تبليغاتX
اینهمه خاطره رو چیکار کنم؟
 

من شاهدم..."او" که نگاهش را به چشمان "تو"میریزد تو بال میگری و پر میزنی تا اوج...تا آسمان....

گاهی بعد خستگی های روزانه و گاهی بحث وقتی دلگیر میشوی و روی بر میگردانی باز "او" لبخندی نثارت میکند و "تو" بی کینه فراموش میکنی هر چه  نامهربانی را...

اینجور وقتها شک میکنم که آیا منم دختر توام؟؟

تو بی دریغ میبخشی و بی هیچ چشمداشتی مهربانی میکنی...بدون توقع....."تو" آنقدر بزرگی و بزرگ که حتی در باور من هم نمی گنجد اینهمه عشق!!!

شنیده ام که بعد چند سال دلدادگی بهم رسیدید....بعد از گذشتن راههای ناهموار...سنگلاخ های فامیل پدر...لجاجت های مادرش.....

خواهرت زودتر عروسشان شده بود.چون از او دلخوشی نداشتن تو را هم نخواستن.....شنیده ام که "او" پشت دیوار حیاطتان برایت آوازهای عاشقانه میخواند و چشمان تو از بیرحمی روزگار به اشک مینشست...

مبارزه کردید و به هم رسیدید. بچه ی اولت که رنگ رمین را ندیده به آسمان پر کشید دشمنی ها با توی نازنین من بیشتر شد.ولی تو همچنان صبور بودی.آنقدر مهربانی کردی که شدی سوگلی مادرشوهرت میان آنهمه عروس...و تا لحظه ی آخر عمرش دعایت میکرد.....

دستان پدر خالی بود ولی دلتان لبریز از عشق و خواستن...هنوز هم ذره ایی از آنهمه محبت کم نشده!! و من قصه ی عشقتان را با غرور برای همه تعریف میکنم.به همه میگویم چقدر عاشقید بعد از این سالهایی که گذشت...

بارها زندگیتان دستخوش امتحان الهی شد....سخت ترینش از دست دادن پاره ی دلتان بود....خدا میداند چگونه تاب آوردید؟چگونه با یکدیگر تحمل کردید؟چقدر حفظ ظاهر کردید تا ما ناراحت نباشیم...خدایا!!! چه لحظه های سختی بود.....

برای داشتن شما بارها و بارها خدا را شکر میگویم.....

سی و چهار شاخه مریم تقدیم راه زندگیتان میکنم به بهانه ی سالگرد عشق پاکتان......خوشبخت باشید نازنینای من.....

پ.ن)از صبح میخواستم آپ کنم خب!!!!(قابل توجه همون یه نفر!!!!!)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 0:31  توسط صدف  | 

یه دوستی داریم که معرف حضورتون هست!!خدای سوتی دادنه.از بس با اون گشتم خودمم فرت و فرت سوتی میدم!!!!!

چند شب پیش آقای همسر یه چک داد بهم به مبلغ یک میلیون تومن که برم نقدش کنم.منم زیاد حوصله ی بانک و اینا رو ندارم.کلا از صف ایستادن و منتظر بودن خوشم نمیاد!!!

خلاصه با تضمین اینکه چند درصد از اون چک سهم من خواهد شد قبول کردم که برم بانک.بانک ملی مرکزی!!! از اسمش معلومه که باید چقدر بزرگ باشه و تعداد زیادیم کارمند داشته باشه!!

چون قبلا به این بانک نرفته بودم نمیدونستم کدوم قسمتش باید برم.از همون بدو ورود به علت تق تق پاشنه ی کفش بنده کلی ملت میخمون شدن!!!یکی نبود بگه دختر تو با اون قدت کفش پاشنه هفت سانتی واسه چی میپوشی؟؟!!!

خلاصه با هزار مصیبت که نکنه یه وقت سر بخورم و کله پاشم ٬پرسون پرسون رسیدم به باجه ی مورد نظر!!!یه یک ساعتی توو صف بودم.البته من که نشسته بودم کارت ملیم توو نوبت بود!!!

اسممو که خوند منم چک رو دادم خدمت کارمند گرامی!!گفت اینجا چرا ایستادی ؟باید بری باجه بغل!!!!منم که زبونم یه چند صد متری میشه گفتم عمرااا!!!یعنی چی؟بازم برم توو نوبت؟وقت اضافی ندارم که!!مشکل همکاراتونه که درست راهنمایی نمیکنن!!!دوباره سر ها برگشت به سمت من!!!

کارمند گفت چشم خانوم.حق با شماست!!!اچون شما نوشته ی جلو باجه ها رو ندیدید!!!!نگاه کردم دیدم بلهههه.جلوی هر باجه کارشون نوشته بود.عجیب بود که من متوجه نشدم!!!!

خلاصه چک منو نگاه کرد و یه اشاره به پولهای روو میزش کرد.گفتم وای نه!!تراول ندارین؟من چه جوری اینهمه پول رو ببرم؟؟!!!!فکر کردم الان یه نایلون مشکی پر پول میده دستم!!!اونم عذر خواهی که نداهر و ۵ تا بسته دوهزارتومنی بهم داد.

من گفتم ببخشید آقا٬مگه چکم یه میلیونی نبود؟؟یه لحظه فک کردم حتما یه میلیون ریال بود!!!گفت چرا خانوم٬منم ۵ تا دادم خدمتتون دیگه.با قیافه ایی حق به جانب گفتم ولی شما به من صد تومن دادین!! بیچاره پاشد یه نیگاه به پولا کرد و یه نیگاه به من!!

باز من پررو گفتم شما به من ۵ تا بسته بیست هزارتومنی دادین که میشه ۱۰۰ تومن!!!!یارو دیگه هر کاری کرد نتونست نخنده!!!! یه آقایی که از اول رفتنم همینجور دورم میگشت گفت امروز که هوا بارونی بود!!!!!! (یعنی آفتاب نخورد توو سرت که گیج میزنی!!) بعد برام توضیح داد که اینا چند تومنی و جمع و ضرب کرد تا دوزاریم افتاد!!!!

دممو گذاشتم روو کولمو( اگه چاره داشتم کفشامم میزاشتم زیر بغلمو) اومدم بیرون!!!!غلط کنم دیگه اونورا پیدام شه!!!!

پ.ن.)یاد دخترخاله گیجم افتادم که قبل عید رفته بودیم روو میزی بخره.اقاهه میگه ۱۰ تومن.اونم کلی چک و چونه میزنه به ۸ تومن طرف رو راضی میکنه٬بعد هزار تومن میده منتظره اقاهه بهش دویست تومن برگردونه!!!!!! چقدر اون روز بهش خندیدمو مسخرش کردم!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 فروردین1388ساعت 0:5  توسط صدف  | 

سلام نازنین خواهر...

جای تو خالی...مامان و بابا تحمل خاطره ی فردای هفت سال قبل (همون ۱۷ فروردین ۸۱) رو نداشتن ٬اومدن اینجا....اومدن که منم تنها نباشم و زندگی رو کوفت نکنم واسه بقیه....کلا هممون توو اسفند و فروردین قاط میزنیم.....

جای تو خالی ...داداش همون شکلاتی رو خرید که همیشه تو میاوردی برامون....میخواد کم نیاره دیگه...هفت ساله تلاش میکنه جای تو رو پر کنه ولی بازم نمیتونه....

جای تو خالی...از عید تا حالا خونه ی مامان اینا پر شده از عطر مریم...همه میدونن عاشق گل مریم بودی و مست بوی اون....تقریبا همه دسشتشون یه شاخه مریم بود امسال....

بازم جای تو خالی....موقع سال تحویل دستت رو بگیری روو به آسمونو بگی خدایا!!!خلاصم کن....

بازم جای تو خالی....با بهوونه ٬ بی بهونه٬ تنهامون بزاری و با دوستات بری بیرون....بگی حوصله ی عید و مهمون بازی ندارم....

جای تو خالی....حاج خانوم سفر کرده بود و همه اسم تو رو تکرار میکردن...دیدی دیگه؟؟حاج خانوم همسایه ی تو شده...چند تا سنگ اونورتر....

جای تو خالی.....نبودی ببینی با چه مصیبتی سنگریزه ها رو زدیم کنار و سنبل کاشتیم واست...نرگس...مینا...شمشاد.....

بازم جای تو خالی تو سیزده بدر......روو زانوهات بشینی و تخمه بشکونی و هی دستی از مهر بکشی روی سر و صورت ما بیچاره ها...میدونستی میخوای بری ٬آره؟؟فقط میخواستی مهربونیتو هی بپاشونی به در و دیوار خونه؟؟....به دل ما؟؟....

بازم جای تو خالی...عمه کلی شیرینی خونگی درست کرده بود و مثل هر سال...آخرین پنج شنبه آورده بود به نیت تو پخش کنه تو آرامگاه...هنوز یادشه که چقدر شیرینی هاشو دوست داشتی....

جای تو خالی...همسن و سالات توو فامیل دارن یکی یکی داماد میشن و ما حسرت جای خالی تورو میخوریم...که اگه بودی حتما تو هم تا حالا داماد شده بودی.....و حتما منم عمه....آخ ٬ دلم غنج میره وقتی میگم عمه....

جای تو خالی...خونه عوض شده و وسیله ها نو....یادته چقدر دلت میخواست زودتر خونه عوض شه؟؟هر چی تو دوست داشتی توو خونه هست٬فقط جای تو خالی.....

جای تو خالی....یه وقتایی اینقدر دلتنگ میشم که عکست از دل تنگیم کم نمیکنه...پیراهنی که قبل رفتنت داده بودی به منو گفتی مال تو!!نمیخوامش!!! رو میگیرم توو بغلمو هی بو میکنم.....نگات میاد جلو چشام....میگی خواهر جون.....

فردای رفتنت خوابتو دیده بودم.یادته؟؟اومدی دعوام کردی...بهم گفتی از بس گریه میکنی من همه ی لباسم خیسه...یادته؟؟ دلم تنگه....چیکار کنم؟؟؟

آخه چقدر جای تو خالی.....جای تو اینجا نبود....

پ.ن) همه سوی خدا اندر رجوعیم٬

بود گشت و گذاری هستی ما٬

زمین زندان جانم بود عمری٬کنون آزادم از زندان دنیا.......... 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 0:29  توسط صدف  | 

به دو تا بازی دعوت شدم...یه وقتایی چرت میزنیم از نداشتن سوژه و اپدیت نبودن یه وقتایی هم دو تا دو تا سوژه میاد واسه نوشتن!!!

نسرین بانو ازم خواسته درباره قانونهای زندگیم بنویسم و ولگا خاتون هم خواسته از افتخاراتم بنویسم!!!!

خیلی با حال شد.من نه قانونی توو زندگیم دارم نه افتخاری!!!همینطور الله بختکی میریم جلو تا بگذره این قافله ی عمر!!!

قانون زندگی من....

تا وقتی آرومم که هیچ...ولی وقتی کسی پا روو دمم بزاره شاخش رو میشکونم!!!!

کینه ایی هستم شدید...تا یه جا زهرم رو نریزم ول کن نیستم!!!!

اگه کسی رو دوست داشته باشم تا پای جون میرم همراش...تا ته خط دنیا.....

نمیدونم اینا که دارم مینویسم قانونه یا بدیهام!!!

همینو بگم که در قاموس زندگی من ٬بد کردن به دیگران بزرگترین گناهه حتی اگه خودم بد ببینم!!!!

.....

افتخارات زندگی من...

ما یه افتخار داشتیم که اونم شوهر کرد و رفت!!!!!!

کاره ایی نشدم که بهش افتخار کنم..نه تحصیلات بالا نه شغل و منصب و مقام!!!!

بزرگترین افتخار زندگی من شوهر خوب و مهربونمه که همپای همه ی لحظه های منه....ایمان و نجابتش و نون حلالش باعث شده که سرمو بالا بگیرم و به داشتنش افتخار کنم....

خودمم خیلی دوست دارم....(این اسمش خود شیفتگیه؟؟؟!!!)

 پ.ن.)منم از ناگفته های دل٬صدف٬خلوت پاکی است برای فکر ٬خوابهای صورتی ٬خشت مال دعوت

میکنم توو هر کدوم از این بازی ها که دوست داشتن ٬شرکت کنن.فقط خواهشا منو ضایع نکنن!!!

............................

بعد نوشت ۱۲ فروردین): تولدت مبارک.....لازم نیست بشمارم سالها رو تا بفهمم" اگه بودی "چند ساله میشدی امروز!!!!تو توی همه ی لحظه های زندگی ما٬ جاری هستی...مثل آب...مثل نسیم.....

فقط جای تو خالی......

 

بعد نوشت ۱۴ فروردین): وای خدا اااا...مردم از خنده.... حسام همین الان از باباش میرسه: بابا٬ من از شکم شما اومدم بیرون یا از شکم مادر؟؟!!!! میگم مگه نمیدونی خودت؟ میگه میدونستم از شکم شما ولی اخه شکم بابا بزرگتره!!!!!

ای خدااااااا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 0:4  توسط صدف  | 

این روزها حالم خیلی عجیبه!!!!نمیدونم کجای دنیا ایستاده ام؟؟؟نمیدونم چی میخوام!!!

لحظه هام بی هیچ هدفی میگذرن...

یه روز "دلم کسی رو نمیخواد" و یک روز پرم از حس "خواستن".....لبریزم از "دوست داشتن"...

درگیرم بین حس های مختلف!!!تجربه ی عجیبیه..

کاش یکی برام" داشتن "رو معنی میکرد.....

یادم میاد یه وقتایی بی دریغ مهربونیمو میبخشیدم...حالا برای مهر ورزیدن هم کم میارم....

چقدر این "تنهایی" رو دوست دارم.....لحظه هایی که میشه به خودم فکر کنم....

فکر و فکر و فکر...

بازم با خودم درگیر میشم..چقدر از" خودم" فاصله گرفتم......باید بگردم دنبالش...

ولی نه!!! پیدا کردن " خودم"یعنی از دست دادن "خیلی" چیزهااا....بازم رسیدم به همون سر در گمی....

وقت زیادی نیست...درگیرم بین "موندن" و "رفتن"........

چه" دنیای عجیبیه" !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 فروردین1388ساعت 10:18  توسط صدف  | 

این روزا انگار کش اومدن!!!!اصلا نمیدونم امروز چندمین روزه فروردینه...فقط میدونم دو روزه اداره ها باز شده...

کارمون شده مهمونی رفتن و خوابیدن و خوردن!!!البته نه خونه ی فک و فامیلا که یه روزه تموم کردیم!!بماند که چقدر حرص خوردم از دست این ادمهااا!!!

هر روز صبح خونه ی مامان یا خونه ی مادر شوهر تا نصفه شب!!!دلم واسه ی زندگی خودم تنگ شده....کشتم قبل عید خودمو تا حسابی وزن کم کنم.کلی هم موفق شدم.تصمیم گرفته بودم هیچی توو این عید نخورم...زیادم نخوردما ولی ورزش نمیکردم واسه همین بازم باید عزای این اضافه وزن رو بگیرم...این شکلاتها مگه میزارن؟؟!!!!

بابا جونم بود مسافرت الهی شکر به سلامت برگشت....اولین باری بود که سال تحویل کنارمون نبود...موقع تحویل سال هم ماجرا داشتیم..

خونه ی مامان بودیم و بقیه هم اونجا بودن..یادمون رفت هفت سین پهن کنیم!!!!!خیلی با حال بود.چند دیقه مونده به تحویل سال یهو یادمون افتاد!!بدو بدو داشتیم هفت سین رو از روی اپن منتقل مبکردیم به روی زمین که ظرف یکی از این سین ها توسط یک عدد پسر تپلیه جیگر افتاد و شکست!!!!اونم طلبکار شد و رفت توو اتاق در و بست!!!حالا نمیدونستیم خورده شیشه جمع کنیم یا ناز اونو بکشیم!!!

منم قران رو باز کردم سوره ی ملک اومد همونو خوندم و کلی دعا کردم..واسه ی مونده هاا... رفته هااا....که واقعا جاشون خالیه...

بعد سال تحویل موقع روو بوسی و عیدی گرفتن و عیدی دادن ترافیکی شده بود که نگووو...همه به هم میخوردیم!!!رفتیم ارامگاه...به مامان میگم مرده ها عزیز تر از زنده هان...چون اول رفتیم عید رو به اونا تبریک بگیم....چه قیامتی بود اونجا....

راستی من یادم رفت موقع تحویل سال اون دعای همیشگی رو بخونم!!!جالب اینجاست که تازه دیشب فهمیدم دعا رو نخوندم!!!!حالا به دلم مونده....

پ.ن.۱)چه میکنه این یوزار سیف!!!!!!من خودم بی جنبه!!!اینام هی لاو ترکوندن!!!!دلم همش میخواست تنگ شه...به زور دیواره هاشو میگرفتمو گشادش میکردم!!!!!

پ.ن.۲)مامان عزیزم.....تولدت خیلی مبارک......فدات بشم که اینقدر کار میکنی و خسته نمیشی...فدات بشم که نمیزاری توو خونتون دست به سیاه و سفید بزنم...فدات بشم مامان خوبم.....تو عصای دست منی....الهی دورت بگردم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 فروردین1388ساعت 9:42  توسط صدف  |