
از امروز شما میتونید افتخار کنید که با یه قاتل حرفه ایی
دوست هستید.....
اگه بدونین چیکار کردم؟؟ امروز همش نگاه میکردم به
ظرف ماهی که
چه جوری تزئینش کنم
.بعد از کلی فکر کردن یه دونه گل مصنوعی رو با چسب
دو قلوی رازی
چسبوندم به ته ظرف ماهی ها. یه کم صبر کردم چسب
که خشک شد
ظرف رو پر از آب کردم و ماهی را انداختم توش.
چقدر خوشگل شده بود..........
هنوز یه ربع نگذشته بود که دیدم دو تا ماهی ها اومدن
رو آب ولو شدن.
چشاشونم از حدقه در اومده بود.... دور چشاشون کبود
شده بود.......
دوتاشون مرده بودن... آخ دلم سوخت........
![]()
![]()
![]()
( دوستای خوبم :شادی رو براتون دنیا دنیا و دنیا رو براتون شاد شاد آرزو میکنم. سال
خوبی داشته باشید و به همه ی آرزو های قشنگتون برسید.....)
![]()
خدای من ......... چه لدتی داره سجده در برابر تو..........چه لذتی داره
وقتی میبینم قطره ای ازدریای بیکران توام............
. چه لذتی داره وقتی که خسته ازنا امیدی هاو لبریز از پیروز ی ها
به یاد تومی افتم...........
خدا جونم.....
وقتی دستهای ناتوانم رو در پناه دستهای سخاوتمندت میگیری...
. چه احساس سبزی رو میریزی تو وجودم.........
.از این به بعد هر لحظه احساست میکنم...... امید رو ازت یاد میگیرم.......
وقتی هنوز به من... با ابنهمه گناه نگاه میکنی...........
. چه جوری ستایشت نکنم؟؟ چه جوری ازت نخوام؟؟
خدایا ممنونم که یه بار دیگه بزرگیت رو نشونم دادی........
یه بار دیگه منو وسه ی همیشه مدیون خودت کردی...
خدایا کمک کن به عهدهایی که با تو بستم پایبند بمونم.......
نزار باز تو نا امیدی یادت بیفتم.........
چراغ حضورت رو همیشه تو دلم روشن کن........
فدای مهربونیات
( از همه ی دوستای خوبم که برای سلامتی قشنگترین غزل دفتر زندگیمون دعا کردن ممنونم )![]()

چند وقتی بود که منتظر یه تلنگر بودم ..... یه اتفاق ساده..... که حس
نوشتن بهم بده و بتونم وبمو اپ کنم.
هیچ چیزی نمیتونست حسمو برگردونه برای نوشتن...
نه آسمون ابری که بغض بی صداش منو یاد خودم میندازه.... خود خودم که
گاهی دلم براش تنگ میشه.....
نه صدای بارون که بی رحمانه شلاق میزد به تن بیرنگ پنجره ها و من عجیب
عاشق این صدام..... نه خیابونای شلوغ و پسرک آدامس فروش ... ونه حتی
سفر و دیدن عزیزترینام که همیشه برام یه دنیا خاطره داره..... هیچ چیز.......
اما ناگهان... صدای تلفن.... فرو ریختن کاخ آرزوها.....
خدای من چی می شنیدم؟؟؟مگه ممکن بود؟؟؟ همینطور الکی؟
لمس پهلو... حس کردن یه توده زیر انگشتهای یک مادر....
بیمارستان... جراحی..... شیمی درمانی.... التماس یک مادر برای
زندگی دوباره فرشته ی کوچولوی نازش.......
ایندفعه یه فرشته ی کوچولو منتظره تا دعاهاتون مستجاب بشه.
نکنه یادمون بره دعاش کنیم؟؟؟
خدایا... میخوام به یه زبونی صدات کنم که " نه " نگی......
یه جوری التماست کنم که جوابمو بدی......ای خدا... این فرشته ی کوچولو رو نجاتش بده...
اون خیلی معصومه.. هنوز دورنگی های دنیا رو ندیده که بخواد به خاطر گناهکار بودن تحمل
کنه... پاکه پاکه....ای خدا...........
دوست من! تویی که الان داری سطر به سطر نوشته هامو میخونی...
. یادت نره وسش دعا کنی ... همین الان ... از ته دل...
ای خداااااااااااااااااااااااا