تبليغاتX
اینهمه خاطره رو چیکار کنم؟
چند روز پیش منیژه تپلف از آمل زنگ زد واسم که یه مهمونی دارن دوست دارن منم باشم.پرسیدم

کیا هستن؟گفت:چند تا از بچه ها ی باشگاه.منم کلی ذوق کردم و گفتم حتما میام.چون خیلی وقت

بود ندیده بودمشون.بعدش گفت مرجان گفته واسش زنگ بزنی.گفتم این خسیس خودش چرا

نمیزنگه؟؟بعد از اینکه قول دادم حتما میرم مهمونی زنگ زدم به مرجان. دیدم خانوم میگه تولد منیژه

هستش و فقط ما چند نفر دعوتیم.خلاصه پنج شنبه شب رفتم آمل.از همونجام یه گردنبند نقره

خوشگل واسش خریدم که کوفتش بشه.الکی به مرجانم گفتم جور نشد بیام مهمونی.خیلی ناراحت

شد.میگفت کلی حرف داره واسم.گفت باید شب و خونشون بمونم تا صبح با هم بحرفیم. ولی من گفتم

مشکلی پیش اومده و نمیتونم بیام.از اونجایی که من عاشق سورپرایزم به کسی نگفتم که میرم.یه

 خورده تو خیابونای آمل گشت زدم.کلی از خیابونا عقب نشینی کرده بود.سر کوچمون که فقط یه میوه

فروشی مونده بود اون وسط.همه کشیده بودن عقب.عکاس باشیمونم داشت کف مغازه رو تی

میکشید.یادش به خیر یه روز خیلی باد میزد و روسری منم همش سر میخورد.منم با روسری کج و کوله

رفتم توو مغازش گفتم ببخشید میشه برم توو اون اتاقی که عکس میگیرن؟ با تعجب و یه لبخند مرموز

نگام کرد گفت برای چی؟ گفتم اخه اونجا آیینست میخوام روسریمو درست کنم...حتما کلی فکر خوشگل

 کرده بود واسه خودش...کتابفروشی اونور خیابونم اومده بود اینطرف.یه چند تا مغازه ی دیگه هم

اضافه شده بود.نمیدونم این چه بغضیه که تا میرسم آمل میپره توو گلوم؟؟یه پرده ی نازک اشک هم

خونه میکنه توو چشمام....چقدر دوست دارم اینجا رو...به هر حال رسیدم در خونه ی دوستم.دیدم

وووووووووووووه چه صدای بزن و بکوبی.کوچه رو گذاشته بودن روو سرشون.تعجب کردم.اخه گفتن فقط

 چند نفریم.بدون اینکه در بزنم رفتم توو.در اتاق رو که باز کردم صدای جیغ ملت بلند شد.یه سی چهل

نفری دور تا دور اتاق نشسته بودن که اونایی که میشناختمشون بلند شدن و بدو اومدن طرفم با جیغ و

سرو صدا.بیچاره حسامم ترسیده بود..زد زیر گریه..بچه ام فکر کرده بود اینا قوم مغولن یا قبایل وحشیه

دیگه...حسابی من و حسام رو ماچمال کردن..بالاخره اجازه نشستن پیدا کردم...یه نگاهی به این تکواندو

 کارا انداختم...خدایی همشون ردیف بودن.پس چرا من اینجوری شده بودم؟؟منیژه تپلفم چند کیلویی

کم کرده بود.بچه ها میخوان برن مسافرت بهش گفتن اگه لاغر نشه با خودشون نمیبرنش.بیچاره اونم

رژیم گرفته بود تا وزن کم کنه....هنوز خوب ننشسته بودم که مرجان اومد.جیغای بنفشی که اون با دیدنم

کشید یه بار دیگه حسامو به گریه انداخت...میگفت تو هنوز دست از این سورپرایز کردنات بر

نداشتی؟؟چقدر خوشحال بودم از اینکه توو جمع دوستام بودم...چقدر دوسشون داشتم...چقدر دلم

 میخواد بازم برگردم پیششون..ولی دیگه امکان نداره.....کلی زدن و رقصیدن تا شام حاضر شد.جاتون

 خالی چه الویه ی خوشمزه ایی بود.من عاشق الویه ام...حسابی حال داد....بعد از شام باز شروع

کردن به رقصیدن.خسته نمیشدن این وروجکااا؟یکی میرقصد شونصد تا موبایل شروع میکرد به فیلم

گرفتن.عین خیالشونم نبود که ممکنه  این فیلمها پخش بشه.با کلی اصرار ما هم یه دوری زدیم با این

نیت که فیلممون پخش شه و کلی مشهور بشیم.دیگه نوبت کیک و شمع و فوت و چاقو و این چیزا

بود.دف  آوردنو دادن دست بهار جون که بزنه و بخونه.بهارم با اون تیپ پسرونه وصدای گرمش یه تولدت

مبارک درست و حسابی خوند که کلی فاز داد بهمون.بچه ها حسابی مایه گذاشتن واسش.نوبت کادوها

 رسید.من کادوی خودمو دادمو خداحافظی کردم.آخه خیلی دیرمشده بود.۴۵ ماین باید تو راه بودم تا

میرسیدم خونه.مرجان اومد توکوچه...چشمهای خوشگلش پر اشک بود.میگفت نمیشه بمونی؟کلی

حرف دارم صدف.گفتم الهی فدات  بشم برمیگردم ....قول دادم که یه شب برم پیشش بمونم.تا برسم

خونه ۱۲ شب شده بود.....هنوز دلتنگشونم....همشونو دوست دارم.....پر از عشقن...پر از خاطره....

 

پ.ن.۱) امیرحسین عزیزم...خیلی دوست دارم.....تولدت مبارک کوچولوی من.....

پ.ن.۲)ببخشید طولانی شد....

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 8:10  توسط صدف  | 

میگذارم بروی....

میگذارم بگذری از کنار خاطره ها....

سنگ میشوم و تصویر گذشتن تو را با تبسم های تلخ میشویم.میگذارم بروی و بغض هایم را

 کنج قلبم پنهان میکنم٬دلتنگی هایم را میکشم و میگذارم لحظه ها تو را با خود ببرند.

دیگر از آن احساس تهی چیزی نمانده که خاطرم را لبریز کند.دیگر تمام ثانیه هایی که برای تو

 می تپیدند٬کسالت آور شدند و من نگذاشتم به انتها برسند.

 دیگر به شیشه های این خاطره سنگ نمیزنم.میگذارم خاکستر یاد تو را ٬باد به دور دستهای

 فراموشی ببرد٬میگذارم این امیدهای کامل بپوسند و از شاخه های خشکیده ی قلبم بیفتند و

 تو را به سرزمین پرت جدایی تبعید میکنم.

جایی که هیچ حسی از تو قلبم را به تپش وا ندارد.

چشم هایم را می بندم تا هیچ نشانه ایی از تو مرا در زمان منجمد نکند.

میگذارم بروی....

میگذارم بگذری از من....

پ. ن.۱) شاید بخونی.......باور کن گذشتم از تو...برای همیشه....

پ.ن.۲)عزیز ترینم....مهربونم.....باتقدیم یه دنیا عشق.....یه آسمون ستاره...

تولدت مبارک نازنینم.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 آبان1386ساعت 7:4  توسط صدف  |