تبليغاتX
اینهمه خاطره رو چیکار کنم؟

چند وقتیه که نت همه ی فکرمو مشغول کرده. چراشو نمیدونم.......دلم تند تند تنگ میشه....بالاخره نفهمیدم این نت چی داشت واسم؟؟؟(چرا نمیدونم...یه عالمه دوستای خوب.....)چند سال پیش که داداشم میچتید و توو رومای مختلف سرک میکشید صدام میکرد پیشش بشینم و به این ملت ساده بخندیم.منم خوشم میومد .تا خودم مجوز استفاده از کامی و صد البته اینترنت و یاهو رو گرفتم...

داداشم واسم یه ای دی ساخت با یه اسم مستعار...همه چیم با اون ایدی دروغ بود..هر کی هر چی میخواست همون میشدم...سن و سال...تحصیلات...محل زندگی..یه روز  مجرد بودم ...یه روز چند تا بچه داشتم...یه روز خانوم دکتر بودم و یه روزم بچه دبیرستانی....توو یه دفتر ای دی اونایی که باهاشون چت کرده بودم و دروغهایی که بهشون گفته بودم و مینوشتم تا یادم نذه واسه دفعه ی بعد !!!

توو همین سر به سر گذاشتنا دوستای خوبی پیدا کردم که دلم نمیومد از دستشون بدم.با رومای خوبی آشنا شدم.مثل سرزمین شعر.....دیگه دلم نمیخواست دروغ باشم...ای دی عوض کردم و خودم شدم......چه روزای قشنگی داشتیم اونجا.یکی شعر خودشو میخوند...یکی ساز میزد .....گیتار ..سه تار...سنتور........یکی آواز میخوند.... مداحی....منم که همش شعرای مریمو میدزدیدم و میخوندم...

از هر فرصتی استفاده میکردم واسه انلاین شدن....تلفن همیشه مشغول...همه غر میزدن...ولی من دوستامو دوست داشتم...هر ساعت مخصوص یه گروه بود...صبحهای زود واسه مامان پیشی و دختر پسراش که الان اصلا نمیدونم کجاست و چه میکنه.خدا کنه چیزایی که دربارش شنیدم راست نباشه...خدا کنه....ظهرا هم که واسه بچه های سرزمین شعر آن  میشدم...شعر خوندن با موسیقی ..تشویق ...گل...هنوزم بعضی از دوستام یادگار اونجان...هنوزم دارمشون....

روز اولی که اومدم بودم نت علاوه بر اینکه میخواستم خود واقعیم نباشم تصمیم گرفته بودم هیچوقت این دنیای مجازی رو نکشونم توو دنیای واقعیم....قاطیشون نکنم.جدا جدا نگهشون داشته باشم...نمیخواستم هیچوقت کار به حرف زدن و شماره دادن بکشه...چی فکر میکردم و چی شد؟؟؟ کی فکر میکرد با این تصمیمات !!! توو این دنیای مجازی بشه به عشق و عاشقی فکر کرد؟؟؟ اونم چه عشقی..همه ی دنیای من بود.....اصلا نمیتونستم هیچ چیزی رو بدون اون تصور کنم...حتی نفس کشیدن...همه ی خوبیهای دنیا رو واسش میخواستم....بهترین زندگی رو...از همه چی بهترین هاشو....دوست دارم بنویسم..... ازش بگم....اما....

خلاصه روما بسته شد و بچه ها هم کم کم رفتن پی زندگیشون...یکی یکی دل کندن از این دنیای مجازی ولی من سفت چسبیده بودم بهش....هنوزم چند تایی از دوستای خوب مونده بودن واسم....دوستایی که دوسشون داشتم.....انگار قسم خورده بودم همه رو سر و سامون بدم بعد دل بکنم....زندگی منم عوض شد....رفتم دانشگاه......شوهر .. بچه.......به یه چشم بهم زدن همه ی اون روزا گذشت  با همه ی خوبیها و بدیها...با همه ی خاطرات تلخ و شیرینش....الان از سرزمین شعر فقط یکی مونده واسم....یکی که  مثل هیچکی نیست....با همه فرق داره...اصلا دنیا مثل اون نداره....شمارمم که فرت و فرت پخش شد و مجبور شدم عوضش کنم......چند تایی از دوستامم دیدم.چقدر شبیه تصوراتم بودن....همونطوری که فکر میکردم.خیلی هم دوسشون دارم.....دوست دارم اسماشونو بگم اما به دلایل امنیتی نمیشه....تصمیم گرفتم خاطره هامو بنویسم ..اینجا...کههمیشه بمونه واسم...واسه روزای دلتنگی....روزهای تنهایی....همیشه دوست داشتم از نت بگم.که امشب قسمت شد....نمیدونم کارم درست بود یا نه؟؟ اما نوشتم....

پ.ن.۱)زیاد شاخ و برگ ندادم که به کسی برنخوره....کسی دلخور نشه....

پ.ن.۲)دوست داشتم بیشتر از تو بنویسم....از اونهمه خاطره...تو حتی نمیدونی من واسه اثبات دوست داشتنم چیکار کردم....

پ.ن.۳)اصلا حرفهام شبیه چیزی که توو دلم بود نشد...چرا؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 22:43  توسط صدف  | 

تو همیشه در یاد منی

آسمان به آسمان٬ کوچه به کوچه

رویا به رویا.

هر جایی که مینگرم با منی.

اما.....

دلم برایت تنگ میشود!!!!

.............

دست روی دلم مگذار !

منی که سالها برایت عاشقانه نوشتم.

منی که صادقانه نوشتم.

منی که.....

دست روی دلم مگذار...

...........

(گرفته شده از مجله ی موفقیت)

پ.ن.۱)پاکت نامه را خالی بفرست...کلمات احساست را محدود میکند....

پ.ن.۲) مهمونی داشتم که دلش به وسعت دریا که نه...به عظمت اقیانوس بود....

پ.ن.۳)به قول نسرین خانومی نمیدونم این مرض پی نوشت نوشتن!!!واسه چی افتاده به

جونم؟؟؟ از این پی نوشتهای بی ربط تر بیشتر خوشم میاد...

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 1:24  توسط صدف  | 

الهی شکر این تعطیلات مزخرف داره تموم میشه و دوباره زندگی عادی میشه....قولهای اول

 سال فراموش میشه و همه ی تصمیماتی که واسه سال جدید گرفته شده به بایگانی سپرده

 میشه تا سال بعد دوباره رو شه...

.الهی شکر که سال گذشته به خیر و خوشی گذشت هیچ بلایی سرمون نازل نشد....

الهی شکر که امسال بازم در خونه ی مادر بزرگم باز بود تا اولین تبریک عید رو بهش

بگم....دورش بگردم و خدا رو شکر کنم واسه داشتنش...حتی با اون حالش...

الهی شکر که مسافرامون به سلامتی برگشتن و دلهره هامون به پایان رسید....الهی

 شکر که بساط این آجیل و شکلات و شیرینی جمع شد تا واسه این اضافه وزن یه فکری

کنیم....

بازم شکر که حسرت یه مسافرت به دلمون موند...بازم شکر که فقط اون ماهی قرمزه با باله

 های سفیدش مرد و اون ماهی سیاه چشم تلسکوپی زنده موند...بازم شکر که امسالم

تونستم واسه خونواده سفره ی هفت سین بندازم....با روبانهای قرمز و صورتی...سبزه ایی

 که با عدس سبز شده..تخم مرغهای رنگی ....

.بازم شکر که یه سال ذیگه از عمرم کم شد...یه سال دیگه بزرگتر شدم...همه جوره....

بازم شکر که همه ی دورو بریهام سالمن و مشغول زندگی...گاهی مشغول حسرت

 خوردن...گاهی مشغول جنگیدن...و گاه گاهی هم به فکر خندیدن....بازم شکر...

پ.ن.۱)امروز روز تولد توئه.....اگه بودی باید بیست و هشتمین شمع زندگیتو فوت میکردی...ما

 برات دست میزدیم...شادی میکردیم...افسوس که فقط بیست و دو سال و پنج روز

بودی ...زندگی کردی...زندگی؟؟؟...دیگه از شادی و تبریک خبری نیست...دیگه نیستی با یه

جعبه کیک بیایی و بگی تولدته...دیگه من با شیرینی میام..با یه غم عجیب توو نگاه... با یه

چیزی که چنگ میکشه رو دلم...من میام...نازنینم.....

پنج روز دیگه شش سال که رفتی....با بیرحمی...دلت اومد تنهامون بزاری؟؟ چرا از یادت کم

نشد؟؟...چرا این بیقراریها تموم نشد؟؟....چرا هنوز زندگی میگذره بدون تو؟؟...دلم تنگه....

پ.ن.۲)خدایا ...اگه من بنده ی بدی هستم واست....برای تو بنده ی خوب فراوونه...ولی اگه تو

بهم پشت کنی...اگه تنهام بزاری ...واسه ی من دیگه خدایی نیست....خدا جونم... یادته

 دوشب پیش؟؟....بهت چی گفتم؟....دلم تنگ شده واست.....صدام کن خدا.....

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 8:51  توسط صدف  |