تبليغاتX
اینهمه خاطره رو چیکار کنم؟ - برای تو مینویسم.....

محبت را دوست دارم و تو را که مهربان زمینی و به سفره های زیر زمینی عشق دعوتم میکنی….نمیدانم چگونه وصفت کنم و چگونه باید ها و نبایدهای زندگیم را که تو با خوشرویی چون آفتاب که وقتی لبخند گرمش را بر آسمان و زمین میپاشد بر لحظه های زندگیم افکندی باور کنم….

 

با توام…..آری باتو که در میان گیتی نام تو فرصتیست برای روئیدن ….زندگی کردن و روح بخشیدن……باید باورت کنم و به سویت بشتابم که تویی مهتاب شبهای تاریک انتظارم…..

 

نمیدانم چگونه بگویم و از کجا آغاز کنم؟؟ چگونه از تجربه های تلخ و لحظه های غم انگیزی که داشتم بگویم و تو با صبری که از آن معنای خوشبختی هویدا بود مرا واداشتی  تا بار دیگر تجربه کنم و آنرا به کار برم…

 

گاه که در برابر مشکلی کوچک همچون کودکی ناتوان اشک از چشمهایم جاری میشد تو با آن دستهای مهربانت اشکها را از گونه هایم پاک میکردی و با آن گفتار شیرینت زمانی که باورم شد"هر دستی مهربان نیست"نهالهای دوستی را در لحظه لحظه های زندگیم کاشتی.

 

تو آن باغبان پرتلاش زندگیم هستی که اکنون سبز تر از هر بهاریست……تو پاکتر از آب و درخشان تر از الماس بر صفحه ی دلم جاری شدی و تابیدی و علفهای هرز کینه و ناراحتی را که در حال جوانه زدن بودن سوزاندی و به جای آن نهال هایی را کاشتی که خوشبوتر از هر محبتیست….تو درخت عشق و عاطفه را در قلبم نشاندی…..

 

تو مانند باد ملایمی که پنجره ی خانه های تاریک را به سوی روشناییها میگشاید دریچه ی قلبم را به سوی خوبیها گشودی و آن زمان که باورم شد اگر به خورشید هم با چشمهای بسته نگاه کنم جز تاریکی نمیبینم نبض زندگی را در رگهای خسته ی خود یافتم…..

 

میخواهم همیشه با نگاه مهربان تو…با لبخند گرمت… و با خوبیهایت زندگی کنم .آرزو دارم از صفای گنجانده شده در پیشانیت عکس بگیرم و شاهد بزرگ شدن فرزندم و به بار نشستنش در کنارت باشم….

 

برای همیشه تا انقراض ابدیت دوستت دارم……..

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 23:30  توسط صدف  |