تبليغاتX
اینهمه خاطره رو چیکار کنم؟
جاده طولانی شده بود.برخلاف وقتایی که ساکن اونجا بودم و همیشه زود میرسیدم ایندفعه انگار یکی داشت

اون سرشو میکشید...تمومی نداشت....حس عجیبی داشتم.اصلا نمیدونستم دلم چی میخواست؟

نمیدونستم دوست دارم برسم یا نه؟؟رسیدم...

چشمم که به میدون اول شهر افتاد یه چیزی توو دلم تکون خورد.بغض سنگینی نشست توو گلوم.

چقدر دلم میخواست آسمون ابری شه و بباره...منم یه دل سیر اشک بریزم.چقدر

جای( تو )خالی بود...دوست داشتم نفسهای عمیق بکشم.هوا رو توو ریه هام ذخیره کنم واسه وقتایی که 

نیستم.رسیدم به کوچمون...  همون شکلی بود.همون تاکسی های قراضه...همون راننده ها...منصوری هم

بود....

آرزو به دلم مونده بود یه بار اونو ترو تمیز ببینم.رفتم شهرک...یه نگاهی پر از حسرت به خونمون

انداختم....دیواراش صورتی شده بود.همون رنگی که من

عاشقشم.دوست داشتم برم بالا سر همه ی اونایی که تو خونه بودن داد میزدم..دلم میخواست بیرونشون کنم

 و برم جلوی پنجره چهار طرف شهرک نگاه کنم..خونه همسایه ها رو دید بزنم....یواشکی....خونه ی لیلی

من...هیچ چیش عوض نشده بود..احساس میکردم رد دستمالامون مونده رو شیشه ها. .....

خدایا!دوسال گذشت...چرا نمیتونم دل بکنم از اون روزها؟؟من همه ی زندگیمو و دلخوشیمو

اینجا جا گذاشته بودم. رفتم دانشگاه... یه ساختمون دیگه جلوش سبز شده بود.چقدر دلم واسه

 استادام...دوستام..حتی بوفش تنگ شده بود..یادش به خیر... یه کم جلوتر باشگاه بود..باشگاهی که ۵ سال یه

روز درمیون میرفتم اونجا ورزش میکردم..چه ابهتی داشت لباس تکواندو..مبارزه...فرم...دلم خوش بود به هر چند

 ماه ارتقا کمربند...مشکی رو که گرفتم رویاهام بزرگتر شد...غرورم بیشتر..غافل از بازی های روزگار.........

زنگ زدم به یکی از دوستام که بیاد پارک شهر.حسابی با هم حرف زدیم.

حال اون خرابتر از من بود.چند ساعت شده بود و وقت دل کندن رسیده بود...

رفتم از شیرینی سرای شاه بلوط شیرینی های سنتی رو که خیلی دوست داشتم

خریدم...با بدبختی از اونجا دل کندم...نصف وجودمو اونجا جا گذاشتم....نمیدونم کی میتونم دوباره برم

اونجا؟ولی هرچی هست احساس غربت نمیکنم.....لیلی من...تو همه ی خیابوناش دنبال خاطره هامون

گشتم.حالا تو کجا و من کجا؟؟دلگیرم و تنها...

کاش بفهمن که واسه ی اونا از همه ی دلبستگی هام دل کندم...از خودم گذشتم...

پ.ن.۱)غزال ناز غزل ها...دلم ترک خوردست........

پ.ن.۲)مینویسم: د ی د ا ر ....تو اگر بی من و دل تنگ منی...یک به یک فاصله ها را بردار.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 0:1  توسط صدف  | 

تو تبلور هفت آسمان زندگی منی.

به زمین سوگند و به زمان و به نخستین سخن عشق٬که تو بارورتر از فضا و نور و ستاره ایی.

به من نگاه کن....

بگذار در سکوت بی انتهای صدا٬سکوت بی انتهای نگاه تو ٬زمین و زمان را دریابم.

ای مهربانترین٬

آبی ترین لحظات را با تو و از تو دارم.

در خلوت تنهایی ام٬امتداد نگاه معصومانه ات را میگیرم.

تو نشانه ی آرامشی.......تو خود آرامشی......

با چه زبانی بگویم دوستت دارم........

پ.ن.(نسرین جون ببخشید تو بازی که دعوتم کردی شرکت نکردم....قبلا از خودم تو یکی از این بازی

ها گفتم.هنوز عوض نشدم....هنوزم عاشق بارونم و آسمون ابری...بدترین اتفاق زندگیمم

همونی هست که همه میدونن......بهترینشم هنوز اتفاق نیفتاده و من هنوز منتظرم.....)

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 شهریور1386ساعت 23:59  توسط صدف  |