تبليغاتX
اینهمه خاطره رو چیکار کنم؟

برای همتون سال خوبی رو ارزو میکنم....

پر از عشق و لبریز از دوست داشتن.....

منم این فروردین رو تحمل میکنم..با همه ی خاطره های تلخش...

انتظار میکشم برای روز دوازدهمش که میتونست بهترین باشه ولی نیست....

انتظار میکشم برای هفدهمش که میشد اصلا همچین روزی نباشه ولی هست.... 

مواظب خودتون باشین...همتون رو دوست دارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 10:26  توسط صدف  | 

 

به بانو ستاره قول داده بودم از شیطنت های این وروجکم بنویسم .امروز دیگه با این دسته گل جدیدش تصمیم گرفتم به قولم عمل کنم.

امروز میخواستم کیک درست کنم .همه ی مواد رو اماده کردم و چیدم روو کابینت.....مولینکس رو هم زدم به برق که تلفن شروع کرد به جیغ جیغ !!منم که گوشی رو بگیرم دستم فک زدنم تموم نمیشه!!!

یهو دیدم صدای دستگاه میاد بدو اومدم دیدم به به !!!!حسام خان کل مواد رو ریخته توو دستگاه!!!تخم مرغهای بدبخت رو همچین شکونده بود ...انگار له کرده بود توو دستش!! اسمارتیز هم گذاشته بودم واسه تزئین که اونا رو هم ریخته بود...حتی شکلات تخته ایی رو هم که آب کرده بودم واسه روی کیک اونم اضافه کرده بود به مواد!!!

همه رو یه جا قاطی کرده بود!!!منم همون مواد رو برداشتم ریختم توو قالب گذاشتم توو فر.کلی هم ذوق کرده بود که دیدی خودم بلدم؟؟دیدی بزرگ شدم؟؟بیا قد اندازه کنیم!!!خودش میره بالا صندلی وا میسته به من میگه بشینم رو صندلی بعد اینجوری قد اندازه میکنه و میگه ازم بزرگتره!!!!

کیکش خوشمزه شد ولی زیاد پف نکرد!! اینم دست پخت حسامی

.....

چند روز پیش سر ناهار هی ورجه وورجه میکرد.همش راه میرفت!!منم بدم میاد بچه موقع غذا خوردن از جاش پا میشه.بهش گفتم حسام جان اگه اذیتم کنی من دیگه مامانت نمیشم.میرم مامان یاسین(پسر عموش)میشم.گفتم الانم میخوام برم لباس بپوشم از خونه برم که دیگه مامان نداشته باشی.فکر میکنید چی گفت؟؟؟

با کمال خونسردی گفت:به جهنمممممممممم!!! همینجور غلیظ!!!منم شوکه شدم اوش ولی بعدش کلی خندیدم....

..............

یه بار اسباب بازیاشو ریخته بود توو هال .منم اعصابم خورد شده بود .اصلا حوصله ریخت و پاش و وسایل اضافی رو ندارم.بهش گفتم هر کی اینا رو ریخته اینجا زود جمع کنه .شازده با صدای بلند تر از من گفت:هر کی خریده خودش جمع کنه!!!!!!!!زبون نیستش که....

..................

یه بار داشتیم قدم میزدیم که یه حاج آقا(شیخ ) از روو به رو میومد.اینم با صدای بلند هی حاجی رو نشون میداد و میگفت این چرا اینجوری لباس پوشیده؟؟چرا مانتو داره؟؟کلاش چرا این شکلیه؟؟

منم هی بازوشو نیشگون میگرفتم که ساکت شه.هی میخواستم حواسشو پرت کنم.ولی مگه میشد؟؟..هنوز این رد نشده بود که یه اقایی با دوچرخه اومد.بیچاره چشاش یه حالتی بود.انگار به زور باز میشد.حسامم میگه این اقاهه با چشای بسته چه جوری میبینه؟؟کلی خجالت کشیدم اون روز...

..................

یه وقت که صدام میکنه میگه مادر!!منم میگم بله!! میگه بله نگو بگوو جونم!!!!شبا میاد پیشم میگه میشه یه کم عاشخ بشیم؟؟بغلم میکنه..کلی بوس بوسیم میکنه.میگه مادر خیلی دوست دارم...عاشختم...نفس منی.....

........

تو خیابون که حسابی زبون میریزه.مردمم هی بغلش میکنن و قربون صدقه اش میرن. و به من یاد اوری میکنن که واسش گلپر دود کنم.موهای لخت و سیاه داره که ریخته روو پیشونیش.اکثرا فکر میکنن دختره.یه بار برده بودمش ازمایشگاه.خانومه میگفت این که دختره ولی دفترچه عکس پسر روش داره.هر چی میگفتم بابا این پسره توو کتش نمیرفت!اخرش گفتم خانوم میخوای ثابت کنم مگه؟؟؟!!!!

............

میبرمش سوپر خودم وا میستم یه گوشه که هر چی دلش میخواد برداره.اونم میگه مادر اجازه میدی چیپس بگیرم؟منم میگم نه!چیپس بده.اونم میگه باشه.ولی ور میداره میگه به کسی نمیگم چیپس خوردم....فکر میکنه اگه کسی نفهمه یعنی بد نیست خوردنش!!!

.........

چند روز پیش با هم رفته بودیم بیرون ساندویچ بخوریم.غذای یمن تموم شد.ولی اون ساندویچش رو گرفت دستش اومد بیرون روو پله نشست!!!هر چی گفتم اینجا بده شبیه بچه گداها شدی قبول نمیکرد پاشه.چند تا اقا پسر داشتن رد میشدن.یکیشون بهش گفت پاشو پاشو مامانت رو اذیت نکن.حسامم نه گذاشت نه برداشت گفت مگه مامان شماست؟مامان خودمه!! پسره هم بغلش کرد و از همونجا یه بستنی واسه ی من و یکیم واسه حسام خرید!!

...............

خدا نکنه یه وقت دعواش کنم یا مثلا دستم بخوره به تنش و بیفته!!پدرمم در میاره که چرا منو زدی؟؟چرا هلم دادی؟؟؟قهر میکنه که بیا و ببین!!لباش و ور میچیه بغض میکنه میگه دیگه دوستم نداری؟من پسرت نیستم؟مادرم نیستی؟؟؟هزار بار باید بگم ببخشید تا تموم شه این لوس بازیاش!!!

پ.ن) با عرض تاسف یو اس بی گوشیمون مرگش گرفته. نمیتونم عکس کیک رو بزارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 0:50  توسط صدف  | 

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم "لطیف" را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم.....

خوب یادم هست ..از بهشت که آمدم٬ تنم از نور بود و پرو بالم از نسیم.بس که لطیف بودم٬توی مشت دنیا جا نمیشدم.اما زمین تیره بود.سفت بود و سخت.دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد.و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.من سنگ شدم و سد و دیوار.....

دیگر نور از من نمیگذرد٬دیگر اب از من عبور نمیکند٬روح در من روان نیست و جان جریان ندارد....حالا تنها یادگاری ام از بهشت و لطافتش٬چند قطره اشک استکه گوشه ی دلم پنهانش کرده ام٬گریه نمیکنم تا تمام نشود٬میترسم بعد از آن از چشمهایم سنگریزه ببارد!!!!

یا لطیف!این رسم دنیاست که اشک سنگریزه شود و روح٬سنگ و صخره؟؟این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دلهای نازک پاره پاره شوند؟؟

وقتی تیره ایم٬وقتی سرو پا کدریم٬به چشم میاییم و دیده میشویم....

یا لطیف!کاشکی دوباره مشتی٬تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و می وزیدم و ناپدید میشدم٬مثل هوا که ناپدید است......مثل خودت که نا پیدایی.....

( موفقیت)

پ.ن.) تسلیت منو بپذیرید رئیس بزرگ .........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 22:11  توسط صدف  | 

دستهایم بی حس و نگاهم نگران

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس

این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب!

 راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...

پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد  ببین خرد شده!

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...

می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس!

من دگر خسته شدم..

راست گفتند  می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند!

اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده را زیباییست؟! رنگ مرگی  آبیست؟

می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ

بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس

بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته!

ازمن!  "آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته"

هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..

صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا!

حمله ئ خفاشان !!

جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟

 کاغذت می سوزد؟

من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا

این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب

 من دگر خسته ام از این تب و تاب .

 تو بیا و بنویس...

 

(((اسم شاعر رو نمیدونم....)))

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 19:0  توسط صدف  |