چند ماین هم نمیگذره از کامنتی که گذاشتی...چه خوب شد که احتمالا خودم اولین نفر بودم کامنتت رو خوندم.متاسفم از اینکه مجبور شدم کامنتت رو پاک کنم.خصوصی رو واسه چی گذاشتن؟؟؟واسه حرفایی که نباید در ملا عام و جلوی چشم همه باشه...مگه نه؟؟؟
نمیدونم چرا اسمت دلخونه؟خدا نکنه دلت خون باشه....منم اگه مثل تو فکر میکردم و از اون بدتر فکرم رو به زبون میاوردم احتمالا یک دوست هم نداشتم.اونوقت از بیکسی دل منم خون میشد.معمولا به کامنتهایی که بی اسم و ادرس هستن جواب نمیدم.میان چرت و پرت میگن و واسه اینکه شناخته نشن نه اسمی میزارن نه ردپایی....
به تو جواب دادم...نه به خاطر اینکه به من توهین کردی...اصلا مهم نیست...به خاطر اینکه اعتقاداتم رو به مسخره گرفتی...ببینم مگه تو مسلمون نیستی؟ دین نداری؟؟ اصلا بگذریم...هر چی هستی ...بی دین یا دیندار...کافر یا مسلمون....چطور میتونی خدا رو انکار کنی؟؟!!!!
چطور میتونی بگی ۱۴۰۰ سال گذشته از کتاب و پیامبر؟؟؟!!!!یه نگاه به خودت بنداز...به دستایی که تایپ کرد...به انگشتات...به ناخنهایی که داره رشد میکنه...همشون خود به خود به وجود اومدن؟؟!!!!!هر جای بدنت ضربه بخوره درد میاد....تا حالا فکر کردی چرا وقتی ناخنت رو میگیری درد نمیاد؟؟
ببین! به یه چیز کوچیک که شاید اصلا به چشم نیاد اشاره کردم....حالا فکر کن....خیلی بیرحمیه اگه بگی همشون خود به خود به وجود اومدن.حوصله ندارم واست از مثالهای کتاب درسی بگم...از چیزایی که هی خوندیمو حفظ کردیمو بیست گرفتیم.....
تو حق نداشتی خدا رو انکار کنی...حق نداشتی به فرستادش دروغ ببندی...الان عصر جاهلیت نیست که توو جهل و نادانی دست و پا بزنی...هزار راه داری واسه شناخت خدا......تو حق نداشتی بهم بگی که کسی نیستم واسه اظهار نظر...به نظر تو شاید کسی نباشم....
من شاهکار آفرینشم.....قشنگترین مخلوق خدا.....تو هم همینطور...بقیه هم......
حیفه......نزار بفیه عمرت توو این جهلی که داری توش دست و پا میزنی بگذره...اگه هر مشکلی داری ...هر چی هستی...ناامیدی..خدا رو انکار نکن...بهش تکیه کن...ازش بخواه دلت رو جلا بده...از کینه و بدی پاک کنه تا دیگه خون نباشه...بزرگ باش و وسیع!!!!
کامنتدونیمو تائیدی نمیکنم...آزاد آزادی.....
پ.ن.)برایت دعا میکنم
هر بار که پرنده ایی میبینم
هر بار که مردم بی تفاوت از کنارم میگذرند
و هر بار که نفس میکشم
برایت دعا میکنم
تا به آنچه میخواهی برسی.....
جمع نکنیم گناهامونو واسه شب قدر سال دیگه....از کجا معلوم بازم این فرصت نصیبمون بشه؟؟؟شب قدر رفته بودیم عصمتیه واسه قران به سر.البته من فقط یه شب رفتم.چون حال نداد ترجیح دادم توو خونه اینکارو انجام بدم با شبکه ۳ که پخش مستقیم داشت از حرم امام رضا.
اون شب یه خانومی داشت سخنرانی میکرد اونجا.میگفت یه بنده ی خدایی اس ام اس زد به خدا!!!!!!!!(نمیدونم کی خدا موبایل دار شده.)منو صبا خانوم یه نگاهی به هم انداختیمو ریز خندیدیم.دوباره این خانوم گفت:خدا گفت فضولی موقوف!!!!!!! باز هم ما خندمون گرفت.یه جا دیگم خانوم گفت پیامبر به یه نفر گفتن تو بیجا میکنی!!!!!!
جل الخالق!!آخه این حرفها چیه به خورد ملت میدین؟؟؟خدا و پیامبر اگر قرار بود مثل منو تو حرف بزنن که .......انگار با یه مشت مجسمه طرفن.میرن پای منبر هر چی دلشون خواست میگن تا مردمو زوری به گریه بندازن یا بخندونن.مثل سریال رضاخان عطاران!!!!
عید رو هم بهتون تبریک میگم.امیدوارم هممون مورد بخشش خدا قرار گرفته باشیم و بگذره از سر تقصیراتمون.خدا میگه اگه فکر گناه کنی واست هیچ گناهی نمینویسم.اما اگه اون گناه رو انجام بدی واست یه گناه مینویسم اونم هی بهت فرصت میدم توبه کنی تا پاکش کنم.اگه فکر کار خوب و خیر کنی واست یه ثواب مینویسم.اگه اون فکر رو انجام بدی واست هفت تا ثواب مینویسم!!!!دیگه چی میخوایم ما؟؟ از این بیشتر؟؟؟
التماس دعا....
پ.ن.)به تو تبریک میگویم!
تا دیروز ٬همه از عشق قفس میساختند.
ولی امروز......
تو گاو صندوق ساخته ایی!!!!!
واقعا چرا بعضی ها اینقدر فرق میزارن بین بچه هاشون؟؟؟اونم اینایی که هی دم از دین و مذهب میزنن و خودشون رو یه مومن واقعی میدونن.اینایی که هی خط به خط قران رو به رخ عروساشون میکشن که قران میگه حجاب کنید.یکی نیست به اینا بگه قران میگه تبعیض قائل نشید. فرق نزارید بین بچه هاتون.
این عزیز من توو شرایط خیلی سختی ازدواج کرد.شوهرش دانشجوی سال سوم پزشکی بود.18 سالش بود که مجبور شد از خونوادش دل بکنه و بره تهران تا کنار شوهرش باشه.با چه بدبختی روزاشون و سر میکردن . با حقوق دانشگاه!!!!!هیچکی نبود یه گونی برنج ببره بده بهشون.خودشونم با سیلی صورتشون رو سرخ میکردن تا هیچکی نفهمه.هیچوقت نگفتن دستشون تنگه.سالها گذشت.درس شوهرش تموم شد.بهترین ماشین زیر پاشون رفت...بهترین زندگی... خونه...مطب....
صاحب همه چی شدن با تلاش و کوشش و کشیکهای شبانه...حالا میبینه باباهه هی میچپونه به یه بچه دیگه.از برنج و گوشت و پیش پول خونه و هزارتا کوفت و زهر مار دیگه.خب دلش میگیره دیگه.حقم داره.
اونم واسه اون عروسی که هفت متر زبون داره و حرف بزنن میشوره اینا رو توو افتاب پهن میکنه.یه بار دستشو گرفتن به خاطر ارایش پرتش کردن از خونه بیرون.اینقدر پررو بوده که دفعه بعد با ارایشی غلیظ تر اومده....
این عزیزمن که دیشب خیلی نالید.گفت خدا ازشون نگذره...گفت هیچوقت حلالشون نمیکنم.خیلی باهاش حرف زدم.گفتم اونا اصلا ارزش ندارن که تو بخوای بهشون فکر کنی.چوب کاراشونم دارن میخورن.این بچه که اینقدر بهش میرسن هنوز نه یه زندگی درست و حسابی داره نه اخلاق و نه برخورد.مهمتر از همه نه فهم و شعور.زنشم که از خودش بد تر و بی فرهنگتر....
بهش گفتم برو خدا رو شکر کن روو پای خودتون ایستادین و منتی بهتون نیست....از دیشب تا حالا اعصابم داغونه.....همش دارم به اینهمه تبعیض فکر میکنم.اونم از خانواده ایی که خیلی ادعای دین و مسلمونی دارن....
نمیدونم دیگه...اینقدر دلم پر بود که اومدم اینجا نوشتم.این وبلاگ شده سنگ صبور من....عزیزترینم واست سبد سبد خوشبختی ارزو میکنم.الهی سایه ی شوهرت همیشه بالای سر خونوادت باشه...
پ.ن.) "ساقه "شکستن کار "طوفان"است....تو"نسیم"باش و "نوازش"کن....