کنه و جاش یه آپارتمان بسازه.بابا راضی نمیشد. برامون از خاطره
هاش میگفت.از اینکه این خونه رو با عشق ساخته.بچه هاش تو این
خونه پا گرفتن.دونه دونه ی خاطره هاشو که میگفت دستشو میزاشت
رو قلبش و یه آه بلند میکشید.
ولی ما راضیش کردیم.بهونه آوردیم که مامان دیگه نمیتونه خونه رو جمع
و جور کنه.دلش شکستست.آپارتمان براتون بهتره.
خودمم همش منتظر بودم یه بلدوزر بیاد و تک تک آجراشو له کنه.
دیگه اون خونه رو دوست نداشتم.درسته که کلی خاطره ی خوب
داشتم ولی یه خاطره ی بد خط کشید رو اونهمه خاطره ی قشنگ.
امشب بیخیال خونه ی جدید بابام نشسته بودم که دوستم اس ام اس
زد.گفت:دارن خونتون رو خراب میکنن٬دلم گرفته.
یه چیزی تو دلم لرزید.لباس پوشیدم و سریع رفتم اونجا.خدای من!
خونمون سقف نداشت.بعضی از دیواراش ریخته بود.خدا جونم.
تو این خونه جای پای داداشم بود.صدای قدمهاش....عطر
نفسهاش....واااااااااااای
حالا من سراغشو از کجا بگیرم؟؟اونموقع که میرفتم تو اتاقش همیشه
برام زنده بود.عکسش رو دیوار بهم لبخند میزد.لباساش هنوز تو کمدش
بود و بعد چند سال وقتی بو میکردم هنوز بوی عطر تنش رو میداد.
همه چی مثل فیلم اومد جلوی چشمام.اون روزی که یه تلفن خبر از
دست دانش رو داد.....همه ی خونه بوی مرگ میداد.همه جا سیاه
بود....بوی خرما...حلوا......
چه روزای بدی رو گذروندیم..چه جوری تحمل کردیم؟؟
چقدر خودخواه بودم که میخواستم با خراب شدن اون خونه همه ی
خاطره هامو پاک کنم...اینا تو قلب منه...تو ذهنه من....همیشه
هست......
پ.ن.۱)ببخشید....هر چی اومد به ذهنم نوشتم.......
پ.ن.۲)دلم عجیب گرفته........زندگی عجب رنگی گرفته......صدای تلخ
بودن.....باور تلخ لحظه ها....
شاید نام زیبایت را گوشه ایی حک کرده باشم
یا شاید ورودت را به مناسبت های مهم زندگی ام جشن گرفته باشم.
چه میدانم٬
شاید زیر روزها و ماه های خط خورده٬لحظه های نبودنت را
چوب خط زده باشم.
کاش اینهمه عشق و انتظار را میشد پیچید و به تو هدیه کرد تا تو هم
بدانی انچه اینجا با عشق تو در آمیخته ام٬شیره ی جان نا توان من
است.
بیش از این منتظرم نگذار.........
مبهم و سیاه را همیشه با خود همراه سازم؟
آیا سهم من٬رفتن به ماتمکده ی بی روح و خسته ی زندگی و دست و
پا زدن در باتلاق درماندگیست؟
میخواهم برای یک بار هم که شده دلم را آفتابی کنم.
دیگر نمیخواهم بی رحمانه بر گور آرزوهایم زار بزنم.
چشمانم از اینهمه باران تنهایی خیس خیسند.
لبهایم از تکرار ظالمانه ی "من نمیتوانم"به ستوه آمده اند.
میخواهم دستم را به پاکی ها بدهم و دریایی شوم.....
سهم من ٬خوب زیستن است.
میخواهم عطر گلها روح نا آرامم را صیقلی کند تا از عطرشان سرمست
شوم.
میخواهم پاهای برهنه ام شنهای نرم ساحل آرامش را احساس
کنند.......
میخواهم با تمام کینه ها و نامردمی ها ٬خداحافظی کنم.
بی هیچ واهمه ایی بلند میشوم و به آسمان٬به دریا٬به خوبی
سلام میکنم
و میگویم که چقدر مشتاق دیدار پرندگان آسمان خوشبختی هستم.
بلند میشوم و لبخند میزنم...
زندگی از این لحظه مال من است...
از سومین روز گرمترین ماه خدا.....ا
ز این روز من دوباره آغاز میشوم......