جمعه بعد از خوردن صبحانه نزذیک ظهر حرکت کردیم به سمت رشت...عاشق این جاده های شمالم...سمت راستت دریا و سمت چپت کوه و جنگل.....آسمون آبی با ابرهای پنبه ای سفید....تابلوی تنکابن رو که دیدم یاد شقایقم افتادم...دختری از جنس همین دریا....آبی و پاک و زلال.....چقدر دلم براش تنگ شده بود.....به جای اون زل زدم به ساحل و دنبال انتهای دریا و ایتدای آسمون گشتم...خودش بهم گفت دلش تنگ شده برای شمال......
مازندارن تموم شد و رسیدیم به گیلان..به رود سر....گوشیو برداشتم زنگ زدم به مریم ....یه روزی این جاده رو کوبیده بودم واسه دیدن اون....چه بیقرار بودم اون روز.....خانوم بودن سر خونه زندگیشون توو جنوب.....بهش گفتم دلش بسوزه که این هوای خوشگل رو نداره....
بالاخره رسیدم رشت....مستقر شدیم و یه دوش گرفتم و زنگ زدم به ستاره خانومی که دائم این چند روز باهم تماس داشتیم...قرارمون توو پارک شهر بود....پارک اونجا اندازه ی کل شهر یه وجبی ما بود!!!!پرسون پرسون مرکز خرید اونجا رو پیدا کردیم ولی جمعه بود و همه جا بسته و شرمندگیش موند واسه من....
من زودتر از ستاره رسیدم.زنگ زد بهم نگاه کردم به اونور خیابون دیدمش... واسش دست تکون دادم ....چقدر متین و آروم و خانوم...دیگه از ترسم نشد شیطونی کنم...منم به شیوه ی باکلاسا!!! ماچیدمش... یه دوساعتی باهم بودیم.این حسام وروجک هم اینقدر آروم و مظلوم شده بود که عمرا اگه ستاره باورش شه حرفهای من راجع به شیطنت این بچه!!!!!
آبجی جونشم باهاش بود.معلوم بود از اون بچه درسخوناست.همش بهش میگفتم آخی تو آجی ستاره ایی؟؟!!!!!مثل خودش خانوم و دوست داشتنی...یه چند تا عکس رد و بدل کردیم و بستنی که ستاره جون زحمتش رو کشیده بود خوردیم و رسونیدمشون در خونشون...خونشونم یاد گرفتم!!!!!
ستاره جون من ایمان دارم به شونه های مقاومتت...ایمان دارم به تلاشت.....دعا میکنم برای رسیدن به خواسته های قشنگت....
صبح شنبه حرکت کردیم به سمت اردبیل.....ناها رو تو پارک ریبای شورابیل خوردیم و شبش رفتیم سرعین.جیک ثانیه یه سوئیت خوشگل دو خوابه توو هتل آریانا گرفتیم و دوشبم اونجا بودیم....آی قصه ای داره این سرعین واسه خودش.میرفتیم توو خیابون میمردیم از خنده...همه جوره اونجا بودن ...بابا ملت میرفتن حموم آب گرمم بعد با حوله هاشون بودن توو خیابون!!!!!خیلی جالب بود.من خودم از حوله خیس بدم میاد اونوقت هر کی از کنارم رد میشد یه حوله بهش آویزون بود!!!!!
جاهای دیدنی زیاد داشت که دیدنی ترش الوارس بود و اون تل استیژهای هیجان انگیزش که قسمت من نشد به علت بعضی نوسانات جسمی!!!!!من اون پایین با بقیه نشستیم و تماشا میکردیم...چه صحنه هایی هم میدیدیم!!!!جاتون خالی....
دو شنبه بعد ناهار حرکت کردیم به سمت تبریز...هر چی نزدیکتر میشدیم دلشوره ی من بیشتر میشد...آخه قرار بود یکی اونجا از پسرم خواستگاری کنه!!!!! وقتی رسیدیم تبریز دیگه قلب من توو گلووم میزد!!!!از ساعت ۶ غروب تا ۱۱ شب دنبال هتل بودیم!!!! همه پر!!!! با یه عالمه زحمت که به نسرین خانومی و دائیش و مامان مهربونش دادیم بالاخره تونستیم توو یه مدرسه یه کلاس بگیریم !!! از هتل شهریار با اجاره ی شبی ۴۰۰ هزارتومن رسیده بودیم به یه کلاس با شبی ۱۰ تومن!!!!!
زنگ زدم به نسرین و اسم مدرسه رو گفتم که دیدم جیغ جیغش بلند شد!!فهمیدم محل کار خانوم دو تا کوچه بالاتر از مدرسه هستش!!!!!اینم از خوش شانسیه ما!!!! قرار گذاشتیم واسه هشت صبح فردا.گوشیمو ساعت گذاشتم واسه هفت و نیم.کلی هم به این دختره توو دلم فحش دادم که باید از خواب بیدار شم!!!از شانس خوب من حسامم بیدار شد. به زور بردمش جلوی در مدرسه که بابا یه دیقه وایسا نامزدت میخواد بیاد.
یه نیگاه کردم توو خیابون دیدم وااااااااااااااااااااااااای عروسم داره میاد .دست تکون دادیم و نزدیکتر که شد حمله کردیم بهمدیگه و عین کولیا محکم بغل کردیم همو هی وول میخوردیم....باز یه نیگاه بهم میکردیم و دوباره بغل و بوس بوسی....گرفتین صحنه رو؟؟؟
رفتیم توو حیاط مدرسه و یه نیم ساعتی نشستیم.حسامم آروم و مظلوم!!!!نمیدونم این به کی رفته اینقدر مظلوم نمایی میکنه!!!!نسرین التماسش میکرد که بگه تو رو از مانی بیشتر دوست دارم !!! خیلی صحنه ی با حالی بود.من عین این مادر شوهر بدجنسا نمیزاشتم بگه!!!!!
بعد خانوم رفتن سرکار و دو ساعت بعد من به ایشون پیوستم.کلی با هم غیبت کردیم!!!!رفتم توو اتاقش از پنجره بیرون و نگاه کردم.گفتم دلم میخواد بدونم چشم اندازت کجاس وقتی بیکاری...همه خیابونایی که رد میشدم رو به خاطرم میسپردم.ماشالله اینقدر بزرگ بود این تبریز نمیدونم مردم چه جوری خونشون رو گم نمیکنن اونجا؟؟!!! ما که دائم نقشه دستمون بود!!!
سه شب اونجا موندیم.....یه بارم با نسرین رفتیم بیرون....تا ده شب که کلی فاز داد.خلاصه حسابی بهش زحمت دادم..هم به خودش هم به خونوادش..منتظرم بیان اینجا تا بتونم از خجالتشون در بیام....
حالا دیگه آثار تاریخی و جاهای دیدنی و موزه هاشو نمیگم.توو کتابای تاریخ بگردین پیدا میکنین!!!!ما هلاک شدیم و این تبریز تموم نشد!!!!!موقع رفتن ضد حال خوردیم اساسی.اینقدر با عجله رفتیم که فرصت خداحافظی نموند...زنگ زدم بهش و هر دو با صدایی پکر و دمغ خداحافظی کردیم.....
رفتیم به سمت زنجان و گنبد سلطانیه....اون جاده هم یه سره اتوبان و بی آب و علف و گرم...اعصابی ازمون خورد شد که نگو!!!! بعدشم رفتیم تهران و یه شب موندیم و فرداش حرکت به سمت شهر مون...
رسیده بودم خونه تموم در و دیوار خونه رو میبوسیدم...اینقدر دلم تنگ شده بود واسه خونمون!!!!تموم شد دیگه.....خیلی چیزا رو نتونستم یا نخواستم اونجور که بود بگم...ولی این سفر فرصت خوبی بود برای پاک کردن خیلی چیزها که یه وقتی همه ی ذهنم رو قلقلک میداد.....متاسفانه عکسها هنوز به دستم نرسید تا واستون بزارم....
پ.ن.۱) هر جا که بودم دلم پیش تو بود.....مخصوصا روز تولد امام زمان...نذرم یادم میونه....قول دادم به خدا که به دادمون برسه...اونوقت منو تو سال دیگه روز تولد امام زمان باشیم جمکران و شیرنی پخش کنیم بین زائراش......
پ.ن.۲) تو رو هم دوست دارم.....
.ن.۳) از صبا خانومی هم به خاطر همراهی لحظه به لحظه اش ممنونم.....
هر بار که پرنده ایی میبینم
هر بار که مردم بی تفاوت از کنارم میگذرند
و هر بار که نفس میکشم
برایت دعا میکنم
تا به آنچه میخواهی برسی.....
پ.ن)من که برات دعا کردم....چرا نشد؟؟!!!!من که همه چی رو سپردم به دستهای اون...به مهر و لطف و کرمش...چرا نشد؟؟؟
به خدا برات کم نزاشتم..به خدا نذر کردم......به خدا.......چرا نشد؟؟....
همان روزهای " حسنک کجایی؟"
وسادگی" کوکب خانم"...
روزهایی که در"بهترین مکان دنیا" جا گذاشتم...
لای کتاب فارسی...
و نمی دانستم روزی "دهقان فداکار" ...
پیراهن عاریتی خواهد پوشید...
کودکی ام را می خواهم...
روزهایی که "هما "دختر خنده رویی بود...
و هنوز مانده بود تا من "چوپان دروغ گو"ی زندگی را بشناسم...
کودکی ام را می خواهم ...
وقتی"آن مرد با اسب" می امد...
ومن خوشحال می شدم...
و غصه می خوردم...
وقتی که"سارا سه روز بیمار" بود...
و "ماه پشت ابر" پنهان می شد...
کودکی ام را می خواهم ...
با "آفتاب زرد پاییزی" ...
و مردی که " از کجا دانست؟"
و من پشت پنجره ی احساس هنوز منتظر بزرگ شدنم بودم...
وهنوز"علم بهتر از ثروت" بود...
کودکی ام را می خواهم ...
که گم شد در راه خانه...
که گم شد تا روزی که من بزرگ شدم...
و دانستم که بیهوده در انتظار امروز بودم...
پ.ن) از اینجا گرفتمش....
واسه بردن بازی روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی بین دو نیمه
دوباره متولد شد!