تبليغاتX
اینهمه خاطره رو چیکار کنم؟
حسام من...

هنوز خیلی کوچولویی...ولی وقتی باهات حرف میزنم دستو میکشی لای موهام و نگاتو میریزی توو

چشام...آروم دراز میکشی کنارم تا حرفام تموم شه.نمیدونم بغض توو صدام اینجور آرومت میکنه یا حس

همدردیت گل میکنه...وقتی اون دستای کوچولوت رو میزای روو گونه هام و میگی بوس بدم؟ بوس بدم؟

همه ی غمهای دنیا رو فراموش میکنم.توو این لحظه ها هزار بار خدا رو شکر میکنم به خاطر وجود نازنین

تو.خیلی وقتهام کفر میگم..غر میزنم سرخدا...داد میزنم سرت که من بچه نمیخواستم...تو هم بغض

میکنی و با اون چشای درشت سیاه و مژه های بلند برگشتت زل میزنی توو نگاه خشمگین منو میگی

دعوام کردی؟ دعوام کردی؟ منم بستگی به حالم داره ...یا بلند تر داد میزنم یا محکم میگیرمت توو بغلم و

 بوسه بارونت میکنم....نمیدونم از "اون لحظه" تا "این لحظه"چی به سرم میاد که ۱۸۰ درجه تغییر میکنم.

حسام من....

روزی که فهمیدم تو داری توو وجودم رشد میکنی و پا میگیری اصلا خوشحال نشدم.دائم توو این فکر بودم

که یه جوری خلاص شم.تازه زندگیم افتاده بود رو غلتک...داشتم به آرزوهای گذشتم ٬سرو سامون

میدادم..داشتم یکی یکی عروسشون میکردم....بعد از چند سال دوری از درس٬ رفته بودم دانشگاه.توو

رشته ی ورزشیم پیشرفت کرده بودم.کلاسای داوری رو گذرونده بودم و باید میرفتم کلاس مربیگری.اضافه

وزنم و با رژیم چند ماهه از بین برده بودم.به خیال خودم تازه داشتم از زندگی لذت میبردم.قرار نبود تو

بیای و به خیال من روزای قشنگمو خراب کنی.روزای سختی بود.رووم نمیشد به کسی بگم.از عکس

العمل ها میترسیدم....حتی نمیتونستم درست تصمیم بگیرم.اولین کارم یه مرخصی تحصیلی دو ساله و

 ولو شدن توو خونه بود دوست نداشتم کسی منو با اوون وضع ببینه.باشگاه هم رفت واسه خودش.اضافه

 وزن بیشتر از قبل اومد سراغم.افسرده شده بودم .دوست داشتم دختر باشی.آرزو داشتم یه دختر با

موهای بلند داشته باشم..لباسهاس رنگیه کوتاه...زودتر از موعد رفتم سونو..چهار بعدی که راحت

جنسیتت تعین شه.وقتی دکتر گفت پسره وا رفتم همونجا شروع کردم به گریه...چقدر گریه میکردم.

تا این شب آخری که

میخواستی پاتو بزاری توو دنیای ما٬ منتظر یه اتفاق بودم تا نیای ....

حسام من...

تو اومدی... از من سرسخت تر بودی....وقتی آوردنت پیشم هیچ حسی بهت نداشتم....اصلا دوست

نداشتم نگات کنم.....پرستار تو رو خوابوند کنارم...صورتتو چسبوند به صورتم...نگات کردم...دلم

لرزید....چقدر دوست داشتم....دستاتو گرفتم توو دستم.انگشات بلند بود با ناخونای کشیده...موهای

پرپشت سیاه...پوست صورتت مثل هلو بود....اصلا شبیه نوزادا نبودی....مهرت افتاد به دلم.حالا با صد تا

دختر هم عوضت نمیکنم..انگار دیگه هیچ حسی به دخترا ندارم....نشستن و راه رفتن و زبون باز کردنت

واسم یه دنیا خاطرست....واسم شیرین زبونی میکنی....شیطونی میکنی....شدی همه ی دنیای من....

حسام من.....

دوست دارم شاهد بزرگ شدنت باشم...به بار نشستنت....مثل همه ی مادرای دیگه هزارتا آرزوی ریز و

 درشت واست دارم...نمیدونم اینقدر هستم تا قد کشیدنت رو ببینم یا نه؟؟؟ چه تصور قشنگیه بزرگ

شدن و خوشبخت بودنت....

فردا شب شب به دنیا اومدنته....دوساله که اومدی زندگیمو ستاره بارون کردی....

تولدت مبارک نازنین مادر......

پ.ن.) واسه ی همه ی بچه های پاک سرزمینم سلامت آرزو میکنم...از خدا میخوام که همه شون رو

زیر سایه ی پدر و مادر ٬ در پناه خودش نگه داره............

+ نوشته شده در  جمعه 30 آذر1386ساعت 0:19  توسط صدف  | 

 

با مریماز طریق وبلاگش آشنا شدم.اون روزایی که هنوز سیستمش به هم نخورده بود و رو به راه بود

میومد آشپزی یاد میداد.منم یه چند باری رفتم توو وبش و نمیدونم چطور شد که مهرش افتاد به دلم

.....خیلی دوسش داشتم.از وب رفتیم توو کار چت....

بعد از چند وقت مریم گذرش به ساری افتاد. رفتم اونجا دیدمش...وای خدا... این دختر چقدر با تصورات من

فرق داشت ....یه کوچولوی دوست داشتنی...نیم ساعتی با هم بودیم اونم به خاطر سرمای هوا توو

ماشن نشسته بودیم..این دیدن اصلا بهم حال نداد تا  اینکه.....چهار شنبه زنگ زدم به مریم که میخوام

بیام خونتون .کلی ذوق کرد.غروبش رفتم بازار یه بستنی خوری پایه بلند رنگی خوشگل واسه

مامانش خریدم که بعد فهمیدم چند دست از اینا تو خونشون دارن..یه ادکلن خوشبو و خوشگل هم

واسه مریم خریدم که کوفتش بشه ایشالله.صبح پنج شنبه چهار صبح راه افتادیم.حسام رو هم دادم

مامانم نگه داره که راحت باشم....نزدیکای ۶:۳۰رسیدم رامسر.مریم خوابالود  زنگ زد کجایی؟ گفتم

رامسر.گفت پس نزدیک شدی بلند شم حاضرشم.به خیابون اصلی که رسیدیم زنگ زدم بهش گقتم

آدرس بده . دیدم مریم به جای حرف زدن فقط جیغ میکشه.مرده بودم از خنده.دختره ذوق مرگ شده بود

بدجور.گفت قطع نکن تا من بیام.

گوشی زیر گوشم بود و خانووم داشت دنبال شلوار و مانتو میگشت...بالاخره از پیچ کوچه اومد بیرون.وای

 خدااااچقدر دلم براش تنگ شده بود.....حسابی ماچمالش کردم.زبونش بند اومده بود....نفس....

۷ صبح خراب شدم سرشون.مامانش بنده ی خدا میخواست بره سرکار...میز صبحونه رو آماده کرده بود

 مفصل..مریم هم حسابی ایراد میگرفت...این چه استکانیه..این چه سینیه....کلی خندیدیم...بعد به

 باباش گفت باک ماشین و پر کنه و ماشین و بزاره جلوی در.باباشم اطاعت امر کرد و همه رفتن

 سرکار.من و مریمم میز و همونجوری گذاشتیم و شال و کلاه کردیم رفتیم شر کت!!!! مریم کرکره رو

 داد بالا و یه نامه گذاشت که مهمون دارم و در و بست و رفتیم كبابي و کباب ترش زدیم توو رگ.عجب

 کبابی بود...ما مثلا رفتیم طبقه ی بالا که امنیت داشته باشیم!!!یه آیینه بزرگ توو راه پله بود که

 کاملا میشد بالا رو دید زد.یه پرده ی خوشگل بود که روش نوشته بود لطفا دست نزنید.مریم هم

 دست کبابیشو مي زد به پرده .

کباب و خوردیم به حساب مریم که کلی چسبید بهم . بعد گاز و جفت کرد کجا؟؟؟ یواشکی رفتیم

 لاهیجان بام سبز.همون اول بسمه الله یه معلول شدید جسمی اومد طرفمون که دستمال کاغذی

 بفروشه.منم حالم گرفته میشه وقتی اینا رو میبینم...مریم یه دستمال ازش خرید و پرت کرد توو

 ماشین و رفتیم بالا....کلی دختر و پسر در ملاء عام جلوی چشم ملت توو هم وول وول میخوردن..لس

 آنجلس بود...چه جای قشنگیه این بام سبز...قبلا هم رفته بودم..کل شهر رو از اوون بالا میتونی

 ببینی ...همه جا زیر پاته.....استخر از اون بالا چقدر قشنگ بود....بعدش هم رفتیم بازار هم یه دوری

 زدیم ورفتیم خونه.... مریم جون کدبانوی من بدو بدو همه کارا رو کرد...برنج و آبکش کرد چند جور

 خورشت که شب قبل آماده کرده بود....از حیاط واسه خودمون نارنگی چیدیم....مریم کار میکرد من

 نارنگی میخوردم...آلو میخوردم....مامان و بابا و آبجیشم اومدن.ناهارو خوردیمو بعد  هم

 چای....صدای محسن یاحقی رو خیلی دوست دارم.مریمم سی دیش رو برای من رایت کرد...دیگه

 ساعت ۳ شده بود و وقت اومدن....دلم داشت میگرفت...چقدر زود گذشت.....اخرشم با کلی کلوچه و آلو

 ترش و کال کباب راهیم کردن.....حالا باید منتظر باشم واسه دیدن دوباره...خدا جونم......

 پ.ن.۱)تولدت مبارک پسر پاییز....هر چی آِرزوی خوبه مال تو......

پ.ن.۲)رفتم از شهر خدا ستاره چیدم واسه تو...تو ستارمو سوزوندی آخرش گفتی برو......آی دلت

 بسوزه بی رحم٬ تو اسیر دلتی.....کاش میدونستی عزیزم اون ستاره خودتی.....تو سوزوندی خودتو با

 خودت منم سوزوندی...کاشکی دل نداشتی و جاش توی قلب من می موندی....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 آذر1386ساعت 11:25  توسط صدف  | 

این روزا کارم شده رفتن به خونه ی مادربزرگمو غصه خوردن....مادر بزرگ سرحال و پر انرژی

 من ٬شده یه پوست و استخوون...افتاده توو رختخواب و فقط زل میزنه بهت...نمیدونم به چه

 جرمی روزگارش این شده؟؟؟همه ی فامیل دوسش دارن بس که خوب و عزیزه...هیچ وقت

 به کسی کاری نداشت.. به هیچکس بدی نکرد...

مادر بزرگ خوب و مهربون من همیشه قبل از اذان صبح مینشست سر سجاده و ذکر میگفت

 تا اذان بدن و نماز بخونه...حالا حتی نماز خوندنم یادش رفته...چند روزه که دیگه حتی نمیتوونه

 خودشو تکون بده.باید دونفری بلندش کنن تا بشینه ....میدونم تنش درد میاد ...چند روز درمیون

 یک کلمه حرفم نمیزنه....چقدر از تعریف کردن خاطراتش لذت میبردم...همیشه از شوهرش

 میگفت....از اینکه فقط  ۲۸سالش بود که بیوه شد....سه تا بچه هاشو به دندون گرفت و بزرگ

 کرد....گاهی وقتها میرفت سر صندوق قدیمی و یادگارای شوهرشو رو نشون میداد....

مادر بزرگ خوب و مهربون من....اگه ساعتها بگذره حتی یه لیوان آب هم نمیخواد...فقط سکوت

 و سکوت و سکوت.....سرشو میگرم توو بغلم....موهاشو ناز میکنم...تند تند

 میبوسمش ...میگم حاج خانوم..الهی دورت بگردم...نمیخوای با من حرف بزنی؟؟نمیخوای

 بگی اسمم چیه؟ بهش میگم منو میشناسی؟ نگاه مهربونشو میریزه توو چشام..یه لبخند هم

 نقش میبنده روو صورتش..فقط نگاه و نگاه.....حتی نمیدونم منو میشناسه یا نه؟؟

خداجون...قربونت برم...این اسمش چیه؟ مصلحت...حکمت....چیه آخه؟ این حق زن با ایمانیه

 که با همه ی مشکلات جنگید؟ به همه کمک کرد؟ صد تا داغ انداختی توو دلش...

 شوهرش...خواهراش...برادراش...خواهرزاده....برادر زاده..از همه مهمتر نوه... اونوقت باید

 حال و روزش این میشد؟؟چقدر زجرش میدی خدا....

مامانم میگه خدا داره گناهاشو پاک میکنه...توو همین دنیا...میگم:آخه کدووم گناه؟؟؟همیشه

 دعا میکد که محتاج نشه...این دعاشم مستجاب نشد....ظالماش دارن پادشاهای میکنن

 اونوقت مادربزرگ خوب و مهربون من......

پ.ن.۱)خدا سایه ی همه ی بزرگترها رو بالای سرمون نگه داره که اونا برکت زندگیمون هستن........

پ.ن.۲) شاید آنروز که سهراب نوشت...تا شقایق هست٬زندگی باید کرد.....خبری از دل پر درد

 گل یاس نداشت....باید این جور نوشت...هرگلی هم باشی....چه شقایق...چه گل پیچک و

 یاس...زندگی اجباریست.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 7:56  توسط صدف  |