آقای همسر اومدن خونه همه جا رو دنبالم گشتن دیدن طبق معمول خانوووم خونه نیستن!!!! زنگید بهم که بدو بیا خونه سورپرایز دارم واست!!!!منم دویدم سمت خونه .چون از ایشون سورپرایز بعید بود!!!اولش فکر کردم واسه تولد امیر حسین برنامه ایی داره.چون مامان بزرگم تازه فوت شده تصمیم گرفتیم تولدش رو دیرتر بگیریم.خلاصه دل توو دلم نبود تا رسیدم خونه.ایشونم خوشحال و خندون گفت یه ساعت دیگه میریم آمل کنسرت استاد ناظری.کلی ذوق کردم.باورم نمیشد استاد اومده باشن این دورو برا.حسام رو گذاشتیم خونه ی مامان و راهی شدیم.
میدونید دیگه توو راه آمل هزار تا خاطره ریز و درشت میاد جلو چشمم.دلم فرت و فرت میگیره.همینطور که زل زده بودم به در و دیوار شهر و هی دنبال مغازه هایی که همیشه ازشون خرید میکردم میگشتم٬گفتم کاش میشد بازم برگردیم اینجا!هنوز حرفم تموم نشده بود که یه خبر دیگه بهم داد.گفت قراره منتقل شه آمل!!!!
نمیدونستم خوشحال بشم یا نه؟؟؟ گفتم خدا جونم کاش یه چیز دیگه ازت خواسته بودم.چقدر زود مرغهای آمین از کنارم رد شدن .....فکر کردن به این موضوع رو گذاشتم برای بعد ....
توو شهر هیچ تبلیغی از این کنسرت ندیدم.یه لحظه شک کردم که کنسرت برگزار میشه یا نه؟آقای همسر گفتن:اینا به هزار زحمت مجوز گرفتن.آخرشم بهشون گفتن نباید تبلیغی انجام بشه!!!!خیلی مسخرست نه؟؟؟آخه برگزاری یه کنسرت سنتی که اینقدر ادا و اصول نداره....
رسدیم به استادیوم.اونجور که فکر میکردم شلوغ نبود. فقط دو طرف سکووها پر شده بود.با چند ردیف از قسمت جلو که بلیطاش ویژه بود و مام جزو اون قسمت بودیم!!یعنی ردیف ششم نشسته بودیم که کاملا دید داشت و مسلط بود به صحنه.حدودا ۱۵۰۰ نفر اومده بودن!!!دلم گرفت.اینهمه زحمت کشیده بودن و اونوقت مجوز تبلیغ نداشتن .
همونجا اس ام اس زدم به چند تا از دوستای آملیم.گفتم خجالت نمیکشید توو شهرتون کنسرت استاد ناظریه و نیومدین؟؟؟جالب اینکه هیچ کدومشون نمیدونستن!!!!!! فقط یکیشون زنگ زد بهم که کجایی؟؟؟یکی از دوستای دانشگاهم که سه سال بود ندیدمش.گفتم املم.توو استادیوم.هیجان زده گفت:کدوم قسمت نشستی ؟منم اونجام.گفت من بلند میشم تو وایسا منو میبینی.کلی ذوقیدیم ولی قرار شد کنسرت که تموم شد برم پیشش بحرفیم.
استاد با گروهش اومدن.چقدر خاکی!!اصلا دنبال کلاس و این چیزا نبودن.واسه همیناست که ایشون رو ترجیح میدم به بقیه.با شعر نیما یوشیج شروع کرد.
ترا من چشم در راهم.......چقدر دوست دارم این شعر و ...این صدا رو.....اشک در چشم ترم میشکند......میخوند و اشک من میریخت...بی پروا.....چه فضای قشنگی بود......
بعدش آنتراک و وصال منو دوستمو کلی ماچ ماچ و دوباره سکوت.....ایندفعه فضا مولانایی شد....منم یاد مونا خاتون افتادم....بعد یاد اون سوتی که بهش دادم و گفتم مولوی رو میشناشم اما مولانا رو نه!!!!!تا چند وقت پیش نمیدونستم مولوی و مولانا یکی هستن!!!!
چه فراز و فرودهایی داره صدای استاد.یهو اوج میگرفت و بعد اروم میشد...صداش واقعا عرفانیه...چقدر دلم میخواست چند ایه از قران رو هم بخونه ....
وقتی آخرین تصنیف نیستان هم اجرا شد ملت دیگه به وجد اومده بودن.گروه بلند شد برای خداحافظی که همه گفتن:استاد٬اندک اندک.استاد و گروهش به احترام جمعیت دوباره نشستن و این اهنگ رو هم اجرا کردن.
کلی فاز مثبت گرفتم امشب.خیلی خوش گذشت.خیلیییییییی.خدا کنه فردا شبم که اجرا دارن٬شلوغ بشه.استاد که گفت اگه دو نفرم باشن من برنامه رو اجرا میکنم...دمش گرم!!!!!
پ.ن.۱) خدایش خیلی قیمت بلیط زیاده......البته زحمت میکشن ولی کاش یه جوری بود همه میتونستن استفاده کنن...
پ.ن.۲)امیر حسین عزیزم٬تولدت خیلی مبارک....نفس منی....

نازنینم...
بهترین و زیباترین کلامها را تو به شکوه نسترن و فریاد شقایق در گوشهایم به ترنم نشاندی و حدیث مهر و وفا را در قلب تازه به امید رسیده ی من خواندی.ورود تو به زندگیم بهترین روز بود و اولین نگاهمان نویدی از "خوشبختی" میداد.
از آن زمان هر روز هزارن تیر آرزو برایت پرتاب میکردم .بعضی قلب پاکت را نشانه میرفت و بعضی در آسمان طوفانی چشمانت گم میشد.....
اولین بوسه ی تو شروع "مهر " بود و لرزش تنم حکایت از عشق میکرد و ما دو دلباخته شدیم در سینه ی ظلمانی دشت شب.......
در حرفهایمان صمیمیت موج میزد و نفسهایمان لبریز از محبت بود.لبخندمان از صبحی امید بخش میگفت و فردایی روشن.تلاقی دستهایمان یاداور یکرنگی بود و اشک چشمهایمان شفافیت میثاقی پاک را توجیه میکرد.
آغوش گرم و پر عطوفت تو برای من "پناهی "بود....پناهی برای فرار از حسی بد و گذشته ایی پر از کینه و نفرت ..(اقتضای جوانی بود)...نوازش دستهایم بر تن عطر اگینت نشانه ی عشق خالی از ریایم بود.....
دستان نوازشگر تو برایم زندگی عاشقانه را تداعی میکرد......چه خوشبختم من که تو را دارم...نازنینی از زمهریر زمستان که مهربانیت از هر چه خورشید مرداد یست سوزانتر است و داغتر...
این منم..دختری از تبار تابستان و از جنس افتاب که سر نهاده بر شانه های عشق...از تو مینویسم به بهانه ی سالگرد یکی شدنمان....تا ابد شرمنده ی همه ی خوبی ها و مهربانی هایی هستم که بی دریغ نثارم کردی.....بی هیچ چشمداشتی...همه ی کوتاهی هایم را دیدی و به دل نگرفتی و صبر کردی تا بزرگ شوم تا درک کنم تا بفهمم.....
چه وقتها که به خاطر مال دنیا.. به خاطر زیاده خواهی...چشمان نجیبت را با اشک اشنا کردم و تو شرمنده سر بر شانه هایم گذاشتی و گفتی هر چه مال دنیا کمتر باشد پایدار تر است...و من امروز میفهمم معنی حرفهایت را....خوشحالم که در برابر خواسته های من مقاومت کردی و با صبوری تا امروز راه درست را پیمودی.....مرا ببخش نازنینم...
میدانم خیلی منتظرت گذاشتم..میدانم هیچ وقت نمیتوانم با چیدن کلمات و اهنگین کردنشان از عهده ی صبوری هایت بربیایم....
من صدفی گم کرده راه بودم که تو دریا را نشانم دادی...یادم دادی بی بهانه دوست بدارم....بی توقع مهربانی کنم...من کجا و توی اسمانی کجا؟؟؟تو دریایی ٬غوغایی و من در قیاس با تو ٬ رودی کوچکم که بهانه ی رسیدن به دریا سفری اغاز کرده ام.....
مرا به خاطر هر چه نافرمانی..هر چه گستاخی...هر چه بی صبری و ناشکیبی٬ببخش.....امیدوارم در مقام یک مادر شایسته ی بزرگ کردن و به بار نشاندن کودکانت باشم.....
پ.ن) اینجا هم از تو گفتم......هر چه از تو بنویسم کم است.....دوستت دارم نازنینم....
با تمام حرف و حدیث هایش
تنها راز شادمانه زیستن است.
گورستان با سکوتش میگوید:
سخت نگیر!
زندگی ارزش یک ثانیه اندوه را ندارد.....
از صبح بارون میبارید .دل توو دلم نبود که زودتر کارام تموم شه و بزنم بیرون.....پنجره ها رو باز گذاشته بودم تا صدای بارون بهم آرامش بده....تا کارام تموم شد دیگه ظهر شده بود و باید میرفتم دنبال حسام...از خیر پیاده روی گذشتم و منتظر غروب موندم .دعا میکردم که این بارون ادامه داشته باشه و داشت........
غروب بدون چتر طبق معمول رفتم بیرون....اینجام که تا بارون میاد مردم میچپن توو خونه هاشون...خیابون تقریبا خلوت شده بود .......یهو چشم افتاد به یه پسر جوون و خوشتیپ....چشماش بسته بود و هی مچاله میشد توو خودش..... روو زانواش خم میشد و دوباره به زور خودشو سرپا نگه میداشت...فکر کردم نابیناست......ترسیدم...
گفتم نکنه یه ماشین بیاد و بزنه بهش؟هم راننده رو اسیر کنه هم خودش و خونوادشو....رفتم جلو دستشو بگیرم و بیارمش توو پیاده رو.....همینکه نزدیکش شدم یه اقایی گفت خماره خانوم...گفتم واااااای.کمکش نمیکنید؟؟گفت چیکار کنم مواد بدم بهش؟؟گفتم نه خیر...بیارش توو پیاده رو یه وقت ماشین بهش نزنه.آقائه گفت: به درک......همین....
اینم کمک به همنوع!!!!!
سکانس دوم:
داشتیم از سفر برمیگشتیم....رسیده بودیم فیروز کوه ....جلوی پارکش ایستادیم تا ناهار بخوریم و یه خورده استراحت کنیم....یه نیم ساعتی شد ....نشستیم توو ماشین.کمربندا بسته و آماده حرکت...ماشین استارت نمیزد...باطری خالی کرده بود....تنها راه چاره این بود که ماشین رو هل بدیم....من و خواهرم و مادرشوهرم پیاده شدیم جلوی اونهمه جمعیت داشتیم ماشین رو هل میدادیم..همش میگفتیم الان چند تا مرد!!!! میان کمکمون.....دریغ از یکنفر....خودمون...چند تا زن ماشین رو راه انداختیم و رسیدیم به شهرمون.....
سکانس سوم:
توو شهر خودمون ودیم..ایستادیم نون بخریم واسه شام که باز ماشین خاموش شد..من نشستم پشت فرمون تا شوهرم هل بده ماشین رو ..... هنوز مراسم هل دادن شروع نشده بود که یهو نمیدونم از کجا چند تا مرد !!!اومدن و ماشین رو هل دادن...
قربون همشهریهای خودم برم من......
سکانس چهارم:
توو یه کافی شاپ نشسته بودیم .....دختر خاله دست و دلبازی کرده بودو مهمونمون کرد واسه ساندویچ....زیر نگاه چند تا مرد!!!! نمیشد سر بلند کرد.حسام دستشوییش گرفته بود.مجبور شدم بلند شم......از کارگر رستوران پرسیدم دستشوویی کجاست؟؟؟
به جای ؟آدرس گفت: ببخشید خانوم دکمه های مانتوتون بازه!!!!!!! یه نیگاه به خودم انداختم ...درسته که دکمه ها باز بود و لی یه تونیک مشکی با شلوار مشکی.....یعنی اگه اون مانتوام تنم نبود تازه میشدم شبیه اینایی که توو خیابون میگردن ..... گفتم :ممنونم آقا.... ممنونم از چرخش چشمات!!!!!
سکانس پنجم:
توو خم کوچه چشمم افتاد بهش...دلم لرزید...چقدر شبیه پدرش شده بود...مثل پدرش یه مرد واقعی!!!!همسایمون بودن....مامانم خیلی خونه ی اونا رو دوست داشت...میگفت همیشه از خونشون صدای قران میاد.باباش همیشه روو به قبله مینشست و قران میخوند......
خیلی کوچیک بود که باباش رفت جبهه......دیگه برنگشت..مثل خیلی از باباهای دیگه...مثل خیلی از مردهای سرزمینم!!!!!!عکسش هنوز توو کوچمونه.....جالا پسر کوچولوش مهندس شده.....چقدر جای باباش خالیه تا دست نوازش بکشه روو سر بچه اش...افتخار کنه به این بزرگ مرد!!!!...
پ.ن.۱)واقعا مرد شدن چقدر زمان میبرد!!!
بیخود نیست که ۱۴۰۰ سال است که مردی منتظر ۳۱۳ مرد است...!!!!
پ.ن.۲)به آسمان نگاه کن
هر جا که هستی٬"مهتاب " نگاهمان را بهم گره میزند.......
با روزگار بی من چه میکنی؟
با روزهای گذشته از پاییز؟
نمیدانی چقدر دلم برای چشمانت تنگ شده.........
دلم میخواهد فقط خواب چشمان تو را ببینم
هر شب نقش خیالت را نقاشی میکنم و
خیال آمدنت را به آغوش خسته میکشم......
قاب چشمانم پر از عکس ستاره های دور است.
منتظرم تا بیایی
بیایی تا سر بر شانه هایت بگذارم و
تو از دلتنگی هایم بکاهی..........
خودت گفتی
یادت هست؟؟؟؟.................
پ.ن.)از پستهای دو سال قبلمان کش رفتیم تا حس نوشتنمان برگردد.....![]()