از پشت شیشه های مه گرفته با لبخندی که ابدیت صبح است و با دستانی که سبزی جنگلهای شمال را در عطر خود به همراه دارد برایم دست تکان میدهد و من چون کودکی مشتاق برای در آغوش کشیدن آن همه مهربا نی پر می زنم و لحظاتی بعد در اتاقی به اندازه ی آسمان صمیمی و به وسعت عشق زیبا خودم را در آن همه زلال گم میکنم .........
خا نه ی مادر بزرگ همین خا نه ی ساده و بی ریا همین عطر خوش اسپند که تا همیشه بوی صلوات و دعا می دهد برایم دنیا دنیا خاطره است .....مرا از تمام تکرارهای هر روزه می گیرد ...
مرا از تمام دقایقی که خسته و دلگیر بر روحم می بارد رها میکند ...مرا می برد تا کوچه های کودکی ..تا عروسکهای خیالی ..تا بازیهای کودکا نه ی قهر و آشتی .
مادر بزرگ با آن نگاه مهربانش برای من دنیایی از رویاست و من چقدر دوست دارم که تا همیشه سر بر زانوی او گذاشته و در امتداد خوب دستانش ادا مه ای دیگر یابم ....
مادر بزرگ لحظه های غریبا نه ی تنهایی مرا در خلوت مسیحایی نفسهای سرشار از عطر ترا نه اش از من میگیرد و مرا به یک فنجان خلسه ی خوب و به سفره ای ساده تر از تمام عشق ها و مهربانیها دعوت میکند ....
مادر بزرگ من با آن کمر خمیده کوهی به استواری زمانهای سپری شده و استقامتی به بلندای دماوند همیشگی است که هر چند پیر و فرتوت اما هنوز ادا مه ی زلال دریا ی شمال و تداوم مهربان سبز جنگلهای آنسو تر است .......مادر بزرگ واقعیت صمیمیا نه ی عشق است......ا و معنای لطیف محبت در عصر یخزده ی نگاههای هیچ است....او بها نه ی مهربانی است.....مادر بزرگ خاطره ی قشنگ و همیشگی آینه هاست ........
چقدر حسودیم شد به اونایی که رفته بودن سفر حج و امروز رو توو صحرای عرفات گذروندن....چه جوری از اون تپه ها بالا میرفتن تا سنگ جمع کنن و بزنن به نماد شیطان تا از شرش در امان باشن... خوش به سعادتشون...کاش یادشون باشه هموطناشونم دعا کنن.....تی وی هم که امسال انگار برای اولین بار پخش مستقیم داشت و هی دلمون رو آب میکرد......
کاش قسمت شه یه روز ما هم همچین روزی رو اونجا بگذرونیم .....اگه خدا بخواد حتما میشه که بدون اذن و اجازه ی اون حتی یه برگ هم از درخت نمیفته......
اولین سالی بود که اعمال عرفه رو انجام میدادم....روزه هاش رو هم گرفتمو کلا مفاتیح به دست بودم....دعاهای امروز خیلی زیاد بود....مخصوصا اون صدتایی ها!!!باورم نمیشد از پس همه شون براومده باشم....خدا تو فیق داد ...حالا خدا کنه قبول کنه ازم....اون دو رکعت نماز زیر آسمون هم چسبید.....اعتراف به گناه....
امشبم که شب عید قربان و فردام کباب خورون!!!!البته واسه اونایی که قربونی میکنن.....نمیدونم چرا اصلا دلم واسه این ببعی ها (به قول حسام)نمیسوزه!! بس که گوشتشون رو دوست دارم....
عید رو به همتون تبریک میگم...براتون دنیا دنیا سعادت و خوشبختی آرزو میکنم.....
پ.ن) تولدت خیلی مبارک
همیشه همینجوری تصورت میکنم...با همین لبخند...حتی توو سخت ترین شرایط زندگی این لبخند قشنگ از صورتت محو نمیشد...سه سالی میشد که حرف نزده بودی.......فقط نگاه بود و گاهی اشک و همیشه لبخند......
میدونستم روزای آخر نفس کشیدنته...چقدر تلاش میکردی برای یه ذره اکسیژن....گاهی نفس گرفتن به صدای ناله تبدیل میشد و آهی بلند برای زنده موندن.....
اونجوری که میدیدمت عصبانی میشدم از خدا...توو وجود تو که در حال زجر کشیدن بودی دنبال حکمت میگشتم ...دنبال مصلحت .....هیچی پیدا نکردم .اینقدر خوب و پاک و نجیب بودی که نمیدونستم به عقوبت کدوم گناه در حال مجازات شدنی.....
مینشستم کنارت..دستامو سفت میگرفتی...چشمات بسته بود منو نمیدید...ولی دستامو ول نمیکردی....مطمئن بودم صدامو میشنوی....صورتت رو میبوسیدم...دستاتو...موهاتو.....دیگه دعا برای زنده موندن عاقلانه نبود...میگفتم خدایا !ببخش و بیامرز....
قران رو میگرفتم توو بغلمو مینشستم کنارت..... با یه نعلبکی آب.....خدا رو قسم میدادم به حرمت قرانش و باز میکردم....تبارک میخوندم و فوت میکردم توو آب...یاسین میخوندم.....الرحمن......پنبه رو به این آب میزدم و میکشیدم روو لبات و تو سفت لباتو میبستی...میگفتم حاج خانوم سه روزه هیچی نخوردی.....بزار لباتو خیس کنم...لب تشنه نری.......
فرشته ی خدا سه روز توو اون اتاق پرسه میزد...جونتو میگرفت و دوباره ول میکرد و من با خدا دعوام میشد.....داد میکشیدم سرش.....شکایت میکردم و اون فقط نگاه میکرد....مثل همیشه....
آخرین دیدارمون غروب یه جمعه ی دلگیر بود و آخرین بوسه رو از صورت گرمت گرفتم.......میگن چشاتو باز کردی و یه نگاه به عکس بابابزرگی که من هیچ...مادرم هم فقط دو سال سایش رو بالای سرش داشت...انداختی و برای همیشه اروم شدی.....
همه ی فامیل زودتر از من اومدن..منی که فقط ۵ دقیقه با خونت فاصله داشتم......چقدر دیر خبرم کردن....اونایی که دو سه ساعت اونوتر بودن اومدن و من.....
کوچه ی شلوغ و پارچه ی سیاه علامتی بود برای گفتن اینکه هیچوقت اون خنده رو نخواهم دید.....روی تختت دراز کشیده بودی و پوشیده توو ملحفه ایی سفید......آمبولانس اومدو بدن نحیفت روی دوش دامادات رفت و دخترات هم کنارت توو امبولانس نشستن و رفتیم به سوی آرامگاه ابدیت......
موقع شستن میخواستن بیرونم کنن...التماس کردم و موندم به شرط آروم بودن...گفتن ۴۰ بار تبارک بخون گفتم چشم.......بوی سدر و کافور همه ی مشامم رو پر کرد و من به برادرم فکر میکردم که روی همین سکویی که تو رو شستن اونو غسل دادن.......و به فردای خودم......
حالا دیگه اماده بودی واسه رفتن به بهشت... .صورت سردت رو بوسیدم و سردی این بوسه برای همیشه با من میمونه......لحد و خاک فاصله انداخت بینمون...فاصله ایی به اندازه ی همه ی دنیا.......به اندازه ی هفت آسمان.......تو روی دوش فرشته ها رفتی تا طبقه ی آخر اسمون و من پاهام چسبیده بود به زمین و طاقت رفتن نداشتم......
همه رفتن و من باز اجازه خواستم برای بیشتر موندن...میدونستم من که برم بلند میشی و سرت میخوره به لحد...دلم نمیومد برم.......اذان ظهر بود و گفتن گناهه بیشتر موندن......
رفتم سر خاک برادرم...نمیدونستم تو رو به اون بسپرم یا سفارش اونو به تو کنم.......دو تاتونو سپردم به خدا .....
حاج خانوم من هنوزم محتاج دعاتم.......راستی سجاده ات به من رسید..با همون مهر و تسبیح کربلا.....قشنگترین هدیه ایی بود که گرفتم.....
پ.ن) هر چی آرزوی خوبه مال تو.....هر چی که خاطره داریم مال من.....
اون روزای عاشقونه مال تو...این شبای بی قراری مال من...
اینا رو گفتم چون میخوام از یه نفر عذر خواهی کنم.اونم از نوع مخصوصش.قصدم رنجوندنش نبود ولی نمیدونم چرا اونجوری حرف زدم؟؟؟شاید چون خیلی عصبانی بودم حرفها رو یه جور دیگه ورداشتم.
میدونم منو میبخشه.میدونم احتیاجی به ببخشید گفتن من نداره.میدونم دلش دریاست....میدونم بزرگه.....میدونم اسمون توو مشتشو ستاره توو نگاش....میدونم منو بقیه ی دور و بریام خیلی بهش مدیونیم.....میدونم که هیچ وقت نمیتونم اونجور که شایستشه ازش بگم....
ولی دلم اروم نمیشه تا بگه بخشیده......به یکی سپردم از طرفم معذرت بخواد.......بیچاره اون یه نفر که دائم باید جور کارای منو بکشه....
تو بزرگی و من دربرابر تو ذره ایی ناچیز.....میبخشی دیگه؟؟؟![]()
پ.ن) خدایا ! از عشق امروزمان برای فرداهایی که فراموش میکنیم عاشق بوده ایم٬ قدری کنار بگذار
به قدر یک مشت٬
به قدر یک لبخند٬
تا فراموش نکنیم عاشق بوده ایم........
شدی جانشین همه ی نداشته هاش...جور همه رو به دوش کشیدی تا روحیه ی پر از احساس اون خراب نشه...تناقض ها به ذهنش راه پیدا نکنه.......ننزاشتی هیچ بشه توو این نامردمی ها....
با حرفات بهش نفس دادی....زندگی دادی...بهش اعتماد به نفس دادی برای بودن...برای دوست داشتن....
چشماشو به روی خوبی ها باز کردی......زشتی رو از قاب چشماش دور کردی.....یادش دادی سرشو بالا بگیره و راه بره...یادش دادی برای خودش کسیه...یادش دای به خودش و دیگرون احترام بزاره.....
حالا حس میکنی بزرگ شده...دیگه به تو احتیاج نداره......میتونه تنهایی تو این وانفسا از پس خودش بر بیاد...میتونه اعتماد کنه...میتونه دوست داشته باشه و بی توقع مهربونی کنه.......میفرستی بره پی زندگی خودش.....
اونوقت بیاد و بهت بگه عاشقه...بگه نمیتونه بره...نمیتونه دل بکنه......تو چیکار میکنی؟؟؟؟احساس بدبختی میکنی نه؟؟؟ از اینکه هر چی کردی بیخود و بیثمر بوده.......؟؟؟؟
پ.ن.۱)همیشه از خوبی آدمها برای خودت یه دیوار بساز
اگه هر وقت در حقت بدی کردن فقط یه آجر از روو دیوار بردار
بی انصافیه اگه کل دیوار رو خراب کنی!!!!!!
پ.ن.۲)تا حالا قلبت رو توو سکوت شنیدی؟؟؟؟
خود بی نقابت رو ٬یه لحظه دیدی؟؟؟؟