تبليغاتX
اینهمه خاطره رو چیکار کنم؟ - پر گلم....
پر گل جان....ندیدمت...نمیشناسمت....

صداتو نشنیدم..هیچی ازت نمیدونم...اینا که مهم نیست...مهم اینه که منو تو همدرددیم...جنس نگاهتو که میشناسم...نگرانیتو که میفهمم....پر گل جان...

منم مثل تو بیتابم...برای برادر تو..برادر تو برادر منم هست...

میفهمم یکی یه دونه ی خونه یعنی چی؟میفهمم جوون 18 ساله یعنی چی..

من حتی غم غریب چشمای مامانتم میخونم...تپش های قلب پدرتم میشنوم...الهی روزهای که من کشیدم تو نکشی....الهی پنج شنبه های مادرم رو مادر تو نبینه...الهی یک شبه سفید شدن موی پدرت دلت رو به درد نیاره.......

پر گل جان...

من همصدای دل توام..با تو دعا میکنم...برای شنیدن خبرهای خوب.....برای به آغوش کشیدن برادر...بو کشیدن تنش...حس کردن داغی نفسش.....خدا خیلی مهربونه.. فقط نمیدونم چرا اینقدر ساکته....همیشه این سکوتش منو به خشم میاره...اینقدر که مجبورم باهاش دعوا کنم و سرش داد بکشم....

بیست و چند سال پیش مادر بزرگهامون نگران بچه هاشون بودن و مادرامون نگران داداشاشون.....جنگیدن که ما امروز راحت زندگی کنیم...یه مشت از خدا بیخبر به گند کشیدن روزهای قشنگمون رو...تابستونمون با داغی مشت و لگد ششروع شد....با کتک ....

پر گل جان....

یک رنگی خیلی قشنگتر از تک رنگیه....سبز یه حس قشنگ بود که الان فقط بوی خون میده.....بیزارم از هر چی سبز....دلم لبریزه غصه است.....غصه های ارغوانی...نارنجی....نگرانم......دعا یادت نره گل من...

منتظر میمونم تا امید...تا سپیده...تا فردا.......

پ.ن.) نگران همه ی بچه های پایتختم......
+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 13:17  توسط صدف  |