تبليغاتX
اینهمه خاطره رو چیکار کنم؟

اینهمه خاطره رو چیکار کنم؟

...........زندگی دفتری از خاطره هاست..........

وقتی ناراحت باشی و دلت گرفته باشد به همدردان خود پناه میبری و میبینی که غم تو دربرابر غمهای عالم ذره ایی بیش نیست...به غم خود میسازی و به خاطر آن غمها که نداری شکر میگویی.آنگاه قدر نعمتهایی که داری بر تو معلوم میشود.....دیگر تمنای خنده های مست را نداری ..همینقدر که از درد خون نباری برایت کافیست....درد خود را فراموش میکنی ودر آرزوی درمان همدردانت هستی.....

حال اگر بخت در خانه ی عمرت را کوبید و به تو سلام داد و با خوشدلی عالمت را روشن کرد٬آنوقت آسمان را سیاه نمیبینی٬هوا ابری نیست...آسمان هم خندان است و دنیا به رویت میخندد.....آنگاه سایه زلف پریشان فلک٬ دست لطفیست بر تن یک خاطره....احساس میکنی به راستی زندگی برای دوست داشتن است نه غم خوردن....و این هوای پاک و دلپذیر برای آمیخته شدن با عشق است نه اندوه جانکاه.....درمیابی جهان زیباست و زشتی مفهومی ندارد و هر چیز اثری از لطف خداست....

اینگونه است که به زندگی دل میبندی و دوستش میداری و دوستت میدارند. از باغ پر شکوفه ی امید هزار گل در نگاه تو٬ به لبخندی میشکفد و تو نیز٬ چون نسیم فرح بخش بهاری بر دل و دیدگان امید ٬ عشق و محبت به ارمغان میبری......

پ. ن. ۱)حال من خوب است.....غم٬ کم میخورم....

پ.ن.۲)بازم درس میخونم....به قول خاله کوچیکه: از وقتی یادمون میاد تو داشتی درس میخوندی !!!!!!راست میگه بنده ی خدا...اگه هر کی دیگه جای من بود با اینهمه نبوغ و استعداد!!!! تا حالا یه جراح پول در بیار درست و حساب شده بود...نه تار عنکبوت پاک کن ....

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 16:33 توسط صدف |


چه بارونی میاد...این صدای بارون منو به اوج میرسونه....ساعتها زیرش راه برم ـ بدون چترـ خسته نمیشم....بایستم کنار پنجره و زل بزنم به ریزشش بازم خسته نمیشم....صدای غرش ابرها رو دوست دارم....وقتی بهم میرسن محکم همو میگیرن توو بغلشون....اینقدر عاشقی میکنن که دلتنگ میشن...اشکاشون میریزه از اون بالا روو زمین ما...بوی خاک بارون خورده فضا رو پر میکنه...وای چه حالی میده...

چند وقت پیش بودم تهران...چه هوای داغی داشت...هم از هوا کلافه بودم هم از شیطتنهای این وروجک خسته شده بودم...جالب اینکه با اون هوای داغ ۳ بعد از ظهر رفته بودیم بیرون.نتیجه اش هم طپش قلب و افتادن فشار بود.مجبور شدم کل بازار یه بطری آب معدنی بگیرم دستمو قلپ قلپ بزنم بالا...

دیدن عزیزام کلی فاز داد بهم.دلم براشون یه ذره شده بود.اونام خیلی تحمل کردن منو با شیطونیهای این حسام خان.نمیدونم چرا اینجوری شده بود؟ از در و دیوار بالا میرفت...انگار توو عمرش نه اسباب بازی دیده بود و نه خوردنی خورده بود.شانس آوردم مامانم همرام بود کمکم کنه و گاهی ببردش بیرون تا من یه کمی استراحت کنم....

یه هفته تموم شد و موقع برگشت رسیده بود.بلیط قطار داشتیم.معمولا شب حرکت میکردیم ولی ایندفعه بلیط روز رو گرفتیم تا چشم اندازهای زیبای مسیر رو ببینیم.قطار که راه افتاد داشتیم کباب میشدیم بس که گرم بود.سیستم تهویه و خنک کننده مشکل داشت.مجبور شدم نجره ها رو باز بزاریم.هر چی پنجره رو میکشیدیم پایین دوباره میپرید سرجای خودش.یه بطری آب معدنی گذاشتیم تا وایسه سرجاش و بالا نره.چه سرو صدایی میومد تووووو.از یه طرف گرما از یه طرف سرو صدا....وارد تونل که میشد انگار راه نفسم بسته میشد...

چشمم همش به بیرون بود تا زودتر از استان تهران رد شیم و به یه ابادی٬ سرسبزی ٬چیزی برسیم..تا اونجا که همش کویر بود و بیابون.یه دو سه ساعتی طول کشید تا ورامین و گرمسار و چند جای دیگه رو رد کنیم...گفتیم یه کم بلوتوث بازی کنم بلکه از این حال و هوای خفقان گرفته در بیام که از خوش شانسی من باطری گوشیم خالی شد..

به مازندران که رسیدیم همه جا سبز شد..هوا خنک شد...کوهها چقدر قشنگ بودند...با عظمت و پر غرور...وشیده از درختهای سر به فلک کشیده و سبز..هوا هم خیلی خنک شد...انگار قطار هم جون گرفته بود..افتاده بود توو سرپایینی و هی میگازید....

قطار سوت میکشید و میرفت و من نگاهم از اون بالا به جاده بود..ماشینها اندازه ی یه ماشین اسباب بازی بودن....ماشین بزرگها که انگار دوخته شده بودن به جاده...اصلا راه نمیرفتن....

بالاخره رسیدیم به شهرمون....بارون نم نم میبارید و من تند تند نفس میکشیدم....روحم تازه شده بود...تا سه روز هوای اینجا بارونی بود...من دلم میسوخت برای اونایی که مجبور بودن ریه هاشونو از اون هوای کثیف پر کنن....البته اونام عادت کردن...همونجور که من با دریا و جنگل و کوه دوستی دیرینه ایی دارم....

از میزبانهای عزیزمم ممنونم...امیدوارم بتونم براشون جبران کنم....آخ یادم رفت از شهر بازی بگم.یه شب رفته بودیم شهر بازی سه راه بسیج...منی که یه ده سالی میشد سوار هیچ وسیله ایی نشده بودم از ترس نمیدونم چرا اونشب دلم میخواست همه ی وسیله هارو امتحان کنم.اصلانم نمیترسیدم...کلی حال داد اونجا....کشتی صبا...چرخ و فلک...ترن خانواده...چقدر دوست داشتم ترن هوایی هم سوار شم ولی همراه نداشتم....این یه دونه به دلم موند....ایس پک یواشکی هم خیلی چسبیدددددد....

پ.ن.۱) ولادت آقا امیرالمومنین رو به همه تون تبریک میگم..مخصوصا به باباهای خوب و نازنین مثل بابای من...بابای تو...بابای فاطمه که از همینجا دستش رو میبوسم و میگم که خیلی مخلصیم...

پ.ن.۲) شقایق منم بالاخره اومدو خبر سلامتیشو داد...من بازم براش آرزوی خوشبختی میکنم...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 18:21 توسط صدف |


دلم میخواست امروز عصر که رفتم خونه٬ نامه اش افتاده باشه پشت در....همون نامه ی قشنگی که تمبرش یه گل شقایقه....اما نه از این شقایقهای معمولی که هر جایی پیدا میشه...یه شقایق وحشی...یه شقایق تبدار....یه شقایقی که سیاهی وسطش واقعا سیاه و داغش اونقدر داغه که هیچ شبنمی نمی تونه خنکش کنه.....

دلم میخواد نامه اش خیس باشه..خیس خیس....بوی بارون داشته باشه و رنگ بال خیس گنجشکها...رنگ شمال....رنگ اون روزایی رو داشته باشه که زیر بارون میموندیم...چتر نداشتیم اما فرار نمیکردیم و میموندیم و با تمام وجود٬با تمام خوشبختیهامون سرما میخوردیم.......

دلم میخواد نامه اش رسیده باشه..فقط همین..حتی اگه هیچی توش ننوشته باشه...میتونم حدس بزنم که چی میخواست بگه....

کاش به جای همه ی این حرفها فقط واسم یه گل شقایق بفرسته....راستی چرا برام نامه نمیده؟؟نکنه یادش رفته ما با هم دوست بودیم؟؟به خدا خیلی وقته که ما باهم دوستیم..خیلی وقت....

شاید از اولین روزی که پروانه ها پرواز کردند....یا اولین روزی که بارون اومد..نمیدونم شایدم اولین روزی بود که بهار شد....اولین روز آسمون...اولین روز دل.....ما اونقدر باهم دوست بودیم که همه ی دنیا بهمون حسودیشون میشد..همه ی دنیا....

حیف که فقط نمیدونم اسم دوستم چی بود...ولی مثل اینکه از اولشم اسمشو نمیدونستم...مهم نیست...دوست من خودش بهترین اسمه....

کاش به جای همه ی اینا یه عکس ازش داشتم که هروقت دلم براش تنگ میشد به عکسش نگاه میکردم....اما حیف...حتی نمیدونم چه شکلیه.....آخه هیچوقت ندیدمش...نشونیشم از اول نداشتم...ولی مطمئنم که خیلی با هم دوست بودیم...

مطمئنم که اون هست....یه جایی اون دورها یا شاید یه جایی همین نزدیکی ها...شاید اسممو بلد نیست...شاید نشونیمو گم کرده....شاید....

خدا کنه امروز عصر که رفتم خونه.......

پ.ن.۱) از دفتر انشا سال سوم دبیرستان.....موضوع انشا:نامه ایی به بهترین دوست....

پ.ن.۲) دلم واسه شقایقم خیلی تنگ شده....عجیب دلم هواشو کرده....دوشنبه ها چقدر دلگیر شده...کاش یه خبری....چیزی....

 

+ نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 15:56 توسط صدف |


باید دیوونگی هامو ببخشی..نگاه سرد چشمامو ببخشی....میدونم گاهی حرفام خیلی تلخه...بگو میتونی حرفامو ببخشی....

باید گاهی توو چشمام خیره شی تا..بدونی چقدر غمگین و خستم....نمیدونم دخیل دلخوشیمو به چشمای کدوم آیینه بستم.....

یه دنیا خاطره توو کوله بارم منو از زندگی مایوس کرده....شبای بی چراع زندگیمو پر از تنهایی و کابوس کرده.....

توو نور روشن روزهای بعدی ..همون روزایی که آیینه وارن....همون روزای خوشرنگ دل انگیز.....که توو آغوششون پروانه دارن...

تو میتونی منو آشتی بدی با شبای روشن ستاره بازی....تو میتونی کنار من بمونی...تو میتونی منو از نو بسازی....

تو میتونی با یه لبخند شیرین بدی های منو آسون ببخشی...میتونی به کویر خشک قلبم تو به آهستگی بارون ببخشی.....

پ.ن.۱) تو میتونی.....

پ.ن.۲)یک هفته مفقود میشویم......`

پ.ن.3)شاعرشو نمیدونم....اما مانی رهنما خونده...دارم با این آهنگ زندگی میکنم...

+ نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 1:31 توسط صدف |


باید دست یکی از عزیزامو میگرفتم وبراش خواهری میکردم  و کمکش میکردم تا اون کوفتی رو بزاره کنار و حال جووونیشو ببره ...خونوادش از هر راهی وارد شدن افاقه نکرد.....دور و بریهاش میگفتن باید خودش بخواد...تا خودش نخواد نه از دست من و نه از دست هیچکس دیگه کاری بر نمیاد و همه موندن منتظر تا خودش بخواد....

بالاخره خودش خواست.یه زنگ زد بهم و فقط میخواست بدونه که آیا من جایی رو سراغ دارم؟ میتونم کمکش کنم؟؟اونم فقط برای یه مشورت....منم بلافاصله از یه دکتر وقت گرفتم و کمتر از یه ساعت دیگه بردمش کیلینیک....از اونجایی که خواهر نداشت تصمیم گرفتم براش خواهری کنم....

ظاهرا ما زود رسیده بودیم  چون هنوز کسی نیومده بود.یه خورده صحبت کرد با روانشناس و روال کار و یادش دادن و چند تا قرص متادون گرفت و راهی شهرمون شدیم.خوشحال بودم از اینکه کیلینیک خلوت بوده...خوشحال بودم از اینکه هنوز میشه روو جوونامون حساب کرد....

فرداشم سر همون ساعت رفتیم....روز دوم خیلی حالش بد بود...چند بار میخواست قول و قرارش و زیر پا بزاره...روو پا بند نمیشد....کلی باهاش حرف زدم...ازش خواستم مقاوم باشه...فکرشو بردم به آینده...به اینکه سرش رو بالا میگیره و با ابهت قدم بر میداره روو سنگفرشهای خیابون...کشوندمش به روز عروسیش...به بچه ایی که قرار بود بابا صداش کنه...حتی برای بچه اش اسم گذاشتیم...

کلی دلم براش سوخت.حتی نمیدونستم به کی باید فحش بدم؟ کی اینا رو به این روز انداخته بود؟؟ چرا به جای درس یا کار یا تفریح... باید گوشه ی اتاق مینشستن و با سیخ و پیک نیک ور میرفتن؟؟؟ به خدا دلم میگیره به این چیزا فکر میکنم....گریه میکردم و ازش میخواستم مقاومت کنه.....خودشم گریش گرفته بود.....بالاخره شب و به صبح رسوند.....

روز سوم توو کیلینیک جلسه بود و باید همه شرکت میکردن وگرنه جریمه میشدن....روانشناس قرار بود صحبت کنه براشون...اولش فکر کردم فقط همون یکی دو تا معتاد درب و داغون و تابلو هستن که روزای قبل دیده بودم....

ساعت جلسه که نزدیک شد  یکی یکی میومدن....خدای من!!!! چی میدیدم....این دختر و پسرای خوشگل و خوش لباس کجا و اینجا کجا؟؟؟ مخم داشت سوت میکشید.....اصلا نمی تونستم باور کنم چیزایی رو که میدیدم......

یه مامان خوشتیپ و خوشگل با بهترین لباس و آرایش دست یه بچه ی سه ساله رو گرفته بود و اومده بود...دور از چشم شوهرش...اخه کی به این روز انداخته بودتش؟؟

یه دختر و پسر دست توو دست هم اومده بودن. نامزد بودن و اول راه.....اینا دیگه چرا؟؟؟یه زن ۱۷ ساله!!! با یه بچه ی ۴ ماهه!! شوهر ۲۵ سالشو آورده بود واسه ی ترک....میگفت به قرص معتاده...میگفت شوهرش از ۱۴ سالگی اعتیاد داشته.....

باورتون میشه؟؟؟

خدایا....این دختر و پسرای خوشگل سرزمینم به چه جرمی به این روز افتاده بودن؟؟کراک و شیشه و حشیش ...چیکار به اینا داشتن؟؟

از وقتی اینا رو دیدم سرم به شدت میدرده...هر لحظه حمله های میگرنی میاد سراغم....پلک چشمم به شدت میپره.....

فامیل منم یه ده روزی پاک بود!!! حالا از گوشه و کنار میشنوم که باز شروع کرده....به لطف دو رو بریها و آدمهای آشغالی که از قبل اینا نون میخورن...کثافتهایی که با دوستی و صمیمیت میان جلو و دوباره همه چی و خراب میکنن...

امثال فامیل من کی میخوان بفهمن که هر دستی که از آستین بیرون میاد مهربون نیست؟؟کی میخوان بفهمن که هر کسی دلسوز نیست؟؟کی میخوان بفهمن خونواده بهترین پناهه؟؟؟

خدایا تو کمکشون کن....تو دستشون رو بگیر...نزار بیشتر از این توو لجن فرو برن...گناهی ندارن..............ای خداااااا

حالا با توام...توئی که خواستی و نزاشتن....تویی که اراده کردی و نزاشتن....ارزشش و داشت؟؟ ندیدی پدرت چه ذوقی میکرد وقتی باهاش سر یه سفره مینشستی و غذا میخوردی؟؟ ندیدی مادرت با چه افتخاری نگات میکرد؟؟ چشمای گریونشونو نمیبینی؟؟صدای دل شکستشونو نمیشنوی؟؟

کراک واست نه پدر میشه نه مادر...هیچی جز تباهی در انتظارت نیست...بگذر از دستهای اون کثافت با خواهر کثیفترش که مثل باتلاقن...بیشتر از این فرو نرو توو این لجن...همیشه نیستن کسانی که راحت بیارنت بیرون...

به خدا توکل کن خوب من.....تو میتونی.....یا علی......

پ.ن.۱)برای همه ی جوونای سرزمینم سلامت آرزو میکنم......شمام دعا کنید....

پ.ن.۲) راستی...آیدیمم پس گرفتم...اگه بدونین پسشو چی گذاشته بود...

+ نوشته شده در چهارشنبه 22 خرداد1387ساعت 1:51 توسط صدف |