تبليغاتX
اینهمه خاطره رو چیکار کنم؟
 به قول نسرین بانو نمیدونید چقدر حس خوبیه وقتی میبینی همه دوست دارند در ثوابی شریک باشند . ...تو نفس هر کسی یه حکمتی نهفته اس ... وقتی جمع کثیری برای هدف مشترکی دعا میکنند خدا لبخندش رو طولانی میکنه ..... برای همین این ختم صلوات رو دسته جمعی گرفتیم ...

 نیت از اول هم همون بود ... بینهایت از لینک ها و دلهای با محبتتون ممنونم .....خدا کنه یکی یکی تون به هر چی میخواین برسین و دونه دونه ی آرزوهاتونو عروس کنید......

ممنون به خاطر همه ی لطفتون....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 شهریور1388ساعت 13:55  توسط صدف  | 

قرار بود بگذرم از اینجا...ولی نشد...قرار و گذاشتم به بیقراری....به اینکه هیچ وقت قراری نبوده جز دوستی و مهربونی..

اومدم که دستمو بگیرید و کمک کنید...یکی به دعای خیرتون احتیاج داره...یه فرشته ایی که به معصومیت و پاکیش شک نکنید...

کاری از دست من تنها برنمیاد به همه تون احتیاج دارم...حتی به اونایی که گذری اومدن و میخوان رد شن...بارها مهربونیتون و دوستیتون و ثابت کردید...ایندفعه هم بیاین همه با هم حاجت بگیریم..همه یه سهم کوچیکی داشته باشیم برای کمک کردن به این فرشته.....

۱۴ هزار صلوات نذر سلامتیش میکنم.....هر کی هر چقدر که میتونه بفرسته...فقط تعدادش رو توو کامنتا بگه که معلوم بشه....زود باشین بچه ها......

هر کی هم دوست داره لینک این مطلب رو بزاره توو وبلاگش تا بقیه هم با خبر شن....

فقط برای امشب نیست...هر چی زودتر ادا بشه بهتر.....

پی نوشت تشکرانه: هنوز چند ساعتم نشده که شروع کردیم...ولی یه دور تموم شد...مرسی بچه هااااا

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 16:27  توسط صدف  | 

آدمها از جنس برگن....گاهی سبزن٬گاهی زردن....

زمستون دیده نمیشن ٬تابستون سایه ی سبزن

آدمها خیلی قشنگن٬حیف که هر لحظه یه رنگن!!!!!!

در این زمانه که محبت و عشق٬ چون پرستوهای مهاجر از قلبها کوچ کرده اند و تردید همچون پیچکی از دیوار احساس همه ی دلها بالا رفته است٬من چگونه دنبال کسی باشم تا زخم هایم را التیام بخشد؟؟؟

میدانم که معجزه ایی نخواهد شد....میدانم اینجا در سیاهچال زمان من غرق واپسین نوشته های دلتنگی ام خواهم شد...آیا بعد از رفتنم کسی خیال مرا به یاد خواهد داشت؟؟؟ کسی سراغ حال مرا از قصه میگیرد؟؟؟ گمان نمیکنم حتی ستاره ایی به یاد من باشد........

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 16:23  توسط صدف 

یادش به خیر... اون روز با چه عشقی نوشتم " سلام دوست من...". از هیچی نترسیدم و نوشتم....یادش به خیر اونروزا چقدر این واژه حرمت داشت.....چقدر عظمت داشت که همه ی بی کسی هاتو با فشار چند تا دکمه میتونستی خالی کنی...با همین چند تا دکمه میتونستی سرتو بزاری رو شونه های دوستت و زار بزنی....سبک بشی....

یادش به خیر اونوقتها همه یکی بودن..من و تو نداشتیم..همه ما بودیم...همه با هم برای گذشتن از سد کنکور این یکی دعا میکردیم...همه با هم برای خوشبخت شدن اون یکی خدا خدا میکردیم.....یکی میومد میگفت پشیمون شده...نمیزاشتی حرفش تموم شه و همه ی مهربونیت رو میریختی توو حجم نگاه سبزش تا زلال شه ...جاری شه.....( تا بیاد بعد از چند سال با خوندن یه میل واست کامنت بزاره و زشت ترین حرفها رو نثارت کنه..)

یادش به خیر اونوقتها واسه به دست آوردن یکی ٬اون یکی رو خراب نمیکردیم....تنهایی هیچکسی رو نمیخواستیم....میزاشتیم همه با هم یکی باشن...یکدل و یکرنگ...آیینه ها پیش ما کم میاوردن و تمام قد جلومون تعظیم میکردن....

امروز از اونهمه چی مونده؟؟؟جز یه مشت خاطره که فراموش کردنش بهتر از به یاد موندنشه...نمیدونم این بازی از کجا شروع شد و چرا باید من بازنده ی این بازی میشدم....چرا دستها به جای اینکه مهربونی کنند  تند تند تایپ کردن و دنبال اثبات حقیقت گشتن!!! حقیقت منم..من...که اگه تو و تو و تو...ذره ایی به من اطمینان داشتین دنبال اثبات اون میلها نمیرفتین....

تو میدونی که چقدر برای همه عزیزی...تو میتونستی همه رو وادار به سکوت کنی نه اینکه دنبال اثبات بری و کسی رو که آرزوش دیدن تو و شنیدن صدات بود و برای خراب کردن من همه کار کرد به آرزوش برسونی....این وسط تنها کسی که خراب نشد من بودم!!! که اینجا کم آوردن همه تون رو دیدم.....جلوی من پشتم بودین و وعده و عید دادین و پشت سر زیر پامو خالی کردین...یک هفته...چه روزایی رو گذروندم.....یک هفته منتظر بودم تا یه کامنتی از یه نفرتون بخونم که بهم اطمینان بدین...بگین که منو میشناسین..بگین که بهم مطمئنین.. ولی جز اراجیف و حرفهای اون هیچی نخوندم!!!!دریغ از یک نفر .....

بدترین خبر همه  ی عمرم این بود که تو روز جمعه میخوای با دونفر خبره و کارشناس بری پیش اونا تا ببینی اینا واقعیه یا ساختگی!!!!انتظارم نرفتنت بود...

انتظارم به حرمت ۶ سال دوستی ٬خیلی بشتر بود....همه نگران تو بودن توو این شرایط من....نگران عصبانی نشدنت....تنها بیرون نرفتنت.....هیچکس حتی لحظه ایی خودش روجای من نزاشت که چطور باید به یکی یکی تون ثابت میکردم خودمو....هیچکس نگران حال خراب من نبود.....تو میتونستی همه رو وادار به سکوت کنی......

خوشحالم که اینکار و نکردم .....بین یه جمله ی فدات بشم و قربونت برم که وقتی آن و آف میشی٬میره واسه طرفت٬  هزار تا کلمه ی دیگه میشه تایپ کرد که این کار هر کسی هست....این احتیاج به اثبات داشت؟؟!!!این کلمه ها به کار بردنش فقط برای من رسوایی داشت؟؟؟!!!!

طرف من فقط سولماز نبود..من با همه تون طرف بودم..با همه ی اونایی که فکر میکردن من عزیز ترم و فکر میکردن جاشونو تنگ کردم....من تنها یه طرف قضیه بودم و بقیه همه با هم...متحد...طرف دیگه.....کسی که خیلی بهش امید داشتم دیشب توو چت بهت گفت من(یعنی خودش) هیچ نقشی ندارم فقط خبر میارمو میبرم.گفت که حرفهای من دو پهلوئه...خیالی نیست!!!!!

این نیز بگذرد......سولماز خانوم دلم نمیاد بهت بگم ازت نمیگذرم یا نمیبخشمت...تو  منو از این دنیای مجازی جدا کردی ...گاهی عدو شود سبب خیر...........توو این دنیا فقط احساس حرف اول رو میزنه و از واقعیت خبری نیست....... این حرفهای من برای همه تونه...برای یکی یکیتون....برای همه ی اونایی که منتظر بودین تا من خودمو ثابت کنم.....

میرم ...خیرم که به کسی نرسید...برم تا شررم دامن کسی رو نگرفته.....خدا کنه هیچوقت دلم تنگ نشه...زخمی که نشسته روو دلم کاری تر از هر زخمیه......

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 16:17  توسط صدف  |