تبليغاتX
اینهمه خاطره رو چیکار کنم؟
این روزا خیابونا یه حال و هوای دیگه داره...بهار رو دوست ندارم اما این روزای اخر سال رو

دوست دارم...همه در حال بدو بدو هستن...خوونه تکونیاشون که دیدنیه....شیشه ها از گردو

خاک تمیز شده....قالیها تمیز و خوشگل...

همه در حال خریدن...شاید بضاعت مردم با هم فرق کنه اما  لبخند روو لبهای بیشترشون

هست... دوست دارم این روزای اخر سال و هر روز باشم بیرون...به ادمها نگاه کنم...یه

وقتهایی به خودم میگم یعنی شهر من اینهمه جمعیت داره؟؟...اینهمه ادم؟؟

گاهی به کج خلقی بزرگترها و لجبازی بچه ها نگاه میکنم...ای چه حالی میده وقتی یه بچه

حرفشو به کرسی مینشونه .....

یه جنس میخری هفته ی بعد میری همون مغازه میبینی حراج زده و همونی که تو خریدی رو

نصف قیمت میفروشه...ای دلت میسوزه..ای دلت میسوزه....

چقدر این ماهیها رو دوست دارم...ماهی سیاه چشم تلسکوپی رو ترجیح میدم به ماهی

قرمز.....سبزه ایی که با عدس سبز شده باشه رو ترجیح میدم به سبزه ی گندم....

پارسال که هنوز عید نشده ها ماهی هامو به قتل رسوندم....تقصیر خودشون بود..خون

ه ی خوشگل میخواستن...

چه روزایی این روزای اخر اسفند....دلم یه جوریه.....چقدر جای عزیزامون خالیه...بهار رو واسه

همین دوست ندارم...بدترین خاطرم از همین فصله....

عوضش تا دلتون بخواد عاشق پاییزم.... پادشاه فصلهاست...خدا وقتی داشت پاییز و نقاشی

میکرد قشنگترین مداد رنگیهاشو اورد ...قرمز ...زرد ..نارنجی....

امسال هم گذشت.....با همه ی خاطره های خوب و بدش....اینروزای آخرم میگذره...

یادمون باشه موقع سال تحویل همه ی اونایی که دوسشون داریم رو دعا کنیم....جای خالی

عزیزا مونم سبز نگه داریم....

برای همه تون خوشبختی آرزو میکنم.....سبز سبز باشید....

پ.ن.۱)توو خونه تکونی دلت..ما رو بیرون نکنی؟؟؟

پ.ن.۲)یادمون باشه هنوز هستن اونایی که واسه خندیدن نیاز به مهربونیه من و تو

دارن....یادمون باشه....

پ.ن.۳)بعدا مینویسم......

+ نوشته شده در  جمعه 24 اسفند1386ساعت 2:17  توسط صدف  | 

سراغ از من نمیگیری گل نازم....نمیشناسی صدای کهنه ی سازم؟

نمیدونی مگه اینجا دلم تنگه...نمیبینی مگه با غصه دمسازم؟؟

سراغ از من نمیگیری؟؟ نگیر.....اما هرگز فراموشم نکن ای گل نازم...گل زیبا.....

(خیلی از این اس ام اس خوشم اومد.....حیفم اومد شما نخونید....)

۱)یه چند هفته ایی نبودم.عرض کردم خدمتتون که کامی جونم مریضه...ولی بعضی هاتون  بد

ورداشتین...منظور من از کامی ٬کامپیوترم بوده.به سبک ادبیات مانوی حرف زدم...به هر حال

الان خوب شده و آوردمش خونه...از همه ی شماهام که همدردی کردین ممنونم...از اونایی

که توو کامنت خصوصی ازم شماره حساب خواستن ....خلاصه از همه ممنونم و معذرت

میخوام که نگرانشون کردم....ببخشید ...

 

۲)دو هفته ایی میشه دارم تلاش میکنم بعضی چیزا رو فراموش کنم..ولی نمیشه....از یادم

نمیره که نمیره.....همینجور مونده روو دلمو هی چنگ میکشه....

 

۳)این دو هفته ی اخر خیلی خوش گذشت...مریم جونم یه روز اومد پیشم...ناهار درست کردم

واسش..چقدر از دست پخت مزخرفم تعریف کرد و کلی خوش به حالم شد...با هم رفتیم بازار

کلی حال کردیم...الان رفته پیش شوشو جونش...(قرار بود جار نزنم....ولی منم دیگه...)

 

۴)دوستای آملی هم اومدن یه شب پیشم بودن....کلی خوش گذشت بهمون..نمیگم چی کارا

کردن!!! خیلی دلم براشون تنگ شده بود...کلی خاطره دارم ازشون...

 

۵)همه دارن خونه تکونی میکنن و من نمیدونم چیکار کنم؟ هفته ی بعد به امید خدا اسباب

کشی داریم...امیخوام یه زندگی جدید شروع کنم...دیگه بی حوصله نباشم...بی حال عذا

درست نکنم...ظرفا رو نزارم واسه اون بنده ی خدا....میخوام یه خانوم خونه ی واقعی

شم..خدا کنه بتونم....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 23:54  توسط صدف  | 

هزار تا سلام به همه ی دوستای گلم...

دلم واستون یه ذره شده....ولی چیکار کنم؟؟

کامی جونم مریضه....هر چی میبرمش دکتر خوب نمیشه....عرضه ندارن تشخیص بدن این دکترا...دو

هفته ایی اورژانسی بستریش کردم سر از کارش در نیاوردن.نتونستن خوبش کنن.الان همش بغلش

میکنم میبرمش این شهر و اون شهر....مجبورم ببرمش پایتخت بلکه دکترای اونجا خوبش کنن...میگن

مرضش ناشناختس...نمیتونن کشفش کنن....

اگه دلتون واسم تنگ شده دعا کنید کامی من زودتر خوب شه بیام پیشتون....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 اسفند1386ساعت 15:12  توسط صدف  |