<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اینهمه خاطره رو چیکار کنم؟</title>
<link>http://aroosedaryaha.blogfa.com/</link>
<description>...........زندگی دفتری از خاطره هاست..........</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 04 Nov 2009 18:21:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>میخواهمت...بی هیچ بهانه ایی....</title>
<link>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>اولین باری بود با کلیدی که یه ساله اومدین توو این خونه جدیده٬ بهم دادین در خونتون رو واکردم و بی اجازه اومدم توو!!!گفتم شاید خواب باشین نخواستم مزاحم شم و بیدارتون کنم.ایستاده بودی توو آشپزخونه٬دستات رو سینت بود و متفکر خیره بودی به رو به رو.با اینکه چند تقه به در هال زدم بعد کلید انداختم٬حتی صدای قفل در رو هم نشنیدی. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام دادم و با تعجب نگام کردی.حالمو با مهربونی همیشگیت پرسیدی و باز من با اینکه کنارت بودم دلم تنگ شده بود برات!!!چقدر بی بهونه دوستت دارم..چقدر میخوامت....از لباس راحتی های مامان که طبق معمول انداخته بود روی مبل٬فهمیدم خونه نیست....تنها بودی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا لباسامو عوض کنم سفره ی صبحونه رو آماده کردی و صدام کردی.چند تا حبه قند انداختی توو چایم و یاد اوری کردی که قرصمو خوردم یا نه؟؟سعی میکردم نگاهمو ازت بدزدم...تو هم همینطور...با صدای پرز دار و بغض گرفتت چیکار میکردم؟؟ چقدر تلاش می کردیم تا غصه های مشترکمون رو از هم پنهون کنیم..چقدر حرفای بیخود برات میزدم تا ذهنت رو منحرف کنم ...از روی لباست نگاهمو سر دادم رو قلب مهربونت....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم هری ریخت پایین...یاد گرفتگی رگهای قلبت و آنژیو و بستری شدنت توو بیمارستان و بخش قلب افتادم...اینکه میخواستی ما ندونیم تو روی تخت بیمارستانی و اصرار داشتی که فکر کنیم با دوستات رفتی مسافرت....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میخواستم حال قلبت رو بپرسم.....طاقت نداشتم باز دروغ بگی که خوبه و حالا حالا ها میزنه...هر چند این آرزوی منه....منی که حاضر بودم پیش مرگ همتون باشم ...توو هر شرایطی....ولی چه ها که ندیدم...چه روزایی رو که باهم نگذروندیم...روزای مصیبت و بدبختی و سیاهی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غم عجیب چشمای نجیبت ٬دیوونم میکنه....هر دو به یه چیز فکر میکردیم...به چشمهایی که پر خون بود...به اتفاقی که افتاده بود.....به فاجعه ایی که میتونست خیلی عمیق تر باشه و باز لطف خدا شامل حالمون شد....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عجیبه!! هروقت از خدا دور میشم با یه پس گردنی حالیم میکنه که خیلی بهم نزدیکه....دوباره من بی تابش میشم...باز بغلش رو میخوام....و این جمله ی عزیز غربت نشینم یادم میاد که گفته بود&quot;روی ماه خداوند را ببوس&quot;....و چقدر باز توو این روزها محتاج روی ماه اونم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قد و قامتت محکمترین تکیه گاه زندگی منه...سکوتت بهترین ناگفته ها رو داره...حتی نگاهی که گاهی از سر خشم بهم میندازی برای وقتایی که نق نقو میشم! ناسازگار میشم...شیطون میشم......میدونی که اصلا طاقت یه لحظه نگاه اونجوریت رو ندارم....حالا من چیکار کنم برای اینهمه نگرانی تو که مخفیش میکنی؟؟چیکار کنم برای غصه هایی که داری تلمبار میکنی روی دلت؟؟..چیکار کنم برای قدم زدنهای نصف شبت توو سالن خونه و سیگارایی که پشت هم دود میکنی توو بالکن آشپزخونه؟؟...من چیکار کنم برای قلب مهربونت...برای رگهایی که باید باز بشه و تو نمیخوای....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بزرگ بودن درد بدیه...من بچگی هامو میخوام...وقتایی که از حموم میومدم و تو سشوار و برس رو میگرفتی و با ناز و نوازش موهای بلندم رو سشوار میکشیدی....کودکی های که همیشه خانوم دکتر صدام میکردی و میخواستی حتما خانوم خودم باشم نه نوکر دکتر و بقیه....و من بی عرضه تر از اون بودم که این آرزوت رو براورده کنم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر امروز حقیرم که هیچکاری نمیتونم کنم نه برای تو نه برای عزیزای دیگم....چرا باید فقط شنونده باشم و صدام در نیاد...صبرم که زیاد نبود!!!! چی داره به سرمون میاد؟؟کی چشممون کرده؟؟ ما که داشتیم ساده زندگی میکردیم.......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قد و قامت مردونت رو...عطر تنت رو...غم عجیب چشمای نجیبت رو  دوست دارم بابایی من.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.۱)چند روزی نیستم...خدا به دادمون برسه با حرفهایی که خواهیم شنید!!!!که خوشن و همش هستن مسافرت!!!!!!....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.۲) آی دیم باز نمیشه!!!!نمیدونم چرا یاهو هی ارور میده!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 18:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aroosedaryaha&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>aroosedaryaha</dc:creator>
<guid>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صدف دلبری میکند!!!</title>
<link>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>بگم؟ میخوام یه چیزایی رو تعریف کنم!!هیس!!! یواش...اینا رو کسی نباید بدونه!!!بگم؟خدا به دادم برسه با این چیزایی که میخوام تعریف کنم.نمیدونم چرا یهویی کودک درونم اینقدر فعال شد!هی منو میبره به بچگی هام&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;مامان همیشه میگه من از اون دختر شیطونای شیرین زبون و چاپلوس بودم که خودمو توو دل همه جا میکردم.میگه دائم در حال رقصیدن وناز و عشوه ریختن بودم.بعدشم همیشه بازی با پسرا رو ترجیح میدادم به دخترا.یعنی اولویت اول دوستی برای من جنس محترم مذکر بود&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;!!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;خودم یادمه اونوقت هایی که توو کوچه با پسرای همسایه فوتبال بازی میکردیم .الان بعضیهاشون رو که میبینم کلی خجالت میکشم!!!! چقدر دعوامون میشد سر دوچرخه و تاب و توپ!ولی خب٬همیشه یکی بود که محکم پشتم وایسه و هوامو داشته باشه.لو نمیدم کی بود!!!الان که همو میبینیم رومون نمیشه سلام بدیم!!عالمی داشتیما با چیزای یواشکی&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;!!! &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;تابستونا بیشتر اوقات فک و فامیل بار و بندیل جمع میکردیم و پشت یه وانت نارنجی مینشستیم و میرفتیم بیرون.جنگل٬دریا٬امامزاده٬هرجا که میشد.البته بدون باباها.یعنی خانوما و بچه های زلزلشون!الان که یادمون میاد کلی میخندیم.....امامزاده عبدالله آمل هم زیاد میرفتیم.منم عاشق این انگشتر و النگوهای مصنوعی و آشغال پاشغال بودم.دخترخاله هامم ازم بزرگتر بودن و منو کمتر با خودشون میبردن.چون خودشون کارای یواشکی داشتن میترسیدن من لوشون بدم!!!زبونه دیگه&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;!!!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;یه بار توی یکی از این انگشتر فروشیا رفته بودم و هی داشتم زبون میریختم واسه پسره .یهو اون دستامو گرفت و گفت:عروس مامانم میشی؟؟!!فکر کن !!من ۷ سالم بود!!!منم همچین با ناز و عشوه گفتم:نمیدونم٬باید مامانم اجازه بده!!!من که نمیتونم همینجوری بله بگم.تازشم من که شما رو نمیشناسم!!!همینطوریم که نمیشه زنت بشم.لباس عروس میخوام با یه عالمه از این النگوها!!!گفت:خب ٬برو از مامانت اجازه بگیر و بیا بریم خونمون.گفتم:باشه.دویدم که برم از مامان اجازه بگیرم پسره بلند گفت به مامانت نگو من بزرگم!!!بگو اندازه ی توام!!!منم رفتم همه چی رو گذاشتم کف دست مامان.هیچوقت نفهمیدم چرا مامان و خاله عصبانی شدن و منو بردن مغازه ی اون پسره رو نشونشون دادم٬ خاله یکی خوابوند توو گوشش!!!!اونروزا نفهمیدم&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.....&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;تازه رفته بودم سوم دبستان که اسباب کشی کردیم خونه ی جدیدمون و تا پارسال توو همون خونه بودیم!!!بعد از ما یه خونواده ی دیگه هم اومدن خونه ی رو به رویی مون.یه دختر کوچولو داشتن.اونروزا من عاشق بابای این دختر کوچولو شده بودم!!!!یعنی اولین مردی که دوسش داشتم و میدیمش دلم یه جوری میشد!!! تا مدتها وقتی با دختر خاله ها زن و شوهر بازی میکردیم ٬اسم شوهر من میشد رضا!!!!یعنی اسم آقای همسایه!!!!تا صدای ماشینش میومد من جلوی در بودم!!!اهنوزم همسایمون هستن.دخترش شوهر کرده٬نوه هم داره&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;!!!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;دوم راهنمایی بودم ٬دختر درس خونی بودم که همش سرم توو کتاب بود.دلمشغولی دخترای امروز رو هم نداشتیم.یه مانتوی تیره باید میپوشیدیم با یه جوراب سیاه کلفت.پاچه شلوارمون رو میدادن بالا جورابامون رو نگاه میکردن.سه کیلو هم ابرو و سیبیل آویزون بود از همه!!!اونروزا یکی از پسرای فامیل بهم گفت:قول میدی جز من با هیچکی ازدواج نکنی؟؟ منم همچین رومانتیک ٬با بغض و گریه گفتم:آره٬قول میدم!!! بعد رفتم به بابا گفتم من دیگه شوهر دارم!چشای بابا چهارتا شد!!بعد براش تعریف کردم که چی گذشت بین من و اون پسره.اونوقتام نمیفهمیدم چرا بابا با اونا قطع رابطه کرد&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;!!!!!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;بازم بگم؟؟ از این چیزا زیاد دارمااا&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;!!!!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت بی ربطانه!!!)بلیطامون اوکی شد....پنج شنبه شب میپریم...نیومدیم حلال کنید دیگه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت اونجوری!!) حال خوشیست...نشسته عطر تنت بر تنم...در این لحظه نفس میکشم&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;....&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial (Arabic)&quot; size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 20:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aroosedaryaha&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>aroosedaryaha</dc:creator>
<guid>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صدف نیوز تقدیم می کند!!!!</title>
<link>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>مثلا قرار بود من امروز تهران باشم!!!! همه چی دست به دست هم داده بود تا من به این جشن وبلاگ نویسان برتر که پرشین بلاگ زحمتشو کشیده بود٬نرسم!!!هر چی زور زدیم نشد!!!!ناز همه رو کشیدیم.از بقال سر کوچه بگیر تا عمو و عمه و خاله!!!دست به دامن همه شدیم!!! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا میومد جور بشه یه ضد حال دیگه میرسید از آسمون!!!!یکی دو تا سنگ نبود که بیفته جلو پام!!!بارون سنگ و سنگریزه و شن و ماسه نازل شده بود انگاری!!!بلا و بدبختی و مصیبت پشت هم!!!!هی اس ام اس بده و زنگ بزن و کامنت بزار ٬برو بچ رو خبر کن٬هی ذوق مرگ شو که این میاد و اون میاد٬بعد قسمت خودت نشه!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا کجای!!!!آدم میسوزه هاااااااا!!دیگه از مترو و آژانس و شخصی و سواری به مینی بوس هم رضایت دادیم!!اصلا اونم از سرمون زیاد بود به موتور هم راضی شدیم ولی نشد که نشد که نشد!!!!حتی سه روز هم روی اعصاب آقای همسر ویبره زدیم!!!خدایش چه اعصابی داره هااا!!! چه جوری تحمل میکنه منو؟؟ دلم واسش جیز جیزززز!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اوا!!چته دختر؟؟ چقد نق میزنی؟؟زشته بابا!!!مثلا عروس داری!!!!خبرتو بگو و برو دیگه!!!این وجدان ما بید!!!اوهوم اوهوم!!خبرگزاری صدف نیوز که به تازگی با یه خبر توووووپ رسما کار خود را آغاز کرده٬تقدیم میکند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگم؟؟بگم؟؟ فحش نده٬میگم خب!!!! خبر رسیده که یکی از بانوان وبلاگ نویس که ما با او دوستی دیرینه ایی داریم وبلاگ برتر که چه عرض کنم!!!رتبه ی اول را از آن خود کرده است!!!!دوگوله هاتون رو به کار بندازید و حدس بزنید منظور ما چه کسی میباشد!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معرفی میکنم:دکتر بعد از این!! روانشناس بلوگفا!! پزشک مخصوص دربار!! عروس سابق بنده!!!! شوهر ۱۳ تا زن!!! زن یک نوزاد هنوز به دنیا نیامده!!!مادر شوهر نمیدونم کی!!!جاری اون یکی!!!!مادرشوهر یه خونه اونورتر!!یه دونه دختر کل خاندانشون!!!اووووووووووووووفففففففففففففف &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه خبره نسرین؟؟ خدا خفت کنه!!چقدر پست و مقام و منصب داری تو!!!!! اوا!!!فهمیدین کیو گفتم؟؟؟آره دیگه نسرین بانو٬ صاحبخونه  &lt;A href=&quot;http://nasrinbb.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;سیاه+سپید+خاکستری &lt;/A&gt; رتبه ی اول را از ان خود نموده است!! یه کف مرتب و یه جیغ و یه هوراااااااااا !!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حیف نشد عروس به این مهمی رو از دست دادم؟؟؟ ببینم دکی بارونی طلاق میگیره من دوباره اینو عروس خودم کنم؟؟؟جیگرتو گاز گاز!!! همه شاهد باشید که من در به شهرت رساندن این بانو نقش به سزایی داشتم!!الهی کوفتش بشه اون سکه که تنهایی میخواد هپلی هپوش کنه!!!البته اگه دوماد جونش  &lt;A href=&quot;http://wind-dancer.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;جناب ویند دنسر &lt;/A&gt; که افتخار همراهی لحظه به لحظه با ایشون رو داشتن٬یه سهمی برای ما بزارن!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن) تبریک خانومی٬اووووممممممم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۲) تولد  ضامن آهو هم مبارک......خوش به حال اونایی که الان اونجان...اونایی که الان جای من نشستن...رواق امام....زیر لوستر دوم.....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 20:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aroosedaryaha&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>aroosedaryaha</dc:creator>
<guid>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیرمرد هله هوله فروش ...بارون.....</title>
<link>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>دیشب طبق معمول موقع ی خواب رفتم توو هپروت!!! یاد بچگی هام افتادم....همکلاسی هام...روزای اول مدرسه رفتن...یاد اون پیرمرده که هله هوله میفروخت و من با پولای دزدی از راه شرافتمندانه با تحمل بسی رنج و مشقت به دست میاوردم!!! مشتری همیشگیش بودم!!!! (این دزدیا جریان داره که حتما براتون تعریف خواهم کرد)
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدرسه ی من تو خیابون اصلی شهر بود.اونوقتها مثل امروز توو هر خونه دو تا ماشین نبود که!!! خیابونا خیلی خلوت بود.یادمه ما خودمون تنهایی میرفتیم مدرسه و میومدیم!!!هیچ خطری هم تهدیدمون نمیکرد!!! حداکثر چند تا دوچرخه از اون سیاه بی ریختا از توو خیابون رد میشد.ماشین کجا بود؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه پیرمرده کنار مدرسمون مغازه داشت.یه مغازه ی تاریک و قدیمی که درش هم همیشه بسته بود!!!یه پنجره داشت که یه تخته ی پهن و کلفت با دو تا زنجیر از دو طرف پنجره آویزوون بود و روش پر از خرت و پرت و هله هوله و ترشک و لواشک و عکس برگردون بود.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی مغازه همیشه تاریک بود.یعنی هیچوقت نمیشد توش رو ببینی!!!!من اگه روو پنجه ی پام می ایستادم تازه چونم میرسید به لب این تخته!!!! خیلی از این پیرمرده میترسیدم.قیافش یه جورایی ترسناک بود...پوست گردنش شل و افتاده ...صورتش پر از چروک...یه عینک کائوچو و یک کت زهوار دررفته....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب خیلی فکرم مشغول اون مغازه و صاحبش بود...یه فاتحه براش خوندمو مطمئن بودم که بعد از ۲۰ سال یه کم بیشتر٬حتما مرده!!!!!اینهمه وقت هم ندیده بودمش...هیچوقت....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح که حسامو رسوندم مهد داشتم برمیگشتم چشم افتاد بهش!!!!باورتون میشه؟؟ خودش بود!!! همون شکلی با همون کلاه!!!همون عینک گنده ی کائو چو!!!اونم توو کوچه ی ما!!!! فقط چروکهای صورش خیلی عمیقتر شده بود.....ایندفعه اصلا ازش نترسیدم...احساس میکردم دوسش دارم....دلم برای بابا بزرگم که همون روزای بچگی از دست دادمش تنگ شده بود....چقدر دلم میخواست برم باهاش حرف بزنم...ببینم روزگارش چه جوریه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگما کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز بعد از ظهر ساعت سه کلاس داشتم...در کوچه رو که باز کردم آفتاب خورد توو صورتم.منم دلم فرتی گرفت!!گفتم خدا جونم ٬قربونت برم دلم واسه بارون تنگ شده ها....توو کلاس نشسته بودیم که آسمون تیره و تار شد...رعد و برق....باد و بارون.....اووووفففففففف.....دلم داشت پر میکشید واسه بیرون....بیصبرانه منتظر تموم شدن کلاس بودم.خانوم داشت نمره ی کوئیزا رو میخوند.بنده تنها شاگردی بودم که نمره ی کامل گرفته بودم!!!!کلی به خودم امیدوار شدم!!!!تصمیم گرفتم دیگه ترشی نخورم!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره تموم شد اون ساعتای کشدار و منو بارون به وصال هم رسیدیم...من با صندل پاشنه ۷ سانتی و مانتوی ریون٬آروم آروم عشق میکردم با بارون....مردم در عرض جیک ثانیه شده بودند کاپشن پوش و کلاه بافتنی و شال گردن و ....!!!!!!!دلم میخواست زیر یه ناودون وایسم و خیس خیس شم....خلاصه اینکه خدا جون دو بار امروز شرمندمون کردن.....حال داد بهم اساسی.....اووووممممممم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امشب توو اخبار استان شنیدم توو همین یه ساعتی که یه سره بارون بارید٬۱۵ کیلومتر اونورترـ ساری  ـ سیل اومده و ۳ نفر مردن!!!!.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; پ.ن)نمیدونم پدر کله پاچه بسوزه یا شیکم صاب مرده ی من؟؟!!!آبلیمو هم افاقه نکرد!!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 21:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aroosedaryaha&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>aroosedaryaha</dc:creator>
<guid>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;باز باران بی ترانه٬گریه هایم بی بهانه&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;میخورد بر سقف قلبم٬&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;باورت شاید نباشد٬خسته است این قلب تنگم٬&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;تلخ و شیرین مثل مجنون٬مثل لیلی&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;٬مثل دریای خروشان٬مثل امواج پریشان٬&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;بی قرار بی قرارم.......&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; ******************************&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وحشت از عشق که نه!ترسم از فاصله هاست٬&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وحشت از غصه که نه!ترسم از خاتمه هاست٬&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ترس بیهوده ندارم٬صحبت از خاطره هاست.........&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صحبت از کشتن ناخواسته ی عاطفه هاست٬کوله باری است پر از هیچ که بر شانه ی ماست٬&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گله از دست کسی نیست٬&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مقصر دل دیوانه ی ماست.......&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 19:37:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aroosedaryaha&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>aroosedaryaha</dc:creator>
<guid>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دلم هوای بارانیست....پاییز دل میبرد...</title>
<link>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;باز آسمون ابری شده...باز ابرها عاشق شدن...هی بغل و ماچ و بوسه و شکستن بغضشون و ریختن اشکها و دلتنگیاشون رو سر ما...باز قربون صدقه رفتن من واسه این عاشقا و همراهیشون توو جشن رگبار و نور و صدا ....باز بارون های بی وقفه ی شمال و قدم زدن بدون چتر من...چقدر این لحظه ها رو دوست دارم....امروز اولین برگ زرد پاییز از اون بالا چرخ خورد و افتاد رو سر من....امروز پاییز رو با تموم وجود حس کردم....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;هوای دانشگاه رو با ولع ریختم توو ریه هام...عمیق نفس کشیدم.....هنوز مرددم بین رفتن و نرفتن......شرایط سختی دارم.نمیدونم میتونم از پسش بر بیام یا بازم وسط راه باید بزارمش کنار......چقدر دلم تنگ شده واسه جا استادی.....واسه اون صندلی ها...واسه اون بچه های هزار رنگ...مرض ریختن و ریز ریز خندیدن.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;هیچوقت نتونستم اراده ای سخت و محکم داشته باشم.....هیچ وقت نتونستم برای خودم تصمیم گیرنده ی اصلی باشم....حرفهایی مثل ازت گذشته...تو دیگه بچه داری...بشین سر خونه و زندگیت ..مثل پتک میکوبه توو سرم!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;.....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;عزیز من...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;آدمها توو لحظه های سخته که خودشون رو نشون میدن...توو لحظه های خوبیو خوشی که همه مهربونند...همه خوبن.....میدونم دلت رو شکستن...میدونم انتظارش رو نداشتی....خدا خیلی بزرگه خانومی من....&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;از این آدمها غمی به دل نگیر....خودشون دریای دردن...فکر میکنن خوشن و خوشبخت...فکر میکنن زندگیشون همیشه اینجوری میمونه.....یه سیب که از شاخه جدا میشه هزار تا چرخ میخوره تا راه زمین رو پیدا کنه....جواب اعتمادت این نبود...میدونم نازنینم.....به خدا توکل کن نه به بنده ی خدا.......&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 04:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aroosedaryaha&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>aroosedaryaha</dc:creator>
<guid>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دستامونو میبریم بالا...با همدیگه میکنیم دعا.....</title>
<link>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>یه نیم ساعت قبل داشتم حسام رو حاضر میکردم بره مهد.دیدم داره با خودش زمزمه میکنه...فهمیدم باز شعر جدید یاد گرفته و تا کامل از حفظ نشه واسمون نمیخونه و فقط با خودش آروم تکرار میکنه.بس که تخس تشریف داره دوست نداره اشتباه بخونه.گوش دادم دیدم تیتر بالایی رو زمزمه میکنه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;دستامونو میبریم بالا...با همدیگه میکنیم دعا....&quot;یهو دلم عجیب هوس زیارت کرد....دلم باز حال و هوای دعا رو میخواد.....الان یه چیزی چنگ میکشه رو دلم....من این چنگ کشیدنا رو دوست دارم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مشهد که بودیم هر اتفاقی میفتاد اذیتم میکردن و میگفتن برو اینا رو توو وبت بنویس!!!!منم خورد توو ذوقم گفتم امکان نداره چیزی از این سفر بنویسم.ولی حالا طبق عادت شکستن و نقض کردن همه ی عهدها به خاطر دیگران٬بازم زدم زیر حرفم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بر خلاف همیشه که مشهد خیلی بهم &quot;خوش &quot;میگذشت٬ایندفعه کلی &quot;حال&quot; داد.....همیشه دنبال جاهای دیدنی و رستوران و تفریح و گردش بودیم ولی ایندفعه رسیدیم هتل ماشین رو توو پارکینگ پارک کردیم ٬وقتی میخواستیم برگردیم درش آوردیم!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یعنی فقط حرمو حرمو حرم.....کلی التماس دعا باهام بود و نمیشد بیخیالشون بشم....سفرمونم در عرض نیم ساعت جور شد!!!! قرار بود بریم کیش  با کلی برنامه ریزی که که از ماه رمضون انجام داده بودیم!!! گفتیم حالا که به قول مامان اینا امام رضا طلبیده حتما یه حکمتیه.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جای من رواق امام خمینی بود و زیر لوستر دوم...موبایلم کنار جانمازم بود و قلبم تند تند میزد واسه یه خبر خوش....اس ام اسایی که لحظه به لحظه میرسید پر بود از دلهره و استرس.....به دور و بریام نگاه میکردم راحت اشکاشون سر میخورد روو گونه هاشون..لباشون تند تند تکون میخورد و دستاشون دایم تسبیح میزد...دلم میگرفت از خودم که ایننقدر شرمنده بودم پیش خدا که روم نمیشد دستامو بالا ببرم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا رو قسم دادم به من نگاه نکنه ٬به عظمت و بزرگی خودش نگاه کنه...به دلهایی که نگرانن...به چشمهایی که خیسن.....حتی روم نمیشد از خدا عذر خواهی کنم ...بخشش بخوام.....آخرشم گفتم خداجونم ٬قربونت برم من٬تقصیر خودته...هی گفتی میبخشم میبخشم٬صد بارم بری و بیایی میبخشم٬واسه همین من روو گرفتم!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الهی شکر که خدا یه بار دیگه به حرمت فرشته هایی که التماس دعا داشتن ٬بزرگیشو نشونم داد تا من بازم شرمنده ی درگاهش باشم.....خدایا!هنوز کار داریم باهات.... یه بار دیگه هم به دادمون برس ....به خاطر اون لبهایی که به صلوات باز شد و دستهایی که روو به آسمون بلند شد......هنوز منتظریم......&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 06:29:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aroosedaryaha&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>aroosedaryaha</dc:creator>
<guid>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>به این حقیقت ایمان دارم که تفاوت های سنی نمیتوانند مانع پرواز روح ها شوند 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اندیشه های همزمانی را دوست دارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این را هم که دو نفر٬با هزار ها فرسنگ فاصله٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درست در یک ثانیه ی مشترک٬به هم فکر میکنند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهم نیست که با چند دهه اختلاف قدم به این دنیا گذاشته ایم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اهمیتی تدارد که تعداد چروک های صورت من چند سال عمیق تر است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهم این است که&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی از فاصله چند کیلومتری یا چند صد کیلومتری به روزگار یکدیگر سلام میکنیم ٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;طعم لحظه ها میرود به سوی امید......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی وقتها حضور یک وجود٬روزگارمان را از این رو به ان رو میکند....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.۱)همیشه عشق&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیش از آن که تو را به اوج ببرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر دو پایت را میشکند!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بعد تو میمانی و تنهایی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و بعد به مهمانی ابرها می آیی!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.۲)&lt;STRONG&gt;زائر امام رضام.....دارم میرم مشهد....&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 09:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aroosedaryaha&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>aroosedaryaha</dc:creator>
<guid>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به خاطر تو آسمان را نقاشی میکنم...</title>
<link>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>تو به رسم این محبت به من نگاه کن ٬من به حرمت نگاهت به تو لبخند خواهم زد..... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو به خاطر من آهنگی بساز ٬من به تقدس آهنگت ٬نوایی میخوانم......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو به حسن همه ی خوبی ها از خطاهای من بگذر ٬من برای تقدیر از این همه خوبی٬&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; به تو مهر می ورزم.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو به یاد همه ی خاطره ها مرا دوست بدار ٬من به خاطر دوستی مان از تو سپاسگزار میشوم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو در تاریکی همه ی شبها به ستاره ها بنگر ٬تا من به خاطر تو ٬آسمان را نقاشی کنم.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو را سوگند به همه ی دوستی ها به عهدت وفا کن.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.)در ماه مهر٬بادهای پاییزی٬بی مهری را با برگ درختان آغاز میکنند......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 21:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aroosedaryaha&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>aroosedaryaha</dc:creator>
<guid>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تشکر...</title>
<link>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description> به قول نسرین بانو نمیدونید چقدر حس خوبیه وقتی میبینی همه دوست دارند در ثوابی شریک باشند . ...تو نفس هر کسی یه حکمتی نهفته اس ... وقتی جمع کثیری برای هدف مشترکی دعا میکنند خدا لبخندش رو طولانی میکنه ..... برای همین این ختم صلوات رو دسته جمعی گرفتیم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; نیت از اول هم همون بود ... بینهایت از لینک ها و دلهای با محبتتون ممنونم .....خدا کنه یکی یکی تون به هر چی میخواین برسین و دونه دونه ی آرزوهاتونو عروس کنید......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ممنون به خاطر همه ی لطفتون....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Sep 2009 10:25:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aroosedaryaha&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>aroosedaryaha</dc:creator>
<guid>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
