاد دارمااا!!!!
پی نوشت بی ربطانه!!!)بلیطامون اوکی شد....پنج شنبه شب میپریم...نیومدیم حلال کنید دیگه!!!
پی نوشت اونجوری!!) حال خوشیست...نشسته عطر تنت بر تنم...در این لحظه نفس میکشم....
تا میومد جور بشه یه ضد حال دیگه میرسید از آسمون!!!!یکی دو تا سنگ نبود که بیفته جلو پام!!!بارون سنگ و سنگریزه و شن و ماسه نازل شده بود انگاری!!!بلا و بدبختی و مصیبت پشت هم!!!!هی اس ام اس بده و زنگ بزن و کامنت بزار ٬برو بچ رو خبر کن٬هی ذوق مرگ شو که این میاد و اون میاد٬بعد قسمت خودت نشه!!!!
تا کجای!!!!آدم میسوزه هاااااااا!!دیگه از مترو و آژانس و شخصی و سواری به مینی بوس هم رضایت دادیم!!اصلا اونم از سرمون زیاد بود به موتور هم راضی شدیم ولی نشد که نشد که نشد!!!!حتی سه روز هم روی اعصاب آقای همسر ویبره زدیم!!!خدایش چه اعصابی داره هااا!!! چه جوری تحمل میکنه منو؟؟ دلم واسش جیز جیزززز!!!!
اوا!!چته دختر؟؟ چقد نق میزنی؟؟زشته بابا!!!مثلا عروس داری!!!!خبرتو بگو و برو دیگه!!!این وجدان ما بید!!!اوهوم اوهوم!!خبرگزاری صدف نیوز که به تازگی با یه خبر توووووپ رسما کار خود را آغاز کرده٬تقدیم میکند...
بگم؟؟بگم؟؟ فحش نده٬میگم خب!!!! خبر رسیده که یکی از بانوان وبلاگ نویس که ما با او دوستی دیرینه ایی داریم وبلاگ برتر که چه عرض کنم!!!رتبه ی اول را از آن خود کرده است!!!!دوگوله هاتون رو به کار بندازید و حدس بزنید منظور ما چه کسی میباشد!!!!
معرفی میکنم:دکتر بعد از این!! روانشناس بلوگفا!! پزشک مخصوص دربار!! عروس سابق بنده!!!! شوهر ۱۳ تا زن!!! زن یک نوزاد هنوز به دنیا نیامده!!!مادر شوهر نمیدونم کی!!!جاری اون یکی!!!!مادرشوهر یه خونه اونورتر!!یه دونه دختر کل خاندانشون!!!اووووووووووووووفففففففففففففف
چه خبره نسرین؟؟ خدا خفت کنه!!چقدر پست و مقام و منصب داری تو!!!!! اوا!!!فهمیدین کیو گفتم؟؟؟آره دیگه نسرین بانو٬ صاحبخونه سیاه+سپید+خاکستری رتبه ی اول را از ان خود نموده است!! یه کف مرتب و یه جیغ و یه هوراااااااااا !!!!
حیف نشد عروس به این مهمی رو از دست دادم؟؟؟ ببینم دکی بارونی طلاق میگیره من دوباره اینو عروس خودم کنم؟؟؟جیگرتو گاز گاز!!! همه شاهد باشید که من در به شهرت رساندن این بانو نقش به سزایی داشتم!!الهی کوفتش بشه اون سکه که تنهایی میخواد هپلی هپوش کنه!!!البته اگه دوماد جونش جناب ویند دنسر که افتخار همراهی لحظه به لحظه با ایشون رو داشتن٬یه سهمی برای ما بزارن!!!!!
پ.ن) تبریک خانومی٬اووووممممممم
پ.ن۲) تولد ضامن آهو هم مبارک......خوش به حال اونایی که الان اونجان...اونایی که الان جای من نشستن...رواق امام....زیر لوستر دوم.....
مدرسه ی من تو خیابون اصلی شهر بود.اونوقتها مثل امروز توو هر خونه دو تا ماشین نبود که!!! خیابونا خیلی خلوت بود.یادمه ما خودمون تنهایی میرفتیم مدرسه و میومدیم!!!هیچ خطری هم تهدیدمون نمیکرد!!! حداکثر چند تا دوچرخه از اون سیاه بی ریختا از توو خیابون رد میشد.ماشین کجا بود؟!!!
یه پیرمرده کنار مدرسمون مغازه داشت.یه مغازه ی تاریک و قدیمی که درش هم همیشه بسته بود!!!یه پنجره داشت که یه تخته ی پهن و کلفت با دو تا زنجیر از دو طرف پنجره آویزوون بود و روش پر از خرت و پرت و هله هوله و ترشک و لواشک و عکس برگردون بود.....
توی مغازه همیشه تاریک بود.یعنی هیچوقت نمیشد توش رو ببینی!!!!من اگه روو پنجه ی پام می ایستادم تازه چونم میرسید به لب این تخته!!!! خیلی از این پیرمرده میترسیدم.قیافش یه جورایی ترسناک بود...پوست گردنش شل و افتاده ...صورتش پر از چروک...یه عینک کائوچو و یک کت زهوار دررفته....
دیشب خیلی فکرم مشغول اون مغازه و صاحبش بود...یه فاتحه براش خوندمو مطمئن بودم که بعد از ۲۰ سال یه کم بیشتر٬حتما مرده!!!!!اینهمه وقت هم ندیده بودمش...هیچوقت....
صبح که حسامو رسوندم مهد داشتم برمیگشتم چشم افتاد بهش!!!!باورتون میشه؟؟ خودش بود!!! همون شکلی با همون کلاه!!!همون عینک گنده ی کائو چو!!!اونم توو کوچه ی ما!!!! فقط چروکهای صورش خیلی عمیقتر شده بود.....ایندفعه اصلا ازش نترسیدم...احساس میکردم دوسش دارم....دلم برای بابا بزرگم که همون روزای بچگی از دست دادمش تنگ شده بود....چقدر دلم میخواست برم باهاش حرف بزنم...ببینم روزگارش چه جوریه....
میگما کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم!!!!!!!
*****
امروز بعد از ظهر ساعت سه کلاس داشتم...در کوچه رو که باز کردم آفتاب خورد توو صورتم.منم دلم فرتی گرفت!!گفتم خدا جونم ٬قربونت برم دلم واسه بارون تنگ شده ها....توو کلاس نشسته بودیم که آسمون تیره و تار شد...رعد و برق....باد و بارون.....اووووفففففففف.....دلم داشت پر میکشید واسه بیرون....بیصبرانه منتظر تموم شدن کلاس بودم.خانوم داشت نمره ی کوئیزا رو میخوند.بنده تنها شاگردی بودم که نمره ی کامل گرفته بودم!!!!کلی به خودم امیدوار شدم!!!!تصمیم گرفتم دیگه ترشی نخورم!!!!!
بالاخره تموم شد اون ساعتای کشدار و منو بارون به وصال هم رسیدیم...من با صندل پاشنه ۷ سانتی و مانتوی ریون٬آروم آروم عشق میکردم با بارون....مردم در عرض جیک ثانیه شده بودند کاپشن پوش و کلاه بافتنی و شال گردن و ....!!!!!!!دلم میخواست زیر یه ناودون وایسم و خیس خیس شم....خلاصه اینکه خدا جون دو بار امروز شرمندمون کردن.....حال داد بهم اساسی.....اووووممممممم....
امشب توو اخبار استان شنیدم توو همین یه ساعتی که یه سره بارون بارید٬۱۵ کیلومتر اونورترـ ساری ـ سیل اومده و ۳ نفر مردن!!!!.....
پ.ن)نمیدونم پدر کله پاچه بسوزه یا شیکم صاب مرده ی من؟؟!!!آبلیمو هم افاقه نکرد!!!!!
باز باران بی ترانه٬گریه هایم بی بهانه
میخورد بر سقف قلبم٬
باورت شاید نباشد٬خسته است این قلب تنگم٬
تلخ و شیرین مثل مجنون٬مثل لیلی
٬مثل دریای خروشان٬مثل امواج پریشان٬
بی قرار بی قرارم.......
******************************
وحشت از عشق که نه!ترسم از فاصله هاست٬
وحشت از غصه که نه!ترسم از خاتمه هاست٬
ترس بیهوده ندارم٬صحبت از خاطره هاست.........
صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست٬کوله باری است پر از هیچ که بر شانه ی ماست٬
گله از دست کسی نیست٬
مقصر دل دیوانه ی ماست.......