مقدمات کار فراهم شد و اجازه ی خواستگاری به اصرار خودشون داده شد....مامانه معلوم بود راضیه یا لا اقل اینجور نشون میداد ...ولی باباهه همش اشکی میشد...میگفت من دخترم و بدم راه دور؟ مریض بشه کی به دادش میرسه؟؟ کی واسش غذا درست میکنه؟؟ هی میگفت و گریه میکرد....گفیتم خب بابا جون نمیدیمش..مجبور که نیستیم.....دختر خاله و مامانشم فرت و فرت زنگ میزدن تا ببینن مزه ی دهنمون چیه....ماهم که نفهمیدیم بالاخره چیکاره ایم.....
شب خواستگاری رسید....کلی گشتیم دنبال روسری و لباس و صندل....خانوم اصرار داشت خودش باشه و به خاطر مذهبی بودن اونا ادا درنیاره.....میخواست همونجوری که بود خودشو نشون بده تا فردا مشکلی براش پیش نیاد.....خونه شده بود یه دسته گل بس که عروس خانوم درو دیوارشو ساییده بود....
کلی خنده و شوخی مسخره بازی دراوردیم.....داداشه میگفت حق نداری از اتاق بیایی بیرون...هر وقت حرفها تموم شد میایی....ابجی میگفت وای نه...من روم نمیشه وقتی همه نشستن بیام.....ای داداش حسودددد....
خلاصه صدای ماشینشون شنیده شد...یهو فشار ابجی کوچیکه افتاد....هل کرده بود...مامانه هم همینطور...سردش شده بود و اصرار میکرد که شلوارپوشه زیر اون دامن!!!!!قاط زده بود گمونم......
بابا تند تند رووفرشیباشو پوشید که گمونم اولین بار بود توو عمرش روو فرشی میپوشید!!!!داداشه که از همه خوشگل تر و خوش تیپ تر هی مانور میداد توو آشپزخونه.....هی با باباهه ور میرفت.....منم که رفته بودم توو هپروت و زمان خواستگاریه خودم.....
بالاخره خواستگارا اومدن بالا.... با یه سبد گل خوشگل .....یه جعبه رولت.....چند تا جعبه از شیرینی های ولایتشون.....اول از همه پدر دوماد قد بلند و کت و شلوار پوشیده ...بعد مامان دوماد ...قد کوتاه و مانتو پوشیده و یه روسری خوشگل (ما فکر میکردیم باید چادری باشه )
بعد هم بقیه که شامل برادر دوماد و خانومش...خواهر دوماد و شوهرش و دوتا بچه هاش......دخترخاله و شوهرش....همه ساکت نشسته بودن و صدا از کسی در نمیومد...جز باباها که یه خورده اختلاط کردن...
رفتم دنبال عروس خانوم ...دیدم به به ...ناخونای لاک زده....ارایش کامل....اوردمش توو سالن ...گفتم به خانوما دست بده...با اقایون از همونجا سلام احوال کن...همین کارو کرد.....مادر شوهره کنارشو خالی کرد و اونو نشوند پیش خودش....داشت آبجی ما رو قورت میداد.....
اااااا.....از دوماد نگفتم...اونم خوشتیپ و با اتیکت و کاملا به مد روز لباس پوشیده.....بنده ی خدا از اول تا آخر سرش پایین بود...وظیفه ی پذیرایی به عهده ی منو داداشی بود......خلاصه دوساعت نشستن بدون حرف از اصل ماجرا....بالاخره پدر دوماد گفت از نظر ما مسئله تموم شدست و نشونم اوردیم...اما باباهه گفت به ما فرصت بدید و ما رسم نشون کردن نداریم...دوباره سکوت و سردی بر مجلس حاکم شد....
حرف بابا به کرسی نشست و اونا رفتن تا خبرشون کنیم....موقع خداحافظی وقتی همه رفتن دیدیم یه جفت کفش اضافه اومده و یه نفر بدون کفش مونده!!!!!!
خیلی با حال بود...پدر دوماد کفش شوهر دختر خاله رو پوشید...دوماد کفش داداششو ...... شوهر خواهرش کفش نمیدونم کیو.......خلاصه مردیم از خنده.....در هاال و بستیم و ولو شدیم ......حالا بخند و کی نخند.....
پ.ن.۱) بعد از دوهفته انتظار برای خونواده ی دوماد.....جواب رد !!!! داده شد....چون باباهه دلش نیومد دخترشو راه دور (تهران) شوهر بده....
پ.ن.۲)خداوندا !!!! خود میدانی که من دلواپس فردای خود هستم...مبادا گم کنم راه قشنگ آرزوها را....مبادا گم کنم اهداف زیبا را .....مبادا جا بمانم از قطار خوبی ها....دلم بین امید و نا امیدی میزند پرسه ...میکشد فریاد...میشود خسته.....مرا تو تنها نگذار خداوندا.......
بالاخره ساخت این خونه تموم شد و من آرزو به دل نموندم....بالاخره اسباب کشی هم انجام شد بدون خسارت های آنچنانی!!!!
فقط یه آئینه ی میز آرایش شکست و یه گلدون یادگاری (که خیلی حیف شد) و یه دوونه لیوان که دستش ناقص شد و اونم به جهنم!!!!
خونمون توو یه کوچه ی دراز و پیچ پیچیه....دیگه از اون کوچه ی بن بست خلوت خبری نیست....روزی صد بار نون خشکی میاد...من نمیدونم این نون خشکی ها چرا همه صداشون شبیه همه؟؟ مستقیم میره روو اعصاب.....
بعد از ظهرها از خواب و استراحت خبری نیست....چون خونه ی بغلی در حال ساخته و یه روز کامیون میاد ماسه خالی کنه...یه روز سنگ کار داره سنگ برش میده...سر و صدای کارگرها هم که جای خود دارد....
همسایه پایینیمون یه خانوم کوچولوی نیم وجبیه...بنده ی خدا با چه مصیبتی از این پله ها اومد بالا تا بهم خوش آمد بگه.....قدش شاید یه متر هم نشه....کلی حرف میزنه.....یعنی یه وقتایی تصمیم میگیرم اگه دیدمش یه سلام بدمو در رم...اما همین سلام ساده یه ربع طول میکشه....با دو ساعت نشستن کل زندگیشو گفت واسم.....این که دو تا بچه داره....یه دختر که دانشجوی آمل و یه پسر که مهندس عمران و ساکن تهران....توو حرف زدنش هزار بار گفت که تهرانیه !!!!
خونشون خیلی با حاله...کابینتا پایین تر از حد استاندارد....شوهر بدجنس منم همش اینو یاداوری میکنه بهم و کلی میخندیم....مسخرش نمیکنیم به خدا...خیلی خانوم با حالیه....حرف که میزنه دائم دستاشو توو هوا تکون میده...افه میاد...چشاشو کوچیک میکنه...لباشو جمع میکنه...دیدنیه.....
خونه ی همسایه رو به روی ها کاملا تحت نظر منه.....تا فرش خونشون پیداست....آشپزخونه و پذیرایشون در اختیار منه...مسلط مسلط..... وقت کنم یه سرکی میکشم...کار بدی نیست که؟ هست؟؟؟
طبقه دومی ها هنوز نیومدن...شنیدم آقاهه خیلی حساسه روو خونش واسه همسن خونش گند دراومده...همه جا کجی داره...دوبار بیچاره کمد دیواری گذاشته اما هنوز خوب نشده.....هر چی حساس تر باشی بدتر میشه اینجاست دیگه.....یه نقاش آورده دو ماهه داره مثلا خونش رو رنگ میکنه....دیروز داشتم میرفتم بیرون دیدم به به! نقاشه کنار بساط رنگ خوابیده.....چه خوابی اونم......
آیفونمونم تصویریه!!!!یه وقتایی صندلی میزارم رو به روش حسام بشینه کوچه رو تماشا کنه...بلکه دست از سرم ورداره تا منم دیده بانیمو انجام بدم!!!!همش نگه منم ببر جلو پنجره....منم میخوام ببینم....!!!!
پ.ن.)یه مدت نبودم...نمیدونم چرا هر چی بلا و مصیبته سر کامی جون من میاد......با بیرحمی تمام مودمشو سوزوندم......واسه همین کامی جون نداشتم.....نتونستم بیام پیشتون....
پ.ن.۲)یه تشکر ویژه از نسرین بانو ...این مدتی که نبودم کلید وبمو سپرده بودم به این خانوم همیشه آنلاین و پر مشغله.....حالا پسش بده خوبه !!!
پ.ن.۳) یه مهمون عزیز هم داشتم.....اینقدر کوتاه بود حضورش انگار توو خواب دیدمش......همین که بوی نفس خودشو دختر خوشگلش پیچید توو خونمون کافیه برام.......امان از این فاصله هااااا
پ.ن.4) نسیم و محمد عزیزم.......تولدتون از صمیم قلب مبارک......با آرزوی بهترین ها.....