تبليغاتX
اینهمه خاطره رو چیکار کنم؟
پشت میز آشپزخونه نشستم و بیخیال از اینکه باد پرده رو میبره کنار و ممکنه از رو به رو کسی دید بزنه خونه رو٬مشغول ورق زدن" روزهای زندگی" هستم....تلویزیون هم روشنه برنامه ی" تصویر زندگی"...یه مجله ی دیگم کنار دستمه" راه زندگی"....

این زندگی چیه که اخر هر چیزی به اون ختم میشه....عنوان مجله های خانوادگی...برنامه های تلویزیونی...روزی چند بار به دور و بریهات یا اونایی که یه کم دورترن..نه دور تر ..اونای که هیچوقت ندیدیشون...اونایی که زندگیشون رو توو وبلاگهاشون میخونی..میگی بساز ..زندگی کن...

مگه نه اینکه صبح چشامونو باز میکنیم و غرق میشیم توو تکرارها تا شب از راه برسه...یه وقتایی هم میگیم خدایا کی شب میشه....غافل از اینکه این شب شدنها یعنی یه روز دیگه از زندگیمون کم شد...

خدا میدونه چند تا روز دیگه میمونه تا پرونده ی یه زندگی بسته شه...چند تا روز مفید....اصلا مفید یعنی چی؟همینکه یه چیز جدید یاد بگیری کافیه؟ یا دلی رو به دست بیاری...یا دستایی رو بگیری...

نمیدونم...فقط میدونم خسته ام از تکرارها...دلم هوای تازه تر میخواد برای نفس کشیدن...بالهایی قویتر میخواد برای پریدن....

ورق میزنم و عنوانهای بالای صفحات رو میخونم...ویژه دختران...ویژه پسران...نامزدها..بیوه ها...

غرق میشم توو نوشتها..خودمو میزارم جای قهرمان قصه...تا هپروت میرم...یه وقتایی به جاشون عروس میشم...یه وقتهایی همراهشون گریه میکنم..به حالشون زار میزنم...با اون دختری که به عشقش نرسید همدردی میکنم...به اون دختری که به پسره نارو زد فحش میدم....

دنیامون پره از این چیزا..ولی من داستانهای قشنگتر میخوام....سرنوشتهایی که به عشقشون برسن و غرق بشن توو خوشی و خوشبختی....دنیایی کاملتر میخوام...

این روزا پرم از حس رفتن....نفسم بالا نمیاد ...احساس میکنم باید زور بزنم تا نفس بکشم....نوار قلب سالم هم افاقه نکرد....نمیتونم افکارم رو جمع کنم....یه زخم کوچیک روی پوستم هم خیال منو تا وحشتناکترین و صعب العلاجترین بیماری ها میبره...حس درمان نشدن.....نموندن...

البته اینا همش حسه و من لبریزم از احساس.....یه شعر عاشقونه منو به اوج میبره....همونطور که همدردی با زنی بی پناه  منو به خاک مینشونه...دختر گلفروش و پسر ادامس فروش...پیرمردی که فقط یه ترازو جلوشو یه کارتون شده حفاظ همه ی بدنش با زمین...زنی که روشو با چادر سیاه بور شده پوشونده و توو میوه های گندیده ی بازار دنبال یه خوردنی سالم میگرده...

به قران با چشای خودم دیدم زنی یه مرغ مرده رو از تو ی جوی خیابون برداشت....قلبم درد میکنه...نمیتونم فکر نکنم به اینا....

خدایا....نمیدونم چرا این روزا دلم همش یه سجاده میخواد با مهر و تسبیح تربت امام حسین...یه چادر سفید با گلهای ریز صورتی...و یه مفاتیح....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت 16:46  توسط صدف  | 

اذان صبح رو که گفتن پا شدیم راه بیفتیم.یه ساعت و نیمی طول کشید تا حاضر شیمو وسایل رو بزاریم توو ماشین.خیلی خوشحال بودم.اولین بار بود که با ماشین خودمون میرفتیم مسافرت راه دور.آخه حاج خانوم اجازه نمیداد. بنده ی خدا میترسید.هزار تا قول دادیم که آروم بریمو احتیاط کنیم تا اجازه ی رفتن صادر شد.ساعت حوالی ۹ صبح بود که رسیدیم گرگان.رفتیم ناهار خوران تا صبحونه بخوریم.یکی از دوستام ازم خواسته بود هر جای گرگان رسیدم یه زنگی بهش بزنم تا بیاد منو ببینه.ولی نمیدونم چرا یادم رفته بود خبرش کنم؟..یه قسمتش پارک سنجاقکها بود.دور و برت یه عالمه سنجاقکهای رنگی پرواز میکردن.وسایل بازی هم داشت که حسام حسابی مشغول بود.یه ساعت استراحت کردیم و دوباره حرکت.مقصد بعدی بجنورد بود .

بین راه احساس کردم حسام تب داره.یه خورده دست و پاشو آب زدم تا رسیدیم بجنورد.ناهار خوردیم و یه استامینوفنم دادم به بچه ام.اصلا تبش پایین نیومده بود.پارک بجنورد هم خیلی قشنگ بود.کلی گشتیم تا یه آلاچیق خالی پیدا کردیم و بساطمونو پهن کردیم.تب حسام همینطور بللا میرفت و استامینوفن هم افاقه نمیکرد.وقتی رسیدیم مشهد قبل از اینکه آپارتمانی که اداره بهمون داده بود رو پیدا کنیم اول حسامو بردیم دکتر.بازم استامینوفن و شیاف.هر چی اصرار کردم که یه امپول بزنه زودتر تبش بیاد پایین قبول نکرد.گفت اگه فردا پایین نیومد دوباره بیاریدش.دو ساعتی طول کشید تا توو اون ترافیک هتل قصر رو پیدا کنیم.شب و تا صبح بیدار بودم و حسامو پاشویش میکردم.صبح فردا دوباره بردیم امپولش زدیم.یه دو روزی با پدرش خونه بود تا استراحت کنه.ولی اصلا حالش بهتر نشد مثل یه تیکه گوشت میافتاد روو مبل و با اون چشای سیاه خوشگلش زل میزد توو چشام.

رفتم حرم تا دعا کنم...اینقدر طول و عرض حرم نسبت به دو سال گذشته زیاد شده بود و کلی گنبد اضافه شده بود که گنبد اصلی گم شده بود تووش.دعای وارد شدن رو خوندم و از رواق امام خمینی رفتم توو حرم.سعی کردم تا تمام مسیر رو بسپارم به ذهنم که گم نشم.البته تنهام نبودم.اونجا کلی دعا کردم .به امام رضا گفتم یه عالمه سلام همرامه که برسونم بهت با کلی التماس دعا...ولی من اول سلامتی بچم رو میخوام....پشت سر مکارم شیرازی نماز خوندم و کلی حس غرور بهم دست داد...برای همه دعا کردم..نماز خوندم...حالا خدا کنه از سقف حرم بالاتر رفته باشه دعاهای من...

از جاهای دیدنی مشهد فقط کوه سنگی و پارک کوهستان و شاندیزو یه سد اطراف طرقبه رو رفتیم.ولی بازاراش همه رو رفتیم.پروما و الماس شرق خیلی حال داد. مخصوصا قسمت خوردنی های پروما...دیزی کوه سنگی هم خیلی چسبید.ناهار رستوران پدیده شاندیزم همینطور...هر چی خواستم چرخ و فلک سوار شم هیچکی همراهیم نکرد.ترسوها!!!بالاخره مخ یکی دوتاشونو زدم تا ترن هوایی سوار شیم.فکر کردم مثل ترن هوایی پارک بسیج تهرانه.این خیلی وحشتناک بود.اخراش فقط میگفتم خدایا غلط کردم!!!قایق سواری توو اون سد که اسمش یادم نیست به بقیه خوش گذشت ولی من سوار نشدم.نمیترسیدما!!جا نبود واسم!!!

پارک آبی آزادگانم فقط قسمت آقایون شد و ما خانوما طبق معمول محروم واقع شدیم.خدایش چه پولی درمیارن این مشهدیها.حسامم که همچنان تب داشت.روز چهارم پرسون پرسون بردیمش بیمارستان فوق تخصصی اطفال.اونجا گفتن یکی که تبخال داشته یا ناقل این بیماری بوده بچه رو بوسیده.تموم دهنش  و زبونش و لثش آفت زده بود.هیچی نمیخورد جز نوشیدنی های سرد.یه دارو درست کردن براش که افاقه کرد و شکر خدا بهتر شد.قرار بود پنج روز بمونیم ولی تمدید کردیمو یه روز بیشتر موندیم.موقع برگشت دو تا تصادف وحشتناک دیدیم.چند تا جنازه کنار جاده افتاده بود.از یه پراید جمع شده یه بچه ی چند ماه رو سالم کشیدن بیرون.ولی کاش اونم زنده نمیموند....

پ.ن.۱)نکته ی قابل توجه اینکه اونجا اصلا برق قطع نمیشد.وقتی از سرایدار پرسیدم  اینجا برق قطع نمیشه؟ با تعجب نگام کرد و گفت یعنی چی؟؟؟؟!!!

پ.ن. ۲)ایشالله قسمت همتون بشه..ما رو هم دعا کنید...

پ.ن.۳)یه بار اومدم کلی نوشتم ولی برق رفت و نوشته هام پرید!!!حس دوباره نوشتنم نمیومد ولی خب دیگه شما ببخشید...

پ.ن.۴)مهناز و مهسای عزیزم...تولدتون توو گرمترین روزای مرداد مبارک...

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 18:50  توسط صدف  | 

چند روز پیش یکی از دوستام از آمل زنگید و منو واسه نامزدیش دعوت کرد.تا ۹:۳۰ شب کلاس داشتم.بعدشم یه ۴۰ ماینی باید میکوبیدیم جاده رو تا برسیم.نمیشد نه بگم چون عزیز ترین دوستم بود.۶ سال قبل توو باشگاه باهاش آشنا شدم.اولش دیدم برخورداش یه جوریه. از کنارم رد میشد قیافشو یه شکلی میکرد.بعد ها که صمیمی تر شدیم بهم گفت :خیلی ازت بدم میومد!!!!!اینقدر که مغرور بودی.میگفت اومدم بهت نزدیک شدم فقط واسه اینکه حالتو بگیرم!!!!ولی حالا شدی عزیز ترینم.میگفت بر عکس قیافت اصلا مغرور نیستی !!!(نمیدونم چرا همه توو برخوردای اول فکر میکنن من مغرورم....قیافم اینجوریه بابا.)

خلاصه اونشب قبل از کلاس رفتم به استاد گفتم میشه امشب زودتر برم؟ گفت مساله ایی نیست!گفتم استاد دوشنبه و چهار شنبه هم نمیام کلاس.میخوام برم مسافرت.گفت بازم مساله ایی نیست!!گفتم استاد میشه واسم غیبت رد نکنین؟گفت اونم چشم!!!!دیگه نزدیک بود بپرم بغلش ماچش کنم!!!!

ساعت ۹ اومدم خونه که سریع حاضر شم و برم آمل.همین که صورتمو شستمو کرم رو گرفتم دستم تا بتونه کاریا رو شروع کنم برق رفت....اعصابم ریخت بهم...شر و شر عرق میریختم...فقط لباس پوشیدم و رفتیم توو ماشین.کولر ماشین و زدم عرق صورتم خشک شد و زیر نور لامپ کوجولوی ماشین که قربونش برم به دادم رسید آرایش کردم و رفتیم....

وقتی رسیدم عروس خانوم بالا بود و داشت عقد میشد.توو حیاط صندلی چیده بودن و کلی ریسه رنگی روشن کرده بودن...نمیدونم چرا فوری عقد میکنن؟؟ خب چند وقتی نامزد باشن ببینن تفاهم دارن یا نه؟ عجله واسه چیه آخه؟...ردیف اول دوستامو دیدم .کلی ذوقیدیمو جیغ جیغ کردیم...ابروهاشون یه ردیف باریکتر...ارایشاشون یه نمه تند تندتر...من دوست دارم دختر ٬چهره ی دخترونه ی خودشو داشته باشه اینقدر خودشو به خانومها شبیه نکنه...حیفه به خدا...

تا عروس خانوم بیاد پایین از بچه ها راجع به شوهرش پرسیدم.توو کلاس مربیگری با هم آشنا شدن.دان ۳ داره دوماد و عروسم که داره میره واسه دان ۳.کارمند بانک و اهل یکی از استانهای شرقی کشور. نیم ساعتی گذشت و عروس خانوم بله رو گفت و سرو صدای ساز و دنبک بلند شد.

عروس و دوماد راه نیومدن انگار پریدن از اتاق اومدن توو حیاط...چقدر شیطون بودن جفتشون.یه لحظه هم روو مبل مخصوصشون!ننشستن.دائم داشتن ورجه وورجه میکردن...اومدن به مهمونا خوش امد گفتن به من که رسید صدای جیغش بلند شد. فکر میکرد نیام آخه. تو اوج بزن و برقص بودن که نا خود اگاه سرمو چرخوندم سمت مردا دیدم یکی از هم باشگاهیامون اومد.خیلی تعجب کردم . به دوستام گفتم این پسره واسه چی اومده؟؟ اونام گفتن از بس....

ولی من باور نکردم.خیلی دلم سوخت...این پسره عروس خانوم ما رو دوست داشت...قرار بود نامزد شن..ولی نتونست کارایی که عروس ازش خواسته بود و ردیف کنه..مثل مستقل بودن..مثل رو پاهای خودش ایستادن..مثل چشم به جیب بابا ندوختن....ولی اینا زمان میخواست.۶ ماهه که جور نمیشد...

وقتی اومد توو اول ایستاد و از دور نگاه کرد...بعد اومد نزدیکتر نشست...انگشت شست و سبابشو نزدیک دو تا گوشه ی چشاش کرد و نم اشکش رو گرفت...هر چند وقت یه بار یه نفس بلند...بعدش پا میشد و میرفت بیرون....عروس خانوم و اقا دومادم کلی تحویلش گرفتن و خوش امد گفتن بهش....

دلم طاقت نیاورد...جیگرم داشت اتیش میگرفت واسش...منم حساس..رفتم پیشش سلام کردم.یه خورده حرف زدیم.گفت باورت میشه بهش نرسیدم؟؟گفتم تو که اینقدر دوسش داشتی چرا کارات و ردیف نکردی؟ گفت:نشد نشد نشددددد. گفتم دیگه کار از کار گذشته.عروسم راضیه..ببین چقدر خوشحاله..توام قیافتو اونجوری نکن...میگفت میخوام تنها بشینم....منم گذاشتمش توو عالم خودش بمونه....

عروس هم بی خیال قول و قرارهای قبل... بیخیال این شکستن دل....مشغول ورجه وورجه هاش بود..البته گناهی هم نداشت.باهاش اتمام حجت کرده بود.پسره نتونست شرایط رو ردیف کنه....اخلاقشو درست کنه...موقع حلقه گذاشتن ایستاده نگاه میکرد...انگار تاب نشستن نداشت....

الهی که هم عروس خانوم ما با دوماد خوش اخلاقمون خوشبخت شه...هم این پسره بتونه شریک زندگیشو پیدا کنه و خوشبخت شه...

پ.ن.۱) مفقود میشویم....واسه همتون دعا میکنم....اگه اومدم که خب اومدم!!! اگه نیومدم حلالم کنین.....

پ.ن.۲) فعلا نداریم...شاید بعد اضافه شد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 10:2  توسط صدف  | 

وقتی ناراحت باشی و دلت گرفته باشد به همدردان خود پناه میبری و میبینی که غم تو دربرابر غمهای عالم ذره ایی بیش نیست...به غم خود میسازی و به خاطر آن غمها که نداری شکر میگویی.آنگاه قدر نعمتهایی که داری بر تو معلوم میشود.....دیگر تمنای خنده های مست را نداری ..همینقدر که از درد خون نباری برایت کافیست....درد خود را فراموش میکنی ودر آرزوی درمان همدردانت هستی.....

حال اگر بخت در خانه ی عمرت را کوبید و به تو سلام داد و با خوشدلی عالمت را روشن کرد٬آنوقت آسمان را سیاه نمیبینی٬هوا ابری نیست...آسمان هم خندان است و دنیا به رویت میخندد.....آنگاه سایه زلف پریشان فلک٬ دست لطفیست بر تن یک خاطره....احساس میکنی به راستی زندگی برای دوست داشتن است نه غم خوردن....و این هوای پاک و دلپذیر برای آمیخته شدن با عشق است نه اندوه جانکاه.....درمیابی جهان زیباست و زشتی مفهومی ندارد و هر چیز اثری از لطف خداست....

اینگونه است که به زندگی دل میبندی و دوستش میداری و دوستت میدارند. از باغ پر شکوفه ی امید هزار گل در نگاه تو٬ به لبخندی میشکفد و تو نیز٬ چون نسیم فرح بخش بهاری بر دل و دیدگان امید ٬ عشق و محبت به ارمغان میبری......

پ. ن. ۱)حال من خوب است.....غم٬ کم میخورم....

پ.ن.۲)بازم درس میخونم....به قول خاله کوچیکه: از وقتی یادمون میاد تو داشتی درس میخوندی !!!!!!راست میگه بنده ی خدا...اگه هر کی دیگه جای من بود با اینهمه نبوغ و استعداد!!!! تا حالا یه جراح پول در بیار درست و حساب شده بود...نه تار عنکبوت پاک کن ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت 16:33  توسط صدف  |