دل من تو را کم دارد..........
تو را که در خودت جا نمی گرفتی.......
تو را که آیینه ها طاقت نگاهت را نداشتند........
تو را که تا بی نهایت تکرار میشدی و صدایت از قناری ها پیشی می گرفت...........
حرف که میزدی پروانه ها پر میگرفتند و به ابرها میرسیدند............
دل من تو را کم دارد......
تو را که از خودم با من مهربان تر بوده ایی.........
دل من همه چیز دارد و هیچ ندارد........
دل من تو را کم دارد.......... تو را ..............
.................![]()

ده روز عزاداری هم تموم شد.........
این روزها معنی همه ی کلمه ها از ذهنم رفته....
کلمات هم مثل آدمها عجیب شدن.مثل اونا عوض شدن.......
اصلا یادم رفته عزا داری یعنی چی؟
یعنی لباس سیاه بپوشی و سینه بزنی و تو تکیه بشینی و به جای گوش دادن روضه منتظر
شام باشی؟
یا نه یعنی هفت قلم آرایش کنی و پر و پاچه بندازی بیرون و دوست پسرات رو نشون دوستات
بدی؟
تند تند آدامس بجویی و موبایل بگیری دستت و به اس ام اسات بخندی؟
نمیدونم...... اصلا کارای ادمها به خودشون مربوطه. هر کی هر طوری هست باشه.
............
امروز چقدر دلم گرفته........ شام غریبان بود
چند بسته شمع خریدیم و رفتیم آرامگاه. میدونستیم اونجا جای سوزن انداختن نیست.
پیاده رفتیم.غروب بود......... روی بیشتر قبرها شمع روشن بود...
.هر کی به یاد عزیزش یه گوشه ایی نشسته بود و زار میزد....
..چشمم افتاد به عکس داداشم
دلم پر کشید وسش...... با همون لبخند همیشگی..... چقدر دلم وسه مهربونیاش تنگ شده...
شمعها رو دونه دونه کاشتم تو خاک کنار قبرش...
. مامان همش یاد آوری میکرد که گلها نسوزه.....آخ ......... چه بغضی تو صداش بود.....
فدای اشک چشماش. من اگه اونجا نبودم خودشو مینداخت رو قبر زار میزد....
چقدر مادر دلشکسته اونجا بود.......... سر قبر جووناشون....
ای خدا
داداشم کجای دنیات رو تنگ کرده بود؟؟؟؟
تا آب شدن کامل شمعها نشستیم....خودمون با اشک شمع آروم آروم اشک میریختیم
اخه گریه کردنم چیزیه که باید قایمش کنیم ؟ نزاریم کسی اشکامونو ببینه؟
شمعها دونه دونه ذوب شدن......ردشون موند رو خاکها.....
مامان گفت بسه دیگه زل نزن به این عکس.......... پاشوووووو
رفتیم خونه . مامان هرسال شب شام غریبان اول به نیت امام حسین
و دوم برای شادی رو ح داداشم برنج میده. امسال اصلا کمکش نکردم.
تنهایی همه ی کارا رو کرد. چقدرم خوشمزه شده بود.......
چقدر دلم گرفته............![]()
( مهناز عزیزم... خیلی جات خالی بود.......خیلیییییی )![]()
دیشب به یادت دریای دلواپسی هایم را غزل غزل گریستم
اینک آکنده از بغضی ناشکفته با دلتنگی هایم شعر می سرایم
تو در چشمان مهتابی کدامین ستاره خفته ایی که حتی یک لحظه هم به دنیای رویاهایم
سرک نمی کشی؟
تو در کدامین سرزمین خانه کرده ایی که فریاد دلتنگی هایم را نمیشنوی؟
ای خسته از تکرار........
تنها دلخوشی ام تکرار لحظه هایی است که با تو داشته ام.....
و در این سراب سوخته با خیالش زنده مانده ام.
با تو ای خوب.... ای مهربان........ ای صمیمی
![]()
( مهناز و لیلی عزیزم: دلم وستون یه ذره شده. دلم به اندازه ی همه ی دنیا گرفته. چقدر زود گذشت ......
خدا کنه بتونم از خجالتتون در بیام. به خاطر همه ی زحمتهایی که بهتون دادم معذرت میخوام.
همتون رو دوست دارم......
)