بالاخره خودش خواست.یه زنگ زد بهم و فقط میخواست بدونه که آیا من جایی رو سراغ دارم؟ میتونم کمکش کنم؟؟اونم فقط برای یه مشورت....منم بلافاصله از یه دکتر وقت گرفتم و کمتر از یه ساعت دیگه بردمش کیلینیک....از اونجایی که خواهر نداشت تصمیم گرفتم براش خواهری کنم....
ظاهرا ما زود رسیده بودیم چون هنوز کسی نیومده بود.یه خورده صحبت کرد با روانشناس و روال کار و یادش دادن و چند تا قرص متادون گرفت و راهی شهرمون شدیم.خوشحال بودم از اینکه کیلینیک خلوت بوده...خوشحال بودم از اینکه هنوز میشه روو جوونامون حساب کرد....
فرداشم سر همون ساعت رفتیم....روز دوم خیلی حالش بد بود...چند بار میخواست قول و قرارش و زیر پا بزاره...روو پا بند نمیشد....کلی باهاش حرف زدم...ازش خواستم مقاوم باشه...فکرشو بردم به آینده...به اینکه سرش رو بالا میگیره و با ابهت قدم بر میداره روو سنگفرشهای خیابون...کشوندمش به روز عروسیش...به بچه ایی که قرار بود بابا صداش کنه...حتی برای بچه اش اسم گذاشتیم...
کلی دلم براش سوخت.حتی نمیدونستم به کی باید فحش بدم؟ کی اینا رو به این روز انداخته بود؟؟ چرا به جای درس یا کار یا تفریح... باید گوشه ی اتاق مینشستن و با سیخ و پیک نیک ور میرفتن؟؟؟ به خدا دلم میگیره به این چیزا فکر میکنم....گریه میکردم و ازش میخواستم مقاومت کنه.....خودشم گریش گرفته بود.....بالاخره شب و به صبح رسوند.....
روز سوم توو کیلینیک جلسه بود و باید همه شرکت میکردن وگرنه جریمه میشدن....روانشناس قرار بود صحبت کنه براشون...اولش فکر کردم فقط همون یکی دو تا معتاد درب و داغون و تابلو هستن که روزای قبل دیده بودم....
ساعت جلسه که نزدیک شد یکی یکی میومدن....خدای من!!!! چی میدیدم....این دختر و پسرای خوشگل و خوش لباس کجا و اینجا کجا؟؟؟ مخم داشت سوت میکشید.....اصلا نمی تونستم باور کنم چیزایی رو که میدیدم......
یه مامان خوشتیپ و خوشگل با بهترین لباس و آرایش دست یه بچه ی سه ساله رو گرفته بود و اومده بود...دور از چشم شوهرش...اخه کی به این روز انداخته بودتش؟؟
یه دختر و پسر دست توو دست هم اومده بودن. نامزد بودن و اول راه.....اینا دیگه چرا؟؟؟یه زن ۱۷ ساله!!! با یه بچه ی ۴ ماهه!! شوهر ۲۵ سالشو آورده بود واسه ی ترک....میگفت به قرص معتاده...میگفت شوهرش از ۱۴ سالگی اعتیاد داشته.....
باورتون میشه؟؟؟
خدایا....این دختر و پسرای خوشگل سرزمینم به چه جرمی به این روز افتاده بودن؟؟کراک و شیشه و حشیش ...چیکار به اینا داشتن؟؟
از وقتی اینا رو دیدم سرم به شدت میدرده...هر لحظه حمله های میگرنی میاد سراغم....پلک چشمم به شدت میپره.....
فامیل منم یه ده روزی پاک بود!!! حالا از گوشه و کنار میشنوم که باز شروع کرده....به لطف دو رو بریها و آدمهای آشغالی که از قبل اینا نون میخورن...کثافتهایی که با دوستی و صمیمیت میان جلو و دوباره همه چی و خراب میکنن...
امثال فامیل من کی میخوان بفهمن که هر دستی که از آستین بیرون میاد مهربون نیست؟؟کی میخوان بفهمن که هر کسی دلسوز نیست؟؟کی میخوان بفهمن خونواده بهترین پناهه؟؟؟
خدایا تو کمکشون کن....تو دستشون رو بگیر...نزار بیشتر از این توو لجن فرو برن...گناهی ندارن..............ای خداااااا
حالا با توام...توئی که خواستی و نزاشتن....تویی که اراده کردی و نزاشتن....ارزشش و داشت؟؟ ندیدی پدرت چه ذوقی میکرد وقتی باهاش سر یه سفره مینشستی و غذا میخوردی؟؟ ندیدی مادرت با چه افتخاری نگات میکرد؟؟ چشمای گریونشونو نمیبینی؟؟صدای دل شکستشونو نمیشنوی؟؟
کراک واست نه پدر میشه نه مادر...هیچی جز تباهی در انتظارت نیست...بگذر از دستهای اون کثافت با خواهر کثیفترش که مثل باتلاقن...بیشتر از این فرو نرو توو این لجن...همیشه نیستن کسانی که راحت بیارنت بیرون...
به خدا توکل کن خوب من.....تو میتونی.....یا علی......![]()
پ.ن.۱)برای همه ی جوونای سرزمینم سلامت آرزو میکنم......شمام دعا کنید....![]()
پ.ن.۲) راستی...آیدیمم پس گرفتم...اگه بدونین پسشو چی گذاشته بود...![]()
چراشو نمیدونم...مگه اینکه اونی که اینهمه نبوغ!!!!داشت و اینکارو کرد بیاد خودش توضیح بده...
که مطمئنن به خاطر ترسو بودن این دسته ادمها و آبرو داریشون!!!!!عمرا اگه اینکارو کنه....
نوشتم اینجا تا بدونین دیگه....اگه آفی.. پی امی...چیزی دریافت کردین از من نیست....
احتمالا طرف میاد تا زحمت اینجا رو هم بکشه......
چی بگم دیگه؟؟؟
آها
چقدر مهم بودم که ارزش وقت گذاشتن داشتم........
یا طرف چقدر علاف بوده که اومده وقت گذاشته.....
عجب!!!!!
محبت را دوست دارم و تو را که مهربان زمینی و به سفره های زیر زمینی عشق دعوتم میکنی….نمیدانم چگونه وصفت کنم و چگونه باید ها و نبایدهای زندگیم را که تو با خوشرویی چون آفتاب که وقتی لبخند گرمش را بر آسمان و زمین میپاشد بر لحظه های زندگیم افکندی باور کنم….
با توام…..آری باتو که در میان گیتی نام تو فرصتیست برای روئیدن ….زندگی کردن و روح بخشیدن……باید باورت کنم و به سویت بشتابم که تویی مهتاب شبهای تاریک انتظارم…..
نمیدانم چگونه بگویم و از کجا آغاز کنم؟؟ چگونه از تجربه های تلخ و لحظه های غم انگیزی که داشتم بگویم و تو با صبری که از آن معنای خوشبختی هویدا بود مرا واداشتی تا بار دیگر تجربه کنم و آنرا به کار برم…
گاه که در برابر مشکلی کوچک همچون کودکی ناتوان اشک از چشمهایم جاری میشد تو با آن دستهای مهربانت اشکها را از گونه هایم پاک میکردی و با آن گفتار شیرینت زمانی که باورم شد"هر دستی مهربان نیست"نهالهای دوستی را در لحظه لحظه های زندگیم کاشتی.
تو آن باغبان پرتلاش زندگیم هستی که اکنون سبز تر از هر بهاریست……تو پاکتر از آب و درخشان تر از الماس بر صفحه ی دلم جاری شدی و تابیدی و علفهای هرز کینه و ناراحتی را که در حال جوانه زدن بودن سوزاندی و به جای آن نهال هایی را کاشتی که خوشبوتر از هر محبتیست….تو درخت عشق و عاطفه را در قلبم نشاندی…..
تو مانند باد ملایمی که پنجره ی خانه های تاریک را به سوی روشناییها میگشاید دریچه ی قلبم را به سوی خوبیها گشودی و آن زمان که باورم شد اگر به خورشید هم با چشمهای بسته نگاه کنم جز تاریکی نمیبینم نبض زندگی را در رگهای خسته ی خود یافتم…..
میخواهم همیشه با نگاه مهربان تو…با لبخند گرمت… و با خوبیهایت زندگی کنم .آرزو دارم از صفای گنجانده شده در پیشانیت عکس بگیرم و شاهد بزرگ شدن فرزندم و به بار نشستنش در کنارت باشم….
برای همیشه تا انقراض ابدیت دوستت دارم……..