تبليغاتX
اینهمه خاطره رو چیکار کنم؟

از امروز شما میتونید افتخار کنید که با یه قاتل حرفه ایی

 دوست هستید.....

اگه بدونین چیکار کردم؟؟ امروز همش نگاه میکردم به

ظرف ماهی که

 چه جوری تزئینش کنم

.بعد از کلی فکر کردن یه دونه گل مصنوعی رو با چسب

 دو قلوی رازی

چسبوندم به ته ظرف ماهی ها. یه کم صبر کردم چسب

 که خشک شد

ظرف رو پر از آب کردم و ماهی را انداختم توش.

چقدر خوشگل شده بود..........

هنوز یه ربع نگذشته بود که دیدم دو تا ماهی ها اومدن

 رو آب ولو شدن.

چشاشونم از حدقه در اومده بود.... دور چشاشون کبود

 شده بود.......

دوتاشون مرده بودن... آخ دلم سوخت........

 

( دوستای خوبم :شادی رو براتون دنیا دنیا و دنیا رو براتون شاد شاد آرزو میکنم. سال

 خوبی داشته باشید و به همه ی آرزو های قشنگتون برسید.....)

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 0:53  توسط صدف  | 

 خدای من ......... چه لدتی داره سجده در برابر تو..........چه لذتی داره

وقتی میبینم قطره ای ازدریای بیکران توام............

. چه لذتی داره وقتی که خسته ازنا امیدی هاو لبریز از پیروز ی ها

 به یاد تومی افتم...........

خدا جونم.....

وقتی دستهای ناتوانم رو در پناه دستهای سخاوتمندت میگیری...

. چه احساس سبزی رو میریزی تو وجودم.........

.از این به بعد هر لحظه احساست میکنم...... امید رو ازت یاد میگیرم.......

وقتی هنوز به من... با ابنهمه گناه نگاه میکنی...........

. چه جوری ستایشت نکنم؟؟ چه جوری ازت نخوام؟؟

خدایا ممنونم که یه بار دیگه بزرگیت رو نشونم دادی........

یه بار دیگه منو وسه ی همیشه مدیون خودت کردی...

خدایا کمک کن به عهدهایی که با تو بستم پایبند بمونم.......

 نزار باز تو نا امیدی یادت بیفتم.........

چراغ حضورت رو همیشه تو دلم روشن کن........

فدای مهربونیات

( از همه ی دوستای خوبم که برای سلامتی قشنگترین غزل دفتر زندگیمون دعا کردن ممنونم )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 17:15  توسط صدف  | 

ميدونم عادت دارين تو اين كلبه باصفا حرفاي عاقلانه و عاشقانه ببينين
اما اين دفعه رو نديد بگيرين كه هر چي زور زديم نشد كه آروم بگيريم.

گفت: يه فرشته كوچولو......................................... و اينكه دعا كن
منم كه بلد نيستم عين آدم حرف بزنم عين خودم ميگم.

اوستا كريم اوستا كريم ميدوني كه ما خود خواهيم
ما فرشته هامون رو ميخوايم. تو رو به خودت قسم اذيتمو ن نكن

آخه لامصب مگه خودت اين دل رو به ما ندادي مگه نميدوني چقده كوچيكه
چقده زود ميشكنه
جون خودت صغري كبري نكن فلسفه نباف
"ما اين فرشته رو از تو ميخوايم"

مخواي قسمت بدم؟ به چي بگم؟ يادم بده.
ميخواي بهترين چيزاي زندگيم رو بدم ميخواي بگيرشون؟ اون خوابايي كه خيلي دوسشون دارم.
ميخواي كور خوابم كن هر چند واسم سخته عين جون كندن اما " ما اين فرشته رو از تو ميخوايم"

نگو همون دو روز پيش رفتم اونجا كه فرشته ها واسه پرواز به صف شدن نگو
رفتم ديدم بارها اما به خودت قسم نتونستم عادت كنم
نخواه كه صدف اينو تجربه كنه.
همين رو ميخواستي ؟ كه اشكي شم؟ و همين يه نمه آبرو رو ببري؟
باشه قبول اومدم اينجا كه همه ببينن اين هم آبرو و غروروم ولي
"ما اون فرشته رو از تو ميخوايم"

خودت ديدي ديشب من و گيتي دو نفري اومديم پيشت
نگاه كن دستامو گاه كن تارهاي در رفته گيتي رو
اگه بخواي حاضرم همه سيماشو پاره كنم همه انگشتامو خون آلود
ولي " اون فرشته رو از تو ميخوايم"

با مرام! اگه قراره همه فرشته ها پروازي بشن
يهو يه تابلو ميزدي اول زمين و زندگي كه به جهنم خوش آمديد.
خودت بگو خودت رو بزار جاي ما بي فرشته ها حيرون كوچه هاي زنديگي چه كنيم؟
واسه همين بامرام ميگم ما اون فرشته رو از تو ميخوايم"

مولانا بودي ميگفتم جون شمست حال چه جوري قسمت بدم؟ ببين نيگاه اين جاي بوسه يه فرشته ست رو گونه ام. اره به همون فرشته قسمت ميدم " ما اين فرشته مون رو از تو ميخوايم"

اوستا من نوكرتم كوچيكتم بزار پاهاتو ببوسم كاش ضريح داشتي انگشتامو حلقه ميكردم تو ضريحت.
نا سلامتي تو خدايي خدايي كن. " ما اون فرشته رو از تو ميخويم"

اوستا كريم اشكي نميشي اشك مارو ميبني؟ قاط نميزني قاط زدن ما رو تماشا ميكني؟
همه دنيا به عشقت دارن مريقصن به بايزيد به حلاج به شيرين و فرهاد
به ليلي و مجنون به عشق به مهربوني صالا به خودت قسم " ما اون فرشته رو ازتو ميخوايم"

ميدونم ميخواي بگي يكي بياد اين ديونه رو جمع كنه طاغي شده طغيان كرده
آره طغيان كردم و محتاج يه حلقه ليلي ام رو گردنم
ديوانهچون طغيان كند ديوار و زندان بشكند از زلف ليلي حلقه اي بر گردن مجنون كنيد

اوستا ببين معركه گرفتم تا آمين جمع كنم عين دوره گردا منتظرما
نا اميدم نكن اون فرشته رو از تو ميخوام آمين


+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 12:10  توسط صدف  | 

چند وقتی بود که منتظر یه تلنگر بودم ..... یه اتفاق ساده..... که حس

نوشتن بهم بده و بتونم وبمو اپ کنم.

هیچ چیزی نمیتونست حسمو برگردونه برای نوشتن...

نه آسمون ابری که بغض بی صداش منو یاد خودم میندازه.... خود خودم که

 گاهی دلم براش تنگ میشه.....

نه صدای بارون که بی رحمانه شلاق میزد به تن بیرنگ پنجره ها و من عجیب

 عاشق این صدام..... نه خیابونای شلوغ و پسرک آدامس فروش ... ونه حتی

 سفر و دیدن عزیزترینام که همیشه برام یه دنیا خاطره داره..... هیچ چیز.......

اما ناگهان... صدای تلفن.... فرو ریختن کاخ آرزوها.....

خدای من چی می شنیدم؟؟؟مگه ممکن بود؟؟؟  همینطور الکی؟

لمس پهلو... حس کردن یه توده زیر انگشتهای یک مادر....

بیمارستان... جراحی..... شیمی درمانی.... التماس یک مادر برای

زندگی دوباره فرشته ی کوچولوی نازش.......

ایندفعه یه فرشته ی کوچولو منتظره تا دعاهاتون مستجاب بشه.

نکنه یادمون بره دعاش کنیم؟؟؟

خدایا... میخوام به یه زبونی صدات کنم که " نه " نگی......

 یه جوری التماست کنم که جوابمو بدی......ای خدا... این فرشته ی کوچولو رو نجاتش بده...

اون خیلی معصومه.. هنوز دورنگی های دنیا رو ندیده که بخواد به خاطر گناهکار بودن تحمل

کنه... پاکه پاکه....ای خدا...........

دوست من! تویی که الان داری سطر به سطر نوشته هامو میخونی...

. یادت نره وسش دعا کنی ... همین الان ... از ته دل...

ای خداااااااااااااااااااااااا

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 8 اسفند1385ساعت 15:21  توسط صدف  |