تبليغاتX
اینهمه خاطره رو چیکار کنم؟ - بهانه ی از تو نوشتن.....

....نازنین من

(همیشه این نقطه چین ها به دادم میرسند...)

همه تاریکی بود و سیاهی هر چه که بر دلم نشسته بود.....همه تلخی بود و تندی هر حرفی که یادم مانده بود.....همه ی حس های قشنگ و نارنجی من _همان حس های پاییزی ام که  عاشقانه دوستشان دارم_از وجودم رفته بود.

دلتنگ بودم و بهانه ی دلتنگی هایم را گم کرده بودم.....دلم همه را میخواست ولی هیچکس را نمیخواست!!!!!

هیچ چیز آرامم نمیکرد.....نه نفس کشیدن در هوای پاک اردیبهشت.....نه قدم زدن زیر باران های بی وقفه ی شمال.....نه فال حافظ و تفسیر زوری اش به نفع خودم....

بزرخ عجیبی بود..... من بودم و تاریکی مطلق...شب...ظلمت.....

پاره کرده بودم هر رشته ایی که مرا به نور متصل می کرد..به عشق...به دوست داشتن......

تو مثل همیشه از راه رسیدی و پاک کردی هر چه زنگار که نشسته بود بر دلم....تو مثل همیشه معجزه ایی از نور بودی در شب  تاریک من.....

آمدی و از مهربانی گفتی...شهادت دادی که پشت تاریکی نور است...یاد دادی که اگر ابرهای کینه را کنار بزنم جز خورشید مهر گستر هیچ نمیبینم....

باز" تو" شدی بهانه ی دوست داشتن......ایندفعه خورشید پشت ابر بهانه ایی شد برای از " تو" نوشتن.....

....نارنین من.....(باز باید به جای اسم قشنگت چند نقطه چین بگذارم تا هیچ انگشت اشاره ایی به سوی" تو" نشانه نگیرد و" تو" تا میتوانی مهربانی کنی.....)

 

پ.ن.۱) دلم میخواد زمین و آسمون آواره شن رو تک تک آرزوهام.....اما نگاه قشنگ  "تو" توو مسیر زندگی یه خراش کوچیکم بر نداره......

پ.ن.۲)تولدت خیلی مبارک بهاری ترینم......

+ نوشته شده در  شنبه 16 خرداد1388ساعت 2:11  توسط صدف  |