تبليغاتX
اینهمه خاطره رو چیکار کنم؟
مادر٬من کدام گل را پرپرکردم که از شیر گرفتی ام؟

 کی چشم من از اشک تهی بود که از گهوراه جدایم کردی؟

کی دروغ گفتم که گفتی بزرگ شده ایی؟

بال کدام پرنده را شکستم که دیگر بغلم نگرفتی و کدام دانه ی گندم را

خوردم که از بهشت آغوشت بیرونم کردی؟

به امید کدام آسیه در نیل آرزوها تنهایم گذاشتی؟

طبق کدام سنت٬ناف مرا برای غم بریدی؟

چرا دستم را رها کردی تا در بیابان هیچ و پوچ سرگردان شوم؟

من کی خواب ستاره ها و ماه و خورشید را دیدم که نامردمان به چاه

تنهایی ام انداختند؟

مادر!

من از جنس این مردم نیستم.سردم شده

می خواهم برگردم به گهواره ام......

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 تیر1386ساعت 0:45  توسط صدف  | 

روی یک بوم نقاشی٬زندگی ام را نقش میزنم.

آبی حضور پدر و قلب مهربانش که به بیکرانگی آسمان و دریاست.

سبز٬حضور مادر مثل ذشتهای زیبا٬وسیع٬آرام و روح نواز.

خواهرم ارغوانی و سرشار از دوست داشتن است.برادرم را نیلی رنگ

میزنم.هرچند طوفانی وزید و رنگ خاکستری پاشید روی تمام زیباییها و

حضور برادر گم شد در بحبوحه ی تابلوی سالهای عمرم.

صورتی٬قشنگی٬سادگی و بی خیالی کودکی هایم شد.دنیایی با

قلبهای کوچک و آرزوهای بزرگ که قد کشیدن و بزرگ شدن نخستین آن

 ها بود.

سرخ٬شور٬هیجان و سرمستی جوانی ام را به تصویر خواهد

کشید.رنگی که چشمهای ترم از غم برادر به خود گرفت.

روی دوش رنگ زرد٬روزهای تلخ حضور "او"را میگذارم.نامهربانی بود که

هر چه بیشتر مهربانی دید٬نامهربانتر شد.کسی که میدانم برای حضور

نافرجامش در حق رنگ زرد اجحاف کرده ام.

خط ممتدی با رنگ طلایی از کنار سالهای جوانی ام میکشم که حاصل

همراهی چند ساله ی همسرم با من است.....

هنوز نیمی از بوم٬سفید

مانده.نمیدانم در کجا این تابلو به آخر میرسد و شاید هم ناتمام

بماند.نگاهش میکنم.....

نمیدانم با تمام اینها تابلوی زیبایی شده یا نه؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 0:22  توسط صدف  | 

 به یاد کتاب فارسی کلاس اولم...

دختر جان!باور کن از اولش هم قرار نبود من مرد کتاب قصه های تو باشم.من آنجا در

ظهر داغ شهریور لم داده و تنهایی نیلوفرهای مرداب را زمزمه میکردم که یک نفر

دست مرا گرفت به کتاب قصه های تو برد٬بی خیال نشسته بودم درست پشت اندوه

سارها و به مصیبت شاعر میخندیدم که رگبار زد و باران گرفت.پشت پنجره کودکی بود

 که راه دبستان را گم کرده بود٬گفتند:اینجا یک مرد کم دارد و من شدم "مرد در باران

آمد."با تو سکوت کردم به اندازه ی چند قرن برای یاد بود آن بهاری که لابه لای دفتر

خاطره ات گم شده بود.با تو جاده را در هق هق خیس باران به دبستان بردم و

همینطوری خیلی اتفاقی شدم سرمشق بازی کودکانه.زیاد به من دل نبند.....

من همان اتفاق تگرگم در کوچه های تابستان و همین که خورشید با کرشمه از

پشت آن ابرهای سپید بتابد من خواهم رفت....

پ.ن.۱) ولادت بانوی آب و آیینه بر تمامی مادران سرزمینم مبارک  

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 تیر1386ساعت 0:12  توسط صدف  |