پ.ن) در حال گشت و گذار توو ارشیو و کامنت دونیها بودیم که از این مطلب خوشمان امد.گفتیم دوباره بگذاریمش اینجا.
نمیدونم چرا دلم میخواد فرت و فرت اینجا بنویسم ولی حس نوشتنم نمیاد!!!!
والله ما بسی خون دل خوردیم تا حکم کمربند مشکیمان امضا شد و ان کمربند رویایی به کمرمان بسته شد!!!
نمیدانستیم بعضی باشگاها در عرض جیک ثانیه کمربند مشکی میبندند!!!!!!
صبح عاشورا هوا٬ جور دیگریست.....برف هم ببارد هیچ ترسی نیست..باران هم ببارد همه هستن....آفتاب که دیگر حال خود را دارد....
صبح عاشورا حس من هم جور دیگریست...در به در دنبال کودکی هایم میگردم...دنبال دختران همسایه...دنبال شیطنتهای شب عاشورا....بچگی و خنده های یواشکی٬خنده های با ترس و دلهره.....میگفتن اگه شب عاشورا بخندیم دهانمان کج میشود.... ادامس هم نباید میجویدیم و تخمه هم نباید میشکستیم....
بی چادر بیرون نمیرفتیم با ان قد و قامت کوتاهمان....حرمت داشت عاشورا ان روزها.....امروزه فقط سنتش مانده بی هیچ حرمتی.....خانمی به یک دختر هفت قلم مالیده گفت:پدرت هم خدای ناکرده بمیرد همان روز اول اینگونه ارایش میکنی؟؟؟!!!!!!
باورت میشود اگر بگویم کوچه ایی تنگ و تاریک داشتیم نزدیک خانه مان که فقط شبهای محرم از انجا میگذشتیم برای رسیدن به تکیه؟؟؟
باورت میشود اگر بگویم انشبها انقدر شجاع میشدیم که صدای هیچ موتوری ما را به وحشت نمی انداخت؟؟؟
دنبال زیور الات و کفش های پاشنه بلند مادرم بودم که شب عاشورا با زور روزنامه و دستمال کاغذی سایز خودم کنم تا راه بروم و کفشها تق و تق صدا کند.باورت میشود؟؟؟
بچگی بود و بیخیالی....مینشستیم جلوی در تکیه تا اولین غذا را به ما بدهند.....بعد پشت سر بقیه که انجا مینشستن حرف میزدیم و میگفتیم برای برنج امده اند......
بزرگتر که شدیم حتی برای رفتن به تکیه خجالت میکشیدیم.....از ان دوستها کسی نمانده تا برای عاشورای این سالها همراهیم کند......من ماندم و این شهر و کوچه ها و میدانی که میعادگاه همه ی عزادارهاست....
باور میکنی خانه ی من امروز در همان کوچه ی تنگ و تاریک ان سالها قرار دارد که به لطف اپارتمان سازی و عقب نشینی خانه ها دیگر تنگ و تاریک نیست؟؟....
باور میکنی که این روزها هم میترسم تنها باز کوچه ها بگذرم و صدای هر موتو رسواری مرا به وحشت میاندازد؟؟؟؟
عاشورای امسال هم گذشت....زنجیرها در هوا چرخ میخوردند و من برای زنجیر زن ها دعا میکردم....زنجیر ها در هوا چرخ میخوردند و دل من جای دیگر بود....پیش زنجیر زنی دیگر.....به کودکم که بی محابا زنجیر بر شانه هایش مینشست نگاه میکردم و به یاد مادری که نذرش زنجیر زدن کودکش بود٬من هم نذر کردم ......
نمیدانم کودک من هم لیاقت دارد تا مثل" او "باشد؟؟؟
پ.ن.)امشب شام غریبان و ارامگاه امام زاده صالح و دل من و ......
از پیاده روی صبح برمیگردم و دلم با پیرزنی است که چند وقتیست ذهنم را مشغول کرده.....توو این هفته هر روز دیدمش...چادری بسته برگردن....پیراهنی نازک!!! و عصایی بر دست با عینکی ته استکانی....
دو روز اول میدیدم ادرسی میپرسد و مردم بی تفاوت با یک نمیدانم از کنارش میگذشتند.....روز سوم طاقت نیاوردم و از کنارش گذشتم...پرسیدم جایی میخوای بری؟؟ گفت:کلید سازی...گفتم: یه خورده راهش دوره...پیاده نمیتونی بری و او نگاهی کرد و گفت کرایه ماشین ندارم....راهیش کردم به امید اینکه به مقصد برسد ...
فردا باز دیدمش...باز هم ادرس ان کلید سازی را میخواست و نداشتن کرایه......دلم سوخت...مادری بود که حتما فرزندی داشت....چرا اینجور اسیر و بی پناه در این سرما با تنپوشی نامناسب به دنبال ادرسی کذایی دست نیاز دراز کرده بود؟؟؟
تمام راه را به او فکر میکردم...کاش لااقل به خانه ی سالمندان میرفت تا غصه ی خوراک و پوشاک نداشت....
کلید را در قفل در میچرخانم...گرمای خانه و بوی مطبوع غذایی که از صبح بار گذاشتم همزمان مشامم را مینوازد.....غصه ی پیرزن با بی رحمی از یادم میرود!!!!!! روزنامه ایی پهن میکنم تا سبزی که خریده بودم را پاک کنم....به ساعت نگاه میکنم و در انتظار بازگشت کودکانم مشغول میشوم.....دلم برای شیرین زبانی های حسام تنگ میشود...تلویزیون را روشن میکنم تا صدای ان سکوت خانه را بشکند....
همه ی کانالها تصویر غزه است و مردم به خاک و خون کشیده.....دلم از اینهمه بی رحمی میگیرد...مادری که میگویبد در بمباران شب گذشته 5 فرزندش را از دست داده.....پنج فرزند!!!!!.....او میگوید و من میگریم....نگاهی به دورو برم خانه ام میاندازم.....من همش گله میکنم برای اینکه بچه ها نمیگذارند خانه مرتب باشد و ان مادر زار میزند برای خانه ایی که ندارد و کودکانی که دیگر نیستند.....او ارزو میکند که فرزندانش باشند و بازی کنند و به هم بریزند و من کودکم را به مهد میسپارم برای بهم ریخته نشدن خانه!!!!!!
او با لب خشکیده به خدا التماس میکند که کاش فرزندانش را به او باز میگرداند و من با غذایی که قل قل میجوشد روی اجاق قدر داشته هایم را نمیدانم....من جدیدترین لوازم خانه را میخوام و او اصلا خانه ایی ندارد تا وسیله ایی در ان بگذارد.....
خدایا چه دارد بر سر این مردم بی پناه می اید؟؟خدایا!!!! یکبار کربلا را خلق کردی و مردم قرنهاست که میگریند بر مظلومیت حسین....ایا غزه کربلایی دیگر است؟؟کو دستان یاریگری که به داد این مظلومان برسد؟؟؟کو دستان نوازشگری که اشک این یتیمان را از گونه پاک کند؟؟؟
الهی!!!
آنها زینب ندارند که به داد برادر و کودکانش برسد........الهی آنها ابوالفضل ندارند که دستانش را بدهد برای سیراب کردن لب تشنه ی آنها.....انها رقیه و سکینه نیستن......انها زینب ندارند که مقاوم و صبور پا به پایشان بیاید.....
الهی!!!! به حرمت عاشورا..به حرمت حسین..نگذار عاشورایی دیگر به بار بیاید.....
الهی!!!!کمکی کن......
نظاره نکن...کمکی کن.....
نمیدانم چگونه تاب آوردی آنهمه بیرحمی را در سرزمین کربلا؟؟؟چگونه سکوت کردی بر آنهمه خون و خونریزی؟؟چگونه طاقت آوردی که ببرند سر حسین پیامبررا.....گوشواره بکشند از گوش سکینه......... پابرهنه زنها را به اسارت ببرند....
تو فقط تماشا کردی!!!!
الهی!!! مددی کن تا غزه کربلایی دیگر نشود......تو خدایی ...تو بزرگی...اگر این دعا ها را اجابت نکنی دست نیاز پیش چه کسی دراز کنیم؟؟؟
الهی!!!! به این کودکان کمک کن......الهی................
الهی من فدای تو....اینجوری که زل میزنی بهم لپاتو کم میارم....دلم میخواد هر چی عشقه به پای تو بریزم....شماها رو که داشته باشم از همه ی دنیا بی نیازم.....
یادته حسام؟من بودم و تو و انتظار...من بودم و تو و اتاق عمل سرد و یخ زده...تنهای تنها....منتظر دکتر بودیم...
یادته حسام؟بهت میگفتم سردمه مادر...میگفتم ببین چی به روزم اوردی وروجک؟؟ببین چیکار کردی با شب یلدام؟؟
یادته حسام؟ دکتر یک ساعت دیر کرد..به تلافیه یک ساعتی که من دیر رفتم.....چقدر استرس داشتم...چقدر اضطراب....چقدر دعا کردم برای سلامتیت.....
تو که اومدی صدای گریت رو نشنیدم.....بی هوش بودم و حسرت این لحظه تا ابد باهامه...حسرت نشنیدن صدای اولین نفس کشیدنت.....
اولین اذان رو هم خودم توو گوشت خوندم...چه چیزایی از خدا خواستم برا...ایمان...تربیت درست....درس....
حسام وروجک من.....دیگه نق نمیزنم سر خدا....دیدم به زندگی یه جور دیگه شده...حالا برای لحظه لحظه ی داشتنت خدا رو شکر میکنم...حتی تصور یه لحظه بدون شما بودن منو تا مرز جنون میکشونه...چی داشتم به سر زندگیم میاوردم...راه و بی راهه میرفتم.....
حالا دیگه نق نمیزنم واسه نامرتب بودن خونه...نق نمیزنم واسه موهای شونه نشده ام....غصه ی شلختگیمو نمیخورم.....تو فقط باش...عطر نفسات بپیچه توی خونه....همین کافیه....
تولد سه سالگینت مبارک عزیز دل مادر....
میگن باهوش ترین بچه ی کلاستی...میگن تنها ورووجکی هستی که همه ی شعرای هفتگیتو حفظ میکنی...میگن از همه بهتر نقاشی میکشی......
الهی من فدای تو.....
حسامم؟مامانتو ببخش خب؟یه معذرت خواهی بزرگ به همتون بدهکارم....اشتباهام زیاد بود.....جبران میکنم واستون.....چقدر خوشبختم که پدرت رو دارم.....با گذشت و مهربون و صبور....چقدر زندگی قشنگ شد وقتی فقط و فقط به شماها فکر میکنم.......
تولدت مبارک نازنین مادر.....