دست در دست هم نهادیم و در شب یلدای کودکی هایمان
در کوچه ایی که یادگار خاطراتمان بود
پیمان مهر بستیم .............. 
حالا که نشسته در قایقی شکسته ایم
و در دریای پر تلاطم سرنوشت اسیریم................
باید پارو بزنیم تا جزیره ی متروک محبت را در قلبهایمان
دوباره بیابیم.............
چه بر سر عشقمان آمده؟؟؟؟
..........................

چقدر این نیم وجبی رو دوست دارم. همه ی زندگیه منه.
....................................
![]()
![]()
......................
آپ ایندفعه یه خورده با نوشته های قبلیم فرق داره.
امروز رفته بودم بازار دنبال یه شال میگشتم که به پالتوی جددیم بخوره.
تو یه پاساژ که تازه احداث شده و به قول بقیه خیلی های کلاسه دنبال شال میگشتم.
یه دفعه دیدم صدای گریه یه بچه میاد و از اونجایی که حس کنجکاویم یه خورده زیاده
کشیده شدم به اون سمت.
دیدم نگهبانهای یونیفورم پوش پاساژ با اون باتوم گنده ایی که بستن به کمرشون ومعمولا
مواظبن که آقا پسرای محترم یه وقت به دختر خانومایی که معلوم نیست روسری سرشون
هست یا نه؟ شلوار پوشیدن یا نه؟ اون مانتو تنشون یا بلوز کشی بی احترامی نکنن
یه پسر بچه ی حدودا نه ساله ایی که داشت بیسکوئت میفروخت رو گرفتن .
پسره هم چه جور گریه میکرد و جعبه ی بیسکوئیتهاشو میخواست.
یه نیگاه به پسره انداختم . صورت گرد با چشای درشت و رنگ پوستشم سبزه نمکی.
یه بلوز بافت که انگار چند سال از خودش بزرگتر بود بی رنگ و رو . با یه شلوار که انگار از
خودش کوچیکتر بود . پای بی جوراب و دمپایی!تصور کن
جیگرم داشت آتیش میگرفت. وقتی اون زار میزدو جعبه ی بیسکوئیتاشو میخواست انگار
یکی چنگ میکشید رو قلب من.
رفتم جلو به ماموره گفتم :چیکارش داری؟ گفت : خانوم شما دخالت نکن. گفتم کلاس
پاساژتون میاد پایین؟اونوقت میگین چرا همه بیکارن و علاف؟ بنده ی خدا داره کاسبی میکنه
خلاف که نمیکنه.
به پسره گفتم همه ی بیسکوئیتاتو می خرم. چند میدی؟ گفت: سه تومن.
منم پولشو دادم و بیسکوئیتارو گرفتم. مامورام ولش کردن. از پاساژ اومدیم بیرون.
پسره دستشو کشید رو صورتش که اشکاشو پا ک کنه. رد دستاش رو صورتش موند.
بیسکوئیتارو دادم بهش گفتم برو یه جا دیگه بفروش. دست کرد تو جیبش پولمو پس داد.
گفتم : مال خودت. یه نیگاه بهم انداختو گفت: خانوم من گدا نیستم. نون حلال میبرم خونه.
گفتم :عزیزم اینم حلالت نوش جونت.
گفت : نه خانوم درسته که پدر ندارم اما گدایی هم نمیکنم دستمو رو زانوی خودم میزارمو بلند
میشم. مونده بودم من چی بگم. ای خدا! بچه به این کوچیکی چقدر دلش دریا بود..........
گریه ام گرفته بود. پولمو داد دستمو رفت. جلوی چشامو یه پرده از اشک پوشونده بود.
به خودم که اومدم دیدم نیست.لا به لای جمعیت گم شده بود.
حالا خدا خدا میکنم تا ازش معذرت بخوام. غرورشو شکونده بودم. ای خداااااااااااااااا
اعصابم خورد شده کاش پیداش کنمو ازش معذرت بخوام
پسری کوچک با قلبی به وسعت اقیانوس
.............................
![]()
پاییز نگاه سردش را روی جاده میگذارد
و من ............
از مرز خستگی ها میرسم.
تو .............
اما هنوز منتظری.
دفتر خاطراتم روی دستهایت خاکستر میشود.
باد میوزد و تکه ی خاطراتم را روی شاخه های پاییز میکشاند.
پاییز.................
بی تاب تر از همیشه میگرید.
حالا من مانده ام با خاطراتی سوخته..........
باد...........
پاییز..............
دلتنگی......................
و تو ..............
تو منتظرم خواهی ماند
ایمان دارم........
.....................![]()