یادمه وقتی رفتم مدرسه راهنمایی ٬مدرسه ام بزرگتر شد مثل دنیام.بچه ها فرق کرده بودند.خوراکیها عوض شده بود.معلمها هم همینطور.دیگه یه معلم نبود که تمام زنگها رو با اون سرکنیم.واسه هر کتاب یه معلم جدا داشتیم و کلی ذوق میکردیم که بزرگ شدیم و دیگه مشق نمینویسیم!!!!
یه معلم پرورشی داشتیم که همیشه یه مقنعه ی بلند سرش بود با یه چادر.خیلی دوسش داشتم.هروقت فرصت پیدا میکردم میرفتم کتابخونه مدرسه و ازش میخواستم واسم داستانهای مذهبی تعریف کنه.اون بنده ی خدام دریغ نمیکرد.
ما توو مدرسه زنگ نماز داشتیم .همیشه مجبورمون میکردن بریم واسه ی نماز.توو هفت تا سوراخ هم قایم میشدیم٬بازم پیدامون میکردن و میبردن نماز.به زور!!!!ولی این خانوم پرورشی ما خیلی مهربون بود.میگفت اجبار نکنید بچه ها رو . زده میشن از نماز.
سال سوم راهنمایی بودیم که توو ماه رمضون با یکی از دوستام شرط بستیم که دیگه همیشه نماز بخونیم.گفتیم اگه کسی نخوند باید یه ادکلن واسه اون یکی بخره.به هفته نکشید که من نماز و گذاشتم کنار و دیگه نخوندم.به روی خودمم نیاوردم و هر دفعه وانمود میکردم که هنوز نمازم رو میخونم.ولی دوستم یه ماهی خوند و بعد یه ادکلن خرید واسم .گفت که شب قبل نمازشو نخونده.منم کلی خجالت کشیدم ولی با پررویی ادکلن رو برداشتم !!!!
همون روزا یه روزم روزه گرفتم.افطار خونه خالم دعوت بودیم.کلی مهمون داشت.یه لحظه احساس کردم نگاه دو نفر به منه و دارن با هم صحبت میکنن.یه خورده گوش تیز کردم فهمیدم دارن در مورد لباسم میگن که چقدر خوشگله!!!!
منم که زود جوگیر میشم.پاشدم واسه اینکه لباسمو بهتر ببینن رفتم توو آشپزخونه و یه لیوان آب ریختم واسه خودم.اومدم روو مبل نشستم پا انداختم روو پا و با هزار تا افه مشغول خوردن آب شدم.دیدم همه با تعجب نگام مکینن.فکر کردم اونام محو لباسم شدن!!!!!!
یه دفعه مامان اومد چشمش افتاد به جمال دخترش و اون یه لیوان آب.گفت:مگه تو روزه نیستی؟؟؟؟آی خجالت کشیدم.رفتم خودمو توو یه اتاق گم و گور کردمو دیگه بیرون نیومدم تا بقیه تشریفشون رو ببرن.اینم از اولین روز روزه داریه من!!!!
پ.ن.۱) "ن" نمیتوانم را درهم بکوب....
پ.ن.۲)اگر"تبر باران" بگیرد.....
برای علفهای هرز خواهد بود
نه نهال نو پای امید تو!!!
مطمئن باش.
اولین روز دانشگاه بود.دقیقا اولین روز.نه که ترم اولی بودیم دانشگاه خودش برامون انتخاب رشته کرده بود و من برگه رو گرفتم و همون روز گم کردم!!!نمیدونستم اولین کلاسم چه روزیه.با خیال راحت توو بازار مشغول گشت و گذار بودم که دوستم زنگید.
کجایی دختر ؟؟
گفتم بازار.
گفت چییییییییی؟؟؟؟ بدو بیا دانشگاه ما سر کلاسیم!!!
اسم کلاس رو گفت وزودی قطع کرد. منم یه مقنعه خریدم و انداختم سرمو د بدو به سمت دانشگاه.بدون اینکه یه نگاهی به دور و برم بندازم و مثل بچه ی خوب در کلاس رو با هزار ترس و لرز باز کردم.استاد ندیده بودم دیگه.چشم افتاد به یه پیرمرد زهوار دررفته ی حدودا ۸۰ ساله !!! تپلی...سر بی مو...عینک.... که توو جا استادی!!! نشسته بود.
(راستی یادم رفته بود بگم که رشته ام زبان انگلیسی بود و من خودم از قبل تا تافل رو گذرونده بودم.)
بدون اینکه یه نیگاه به کلاس و بچه ها بندازم شروع کردم به تند تند انگلیسی حرف زدن تا خودمو به استاد نشون بدمو همون اول کار دستش بیاد طرفش کیه.
بعد ازاینکه کلی توضیح دادم به انگلیسی و دلیل غیبت نیم ساعتمو گفتم یهو دیدم کلاس منفجر شدددددددد!! با چشمای از حدقه در اومده به دانشجوهای محترمی که نمیدونم کی وقت کردن یه دختر یه پسر!!! بشینن نگاه کردم ببینم قضیه از چه قراره. دیدم یکی از جنسهای مذکر گفتن : خانوم اند زبان!!!اینجا کلاس معارفه!!!!!!!!!!!!!
گرفتید قضیه رو؟؟؟شانس گند ما اولین کلاسمون معارف بود!!!!!
عقربه ها التماس کردم تا تند تر بر روی صفحه ی ساعت بچرخند ٬
بلکه روز موعود زودتر فرا رسد تا من ٬
سرشار از عطر نگاه تو شوم....
........
......![]()
![]()
تازگیها خوندن یه کتاب
همه ی وقتمو پر کرده.احساس میکنم اولین کتابیه که خوندنش اینقدر بهم چسبیده....وقتی این کتاب و میگیرم دستم٬نگران هیچی نیستم....نه نگران فاینالم...نه نگران افطار پختن...نه نگران کارای عقب مونده...با ولع میخونمش....خط به خطش و توو ذهنم میسپرم...به شمام توصیه میکنم بخونیدش!!!(اشتباه نکنید ٬تبلیغات پورتن نیست!!)![]()
((شیطان در کمینگاه))
پست قبلیم حدود ۴۶ تا کامنت خصوصی داشت....ملت یه جورایی نگران بودن که نکنه من از حق الناس خوردم یا ادم کشتم یا کار بد!!! کردم که اینجور به خدا التماس میکنم...گناه گناهه دیگه.میخواد ادم کشی باشه یا انجام ندادن واجبات....
قدم اولم با موفقیت برداشته شد....حجاب درست و حسابی....آی میچسبه..آی میچسبه....حجاب کردن که فقط با چادر پوشیدن نیست....همینکه جوری بگردی که نگاه نامحرم بهت نیفته و توو دلش تحسینت نکنه٬کافیه.
توو این کتاب نوشته وقتی به سجده میری٬شیطان
گوشه ی اتاق عذاب میکشه.چرا؟چون خودش از سجده کنندگان بوده.فقط یه رکعت از نمازش چهار هزار سال طول کشیده....واسه همینه که میگن سجده هاتونو طولانی تر کنید.بعد افطار که نمیشه....میشه؟؟؟
دوست دارم هر دفعه بعضی از نوشته های این کتاب رو اینجا بزارم....اگه شماهام دوست داشته باشید اینکارو میکنم.آخه خیلیا بهم گفتن دین یه امر شخصیه.لازم نیست بیای اینجا و جار بزنی ![]()
منم حرف گوش کن میگم چشم.راستی یه عالمه سوال توو کلم بود..راجع به فلسفه خلقت...جواب دونه دونشونو از این کتاب گرفتم.
آخیش راحت شدم.خداجونم قربونت برم من...![]()
![]()
پ.ن) اینم ختم اینترنتی قرآن کریم ...حتما کیلیک کنید...دلتون نمیخواد از پشت کامی بلند شید...امتحان کنید...
میگفتی همه ی روز فرشته ها نیگات میکنن..رفتارتو زیر نظر میگیرن...میگفتی دوتا فرشته ی خوشگل و مهربون نشوندم روو شونه هات...میگفتی نکنه کاری کنی فرشته ایی که روو دوش سمت چپت نشسته قلم و کاغذشو روو کنه؟؟؟
میگفتی چون دوستت دارم بهش سپردم اگرم خطایی کردی تا هفت ساعت بهت مهلت بده جبران کنی....
ولی من ...هفت ساعت و هفتاد ساعت و هفت ماه و هفت سال رو هم کم داشتم برای آبتنی توو حوضهای توبه....
خدا جونم میدونم بازم دستم رو میگیری...میدونم روتو ازم برنمیگردونی...میدونی که بی پناهم...میدونی جز تو هیچکسی و ندارم که اینقدر مهربون نیگام کنه و اشکامو پاک کنه....
خداجونم من با اینهمه بی قراری که افتاده توو دلم چیکار کنم؟با اینهمه سوال بی جواب....نکنه یه وقت شک بیفته توو دلم؟؟؟
خدا جونم..میدونم اینقدر آدم نبودم که سربلندت کنم...اینقدر خوب نبودم که از آفرینشم احساس غرور کنی....میدونم لبریزم از گناه ...سرشارم از سرکشی و معصیت...
الهی قربونت برم من...من به امید بخشش تو خطا کار شدم...به کرمت...به رحمتت چشم دوختم...نا امیدم نمیکنی که؟؟؟
میدونم حق خودت و میبخشی...میدونم هر چی تعظیم نکردم...هر چی سجده نکردم...میبخشی...با حق بقیه ی افریده هات چه کنم؟؟ با دلایی که لرزوندم...چشایی که نگام کردن...
خدا جونم...داری با من چیکار میکنی؟؟این چه امتحانیه؟؟ دارم توو برزخی دست و پا میزنم که هیچکی جز تو نمیفهمه حال منو....خدایا با خودم امتحانم کن..طاقت ندارم با عزیزام منو بسنجی....
خدایا اگه تو ازم برنجی من بیقرار تر از همه ی دریا ها میشم که واسه رسیدن به ساحل ٬بیتابی میکنن...تو منو به ساحل آرامشت برسون...
من از جنس بهشت بودم...شاهکار آفرینش..حوا نتونست دربرابر وسوسه ی شیطون مقاومت کنه...نتونست از بوی گندم بگذره...گناه من چیه؟؟؟
به من گفتن پرستو قران میخونه..گفتن یا کریم زیر بغلش قران داره...فیلمی رو نشونم دادن که روی دم ماهی یا حسین و یا زینب نوشته...اونوقت منه خاکی به اندازه ی یه پرستو و یه ماهی ارزش ندارم؟؟
میدونم میگی دارم...میدونم میگی من عزیز ترم...میدونم توو این وانفسا تنهام نمیزاری...
دلم دستاتو میخواد....بغلتو....مهربونیتو...ازم دریغ نکن....تو ببخش..تو کمک کن....
پ.ن)معذرت میخوام از همه ی اونایی که این سبک حرف زدن رو دوست ندارن...توهین تلقی نشه...به قول یه عزیزی هرکی هر جوری دوست داره میتونه با خداش حرف بزنه....
بعد نوشت!!!!) خدا وقتی بدرفه ام میکرد گفت:جایی که میری مردمی داره که میشکننت٬نکنه غصه بخوری؟من همه جا باهاتم!توو وجودت عشق میزارم و اشک میدم بهت تا همراهیت کنه و مرگ میدونم که بدونی دوباره برمیگردی پیش خودم !...
یه دامن بلند...بلوز آستین بلند....صورتش رو با یه شال که لبنانی بسته بود قاب گرفته بود...شوکه شدم.کل حنا بندون فکرم مشغول بود که چی شده این دختر اینقدر زیر و روو شده؟؟
دو سال پیش که اومده بودن شهرمون عروسی یکی از فامیلها٬ پروانه ستاره ی جشن بود..همه مدل میرقصید با لباسهای یه وجبی!!! با دختر و پسر...واسش فرقی نداشت.با همه میرقصید.. ...ترکونده بود مجلس رو...تا چند روز کارم شده بود ادای رقص اون رو دراوردن..مخصوصا با آهنگ نازنین مریم....
مراسم که تموم شد رفتن شهرشون و دیگه ازش خبر نداشتم..نسبت دوری باهامون داشتن...تا ایندفعه که ما رفتیم شهرشون...یه خورده از دورو بریهام پرس و جو کردم...فهمیدم از طرف دانشگاه رفته جنوب...مناطق جنگی..ظاهران رووش تاثیر گذاشته بود...
فرداش که خونه فامیلمون دیدمش ازش خواستم در مورد متحول شدنش واسم حرف بزنه....وقتی شروع کرد به حرف زدن احساس کردم با یه خانوم جلسه ایی همصحبتم ..خیلی بیشتر از سنش حالیش بود...چقدر برام حرف زد..مثال زد از کتابای مختلف..چقدر اثبات کرد حرفاشو...چقدر خانوم و فهمیده و مودب...خدایا اون پروانه کجا و این دختر پوشیده توو چادر کجا؟؟؟
بهش گفتم منتظر یه تلنگرم...گفتم من خدا دارم...یه خدای مهربون که خیلی هم خوشگل عبادتش میکنم و باهاش حرف میزنم...خیلی هم دوسش دارم....ولی به بعضی چیزا که فکر میکنم پشیمون میشم و یه وقتایی هم زبونم لال....
گفتم خدا که اینهمه فرشته داره عبادتش کنن دیگه چرا ماهارو مجبور میکنه به نماز....روزه؟ بهش گفتم به ته این دنیا ...به اون دنیا...به بزرگی آسمون....به خیلی چیزای دیگه که فکر میکنم یه علامت سوال گنده سبز میشه بالای سرم و چون جوابی پیدا نمیکنم ترجیح میدم بیتفاوت بگذرم از کنارشون....ولی پروانه گفت باید برم دنبال جواب...بگردم توو کتابا ...بپرسم از مراجع تقلید...میگفت خدا اونایی رو که دوست داره و میخواد بکشونه طرف خودش٬ اینجوری میشن....الله اعلم...چقدر دلم میخواد از حرفاش بنویسم براتون٬ولی....
تبریک میگم بهت....حالا شدی قشنگترین پروانه ی دنیا....خوش به حالت پروانه...خدا خیلی دوست داره...خدا کنه همیشه اینجوری بمونی.....خدا کنه دلت نگیره از پوششت....خدا کنه دور و بریهات زخم زبون نزنن تا بیزارت کنن....
خوش به حالت پروانه....راهت رو پیدا کردی...خدات رو شناختی....ما رو هم دعا کن...
پ.ن.) طبق معمول نبودیم.....چه حالی داد امسال تابستون....