تبليغاتX
اینهمه خاطره رو چیکار کنم؟

هیچ کس اشکی برای ما نریخت ...

هر که با ما بود از ما می گریخت ...

 چند روزی ست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست...

 گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفاءل می زنم...

حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت: ...

ما زیاران چشم یاری داشتیم... خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

پ.ن)چقدر خوشم میاد از خوندنش.........
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 0:9  توسط صدف  | 

بازم بوی مهر....بوی مدرسه...همه ی خیابونا رو پر کرده..

.کتابفروشیا خیلی سرشون شلوغه...خوش به حالشون.چه دفترای خوشگلی دارن بچه ها.

چه مدادا و خودکارای شیکی...اونوقتا که من مدرسه میرفتم همش دفتر تعاونی بود..

.دبیرستانی که بودم یه خورده از این دفتر خوشگلا اومده بود توو مغازه ها..حالا دلم میخواد از این جامدادی

 های خوشگل...کوله ی رنگی...دفترهای سیمی جلد فانتزی داشتم...ولی نه!من دیگه بزرگ شدم..

چقدر دنیای آدم بزرگا بده...یه جورین...همش طعنه میزنن...متلک میگن...اصلا حوصلشونو ندارم..

.کاش هنوز بچه بودم...بدون دغدغه...زندگی آروم.....خسته شدم از این اعصاب خوردی های مسخره....

شده تا حالا برین مهونی و از دماغتون!! در بیاد؟؟

من تجربه کردم...وحشتناک....

وقتی مهمون من بوده به بهترین شکل پذیرایی کردم...کم نزاشتم....

خودمو هلاک کردم تا به مهمونم خوش بگذره..

حالا خانوم بعد شش ماهاومد دعوت کنه...اینقد به قر و فرش میرسه که چایش هم بعد افطار اماده شده

 بود....بامیه ی مونده رو گذاشته بود کنار خرما...اذان میدادن مهمونا دنبال ظرف بودن تو کابینتای خونه...اینقدر

 بی عرضه بود که حتی ظرفاشو آماده نکرده بود...

حسابی بهم برخورد...از جمعه تا حالا اعصابم خرابه...دیشب برای اولین بار آرامبخش زدم بالا بلکه یه شب آروم

 بخوابم...خوب نشدم که هیچ...بدترم شدم....

حالم خرابه.....هیچی از یادم نمیره...کینه ایی هستم شدید..

دعا کنید منفجر نشم که .......معلوم نیست گدازه های آتشفشانم دامن چند تا خونواده رو بگیره...

 

پ.ن.۱)خوشحالم که یه دوست خوب پیدا کردم.....نسیم کوچولوی عزیزم.....

پ.ن.۲)خاطره هاتو محکم نگه میدارم...مطمئن باش به دست باد نمیدم......

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 0:49  توسط صدف  |