<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اینهمه خاطره رو چیکار کنم؟</title>
<link>http://aroosedaryaha.blogfa.com/</link>
<description>...........زندگی دفتری از خاطره هاست..........</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 09 Dec 2009 17:32:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سلام دوست من....</title>
<link>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-153.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;چقدر جسارت میخواهد از تو نوشتن....از تو گفتن...نگاهی به دکمه های کیبورد میاندازم...انگشتانم را بر تن سردشان میکشانم..حروف را کنار هم مینشانم تا کلمه ایی متولد شود...کلمه ها را به صف میکنم تا جمله ایی بسازم که تو را توصیف کند....جمله ایی که شایسته ی تو باشد...مینویسم و پاک میکنم....دوباره...چند باره.....من چگونه از تو بگویم وقتی وازه ها هم به یاریم نمی آیند و میگریزند از ذهن آشفته ی من؟...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو از نسل آسمانی و وارث تمام پاکی ها......من چگونه از تو بگویم با اینهمه سیاهی که نشسته بر دلم؟؟....سکوت بهترین ناگفته هاست.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو خوب میدانی که حضورت حادثه ایست فراموش نشدنی در باور من....تو خوب میدانی که ثانیه های با تو بودن قله ی آرزوهای من است و من هرگز این صعود را از یاد نخواهم برد.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بی آنکه بدانی پا به پای همه ی لحظه هایت می آیم...میدانم راه طولانیست و جاده دشوار.....به بودنت امید دارم....به اینکه مرا از بیراهه ها بگیری و به آرامی بر بال کبوترها بنشانی تا سپیدی بالشان  راه راستی و درستی را به من نشان دهند....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر کجا سراغ نجابت را گرفتم تمام راهها به چشمان تو ختم میشد که درخشندگی تمام ستاره ها درآن پیداست....تو کدامین آسمان را سجده گاه فرشتگانی که اینگونه تورا از من میگیرند و به معراج یاس ها میبرند؟؟.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به تو ایمان دارم...به تو که یگانه ناجی قلبهای دچاری.....به برخاستن و دوباره پا گرفتنت ایمان دارم...به لحظه های سختی که به سکوت میگذرانی....بوسه میزنم بر سیمهای سازت که تنهایت را با آنها قسمت میکنی...بر فریاد جا خوش کرده در گلویت که تنها پژواکش در میان کوههای سر به فلک کشیده آرامت میکند.....زودتر بیا که بی تو بغض این فضا باز نمیشود.....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شب میلادت گلباران ای قرار همه ی قلبهای بیقرار......&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پ.ن) بهترین آرزوها را برایت به دست فرشته ها سپردم...نگاهت به آسمان باشد....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 17:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aroosedaryaha&amp;postid=153</comments>
<dc:creator>aroosedaryaha</dc:creator>
<guid>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-153.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-152.aspx</link>
<description>خدایا!!چقدر حرف زدن با تو خوبه...چقدر ساکت و صبور به درد دلام گوش میدی....چه ساده اشاره میکنی تا نزدیکتر بیام و اندوه تنهاییامو توو بغلت زار بزنم....وقتی دستمو میگیرم به رشته های بارون و آویزوونشون میشم تا بیام به آسمون هفتم٬منو به فرشته هات نشون میدی و میگی اینه فرق شما با آدما...... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا!چقدر حرف زدن با تو خوشگله...من چه جوری گرد و خاک رو از روی کلمه ها پاک کنم تا لایق از تو گفتن بشن؟؟....چه گلی برات بیارم تا خوشبوتر از بهشت پر گلت باشه؟؟...چه جوری کوله بار پر از گناهم رو جلوی روت باز کنم؟؟.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا!تو منو از خودمم بهتر میشناسی...نشونیه همه ی سلولهای تنم رو داری....آدرس دونه دونه ی رگهامو میدونی.....هر بار میخوام باهات حرف بزنم واژه ها رو روی زبونم مینشونی.....من چه جوری بهت بگم که دلم چی میخواد؟؟چه جوری بگم که &quot;اونو&quot; نداریم؟؟.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا!منو ببخش...ببخش که دهنم بوی عشق نمیده....ببخش که شب و روز رو گم کردم...ببخش که نون تو رو میخورم و اسمت رو فراموش میکنم...ببخش که گاهی صدام ا ز فریاد رعد هم بلندتر میشه و اشکام از بارون هم فراوونتر...ببخش اگه بغلت رو گم میکنم و مهربونیات رو نمیشمرم......ببخش که یک هفتست نبوسیدمت...ببخش که سجاده ی مامان بزرگ رو گذاشتم زیر تخت تا چشم بهش نیفته...ببخش که سجده کردن از یادم رفت.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا!میدونی که توو این حال عجیب چقدر محتاج بارون میشم....ممنونم که این چند روز بارونو بیوقفه ریختی روی زمین شهرم...روی سنگفرش دلم.......کاش اینقدر توو بارون صدات میزدم تا میدیدمت....کاش از کنارت تکون نمیخوردم..کاش دلمو به شیطان نمیسپردم.....میدونم بازم میبخشی...بازم دست لطفت رو میکشی روی دل گناکار من تا پاک کنی هر چی زنگار که نشسته روش....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا!میدونی که من نگران چشمهایی هستم که هیچوقت ندیدم...نگران نگاهی هستم که هنوز با چشم سر ننشسته توو قلبم ...ولی من با چشم دل خطوط درهم پیشونیشم نقاشی میکنم....میدونی که نگران حرفهایی هستم که تلمبار شده روی دلش...نگران فریاد هایی که هنوز سر نداده .....نگران لحظه هاش هستم که بوی نمناک بغض خوابیده ی توی گلوش رو میده....نگران لحظه های غریبی که میگذرونه بدون اینکه اخم کنه.....نگران پنهون کاری هایی هستم که کسی نفهمه عمق دردش رو.....میدونی که هر شب سراغش رو از ابرهای گریون میگیرم....میدونی که دلتنگی هاش رو دوست داره٬چون بوی عزیزای مسافرش رو میده....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا!تو بهش بگو که من اینجا به تعداد همون قطره های بارون دلتنگشم.....بهش بگو که دستامو بلند میکنم رو به آسمون ...بگو که از تو میخوام هیچوقت نقش غم رو توو زندگیش به تصویر نکشی......بهش بگو میدونم که قلبش خیلی صبوره...بگو که دلواپس لحظه هایی هستم که سرد و یخ و تنها ٬میگذرونه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا!کمکش کن....کمک کن یه بار دیگه دستش رو روو زانوش بزاره و یا علی بگه.....به حرمت فرشته های پاکی که منتظرن تا بهش خوشامد بگن.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن)خوب شد کامنت اول!!!یادم انداخت که بگم عیدتون خیلی مبارک.....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 12:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aroosedaryaha&amp;postid=152</comments>
<dc:creator>aroosedaryaha</dc:creator>
<guid>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-152.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درد و دلهای من با خدا....</title>
<link>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-150.aspx</link>
<description>میدونم این روزا سرت شلوغه...میدونم دیگه یادی از ما نمیکنی...ولی ما که همیشه به یادتیم..همیشه هم بهت گفتم مخلصتم دربست تا ته دنیا....میگفتم که جات توو بهترین نقطه ی قلبمه اونجایی که هنوز دست هیچکی بهش نرسیده....جایی که هنوز کشف نشده....همیشه جلو چشام بودی...سعی کردم توو این وانفسا٬توو این آشفته بازار زندگی گمت نکنم....دستمو ول نکنم از توو دستات.... مواظب بودم نکنه کاری کنم که لطفتو ازم بگیری...یا نگاه مهربونتو دریغ کنی از من... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شنیده بودم برای حاجت خواستن ختم چهارده هزار صلوات ٬رد خور نداره...همین جا نوشتم و خواستم...بچه هایی که هیچوقت ندیده بودمشون اینجا ٬با من و بقیه همراه شدن....چند بار ختم کردیم و قسمت دادیم...گفتن تا چهل روز تسبیح بزنم و تو رو به اسمت قسم بدم حتما حاجت میگیرم...این کار رو هم کردم.....توو مفاتیح گشتمو گشتم...هر چی دعای سریع العجابه بود خوندم....هر چی ذکر بود واسه حاجت گرفتن ٬انجام دادم....هر چی نماز حاجت بود خوندم...دو تا خواسته داشتم ازت...یکیش رو که کلهم دریغ کردی و آب پاکی رو ریختی روو دستمون......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چی شد پس؟؟ شک کردم به خط خط این دعاها.....بزرگیت کجا رفت پس؟....نزدیکیت به من؟....نکنه گمم کردی توو این دنیای کثیف؟؟...دست پر از مهرت کو؟؟......نوازشات...مهربونیات.....من که نمیدونستم٬خودت گفتی صدات کنیم جواب میدی......کو جوابت؟؟......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این رسمش نبود.....تا حرم امام رضام اومدم.....احساس کردم اونجا بهت نزدیکترم......هر چی ما نزدیک میشیم٬تو فاصله میگیری....یه بار امتحان بس نبود؟؟...گرفتن عزیز ترینهاش ٬بس نبود؟؟....ولی به مولا این رسمش نبود.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ظالماش دارن پادشاهی میکنند.....یه نیگاه به اونا بنداز...بعد بیا حال ما رو بگیر......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن)زانو نمی زنم! حتی اگر سقف آسمان٬ كوتاهتر از قد من باشد!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 10:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aroosedaryaha&amp;postid=150</comments>
<dc:creator>aroosedaryaha</dc:creator>
<guid>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-150.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من و من و من...</title>
<link>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-149.aspx</link>
<description>میروم باشگاه ثبت نام میکنم٬دیگر تحمل خودم را ندارم...احساس میکنم در حق خودم ظلم میکنم با اینهمه لباسهای یک وجب در دو وجب پشت ویترین ها !!! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تازه واردم و از خجالت یک گوشه می ایستم.خانومها همه مشغول پز دادن مارک پالتو و پوتین و حتی ساق دستشان میباشند!!!چند نفری دلشان به حال تنهایی ام و گردن کجم میسوزد و به سمت من میایند.منم بی حوصله تر از ان که بخواهم با کسی همکلام شوم!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانوم اولی (با کلی اضافات در ناحیه ی شکم و پهلو عقب!!!) ـ برای چی اومدی باشگاه؟؟!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من - &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;(یعنی از هیکلم حالیت نیست؟؟)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانوم دومی( با موهای یک دست دکلره شده) ـ نکنه میخوای لاغر شی؟؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من - بله!! چند کیلو باید کم کنم!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونها -&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; مثل اینکه خیلی خوشی!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من - بدجور!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میروم مطب دکتر برای گرفتن یک رژیم تغذیه ایی مناسب .از شانس خوبم هوا بارانی بود و طبق معمول انگار فقط من بودم بیرون.نوبت نداشتم ولی هیچکس نیامده بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منشی - نوبت نداری ٬نه؟ خیلی خوش شانسی!!!بارون میاد مریضامون نیومدن!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من - شمام فهمیدی خوش شانسم؟؟؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منشی - برای لاغری اومدی؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من - بله!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منشی - حیف نیست؟؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من - چی حیفه؟؟!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منشی - همه میخوان اضافه کنن شما میای که کم کنی؟؟ خوشی زده زیر دلت ها؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من - بدجور!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میرم داخل مطب.آقای دکتر بعد کلی با لب تاب ور رفتن یاد من می افتد و میگوید بروم روی وزنه.نگاهش که به عدد نمایشگر وزنم میافتد ٬ شوکه میشود!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای دکتر - اصلا بهتون نمیاد وزنتون این باشه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من - &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سکوت......او مشغول ور رفتن با لب تابش میشود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من - آقای دکتر میشه پسرم هم از رژیم من استفاده کنه؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای دکتر - پسرت؟ متاهلی؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من  - بله!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای دکتر - چند سالش هست که میخوای رژیمش بدی؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من - حدود ۱۴ سال.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آقای دکتر - هاااا؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt; چند سالته مگه؟؟؟ بعد نگاهی به دفترچه ی بیمه ام میاندازد و میگوید چند سالت بود که ازدواج کردی؟؟؟ &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من - &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استاد قرار بود امتحان بگیرد و من جزوه ام دست بچه ها بود.نمره ی خوبی نگرفتم.میروم دنبال استاد و التماس که دوباره از من با گروه دوم امتحان بگیرد.از من اصرار و از لب استاد کلمه ی نچ !!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من - استاد!! تو رو خدا!!!امتحان منو بچه ام توو یه روز بود.نشد بخونم .باید به درس اون میرسیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استاد - بچه؟؟ مدرسه میره؟ چند سالشه؟؟؟&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من - ....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;استاد - چه خبرت بود؟ چقدر عجله داشتی؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من - &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/13.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب دوست آقای همسر و خانومش را در خیابان دیدیم بعد چند سال!!!! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خانومش - مثل قالی کرمون میمونی تو!!!!خیلی خوشی دیگه!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من - &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/21.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این کلمه ی خیلی خوشی را بارها در این چند روز شنیده ام.هیچکس نمیداند که در دلم چه غوغاییست...هیچکس خبر از حال  من ندارد.همه چشم دوخته اند به ظاهر....چه میدانند حال من چگونه است...چه میدانند روزهایم چقدر سرد و یخ میگذرد.....چه میدانند شاید برای رهایی از این غصه ایی که با هیچکس نمیشود گفت پناه برده ام به باشگاه...به رژیم...به پیاده روی...به هزار کوفت دیگر بلکه کمی آرام گیرم....کنار بیایم...باز هم مادر باشم....مهربان....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; همه میگویند خوشم...!!!! این روزها هم میگذرد......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز دلم برای خودم تنگ شده بود....دلم تنگ شده بود برای خواستن...دوست داشتن....برای عشق....دلم تنگ شده بود برای شکل و عطر و لحن قشنگ مریم.....یک شاخه گل مریم خریدم و ایستادم تمام قد جلوی آیینه٬ با یک دنیا عشق تقدیم خودم کردم......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن) شرمنده که پست قبلی هیچ ربطی به تولد حسام نداشت!!!!این ورو جک من شب یلداییه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت اونجوری) خدایا ! به فرشتگانت بیاموز در لحظه لحظه ی نیایش خویش دوستان و عزیزان مرا٬ از یاد نبرند......&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 07:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aroosedaryaha&amp;postid=149</comments>
<dc:creator>aroosedaryaha</dc:creator>
<guid>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-149.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدت مبارک دردانه ی پاییزی ام...</title>
<link>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-148.aspx</link>
<description>اولین روزی که دستانت را در دست گرفتم و نگاهم را دوختم به چشمهای سیاهت و بوسه ایی از &quot;مهر&quot; نشاندم بر پیشانیت٬رسم عاشقی آغاز شد...من کامل شدم...مادر شدم .....و این قشنگترین هدیه ی خدا بود....لطفی بود که بی دریغ بر من بارید.... 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو بزرگ میشوی ...قد میکشی...مرا میکشانی رو به روی آیینه٬کنارم می ایستی و آرزو میکنی برسد روزی که هم قد من باشی٬شاید کمی بلندتر....آرزوهایت هم مثل خودت دوست داشتنی است ... من تو را در آغوش میکشم و می بوسم و برای داشتنت شکر میگویم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح که راهی مدرسه میشوی برایت دعا میکنم و میگویم سپردمت به امام زمان...تو میگویی مادر اینجوری اگر اشتباهی کنم شرمنده ی امام زمان میشوم..... و من غبطه میخورم به پاکی دل مهربانت....به اینکه همه جا او را ناظر میدانی بر رفتارت....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من به خود می بالم که تو از جنس آب و آیینه ایی...زلال و پاک.....مثل شبنمی که صبحگاه نشسته بر گونه های گل سرخ....نجابتت را دوست دارم....شباهت عجیبت را به خودم.....جنس صدایت را که بر وجودم آررامشی مینشاند وصف نا شدنی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بی حوصلگی این روزهایم را ببخش....گاهی خسته میشوم از نامردمی ها....بی عدالتی ها....جفایی که در حق پاره ی تنم میشود....تو ببخش...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نا امید نیستم از لطف خدا.....کاش کسی دستم را بگیرد و به ابدیت پیوند دهد....کاش کسی صدایم کند و بگوید همه چیز خواب بود...کابوسی که تمام شد....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تولدت مبارک نازنین مادر....مواظب خودت باش و نگذار آرزوهایت همراه تو ٬قد بکشند.....قدر نعمتهایی که داری را بدان...شاید چند خانه آن طرف تر ٬کودکی در حسرت روزهای تو باشد.... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت اونجوری!!) کی مهربونیتو گرفت؟ از منه غرقابه ی درد...... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 21:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aroosedaryaha&amp;postid=148</comments>
<dc:creator>aroosedaryaha</dc:creator>
<guid>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-148.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-147.aspx</link>
<description>هر چی میخوام یادت بدم مثبت فکر کنی٬نمیشه!!هر چی میخوام بهت بگم خودتو بزنی به بی خیالی٬نمیشه!!هر چی میخوام اعتماد به نفس رو واست معنی کنم٬نمیشه!!!میدونم کم آوردی٬میدونم شونه هات خسته است٬میدونم نفست رو سخت میدی بیرون٬میدونم همه ی دنیا نشسته روی دوش نحیف تو٬میدونم.....
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من از تو چی بخوام توو سخت ترین شرایط این زندگی لامصب.....؟؟من به تو چی بگم که یه مرهم کوچیک باشه واسه دل بی قرارت؟؟برای چشمهای کشیده و سیاه شرقیت چیکار کنم این روزها که میبینه همه ی چیزهایی که نباید میدید؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیانت درد کمی نیست نازنینم....جز آرزوی تموم شدن این روزهای کش دار و کشنده٬کار دیگه ایی ازم برمیاد؟؟من تو رو میخوام....با همه ی وابستگی هات....با همه ی دلشوره هات....با همه ی چه کنم هایی که این روزها سخت درگیرت کرده....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کجاست اون خدا با اونهمه وعده و عیدش؟؟چرا نمیاد دست تو رو بگیره؟؟ نکنه توو شلوغی آدمهای رنگ رنگ٬گمت کرده؟؟نکنه صداتو نمیشنوه؟؟ خودش گفت از رگ گردن هم نزدیکتره بهمون....پس کجاست؟؟چرا هر چی صداش میکنی جواب نمیده؟؟ اونهمه دعا...اونهمه ذکر...اونهمه درد و دل...راز و نیاز....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالم از حکمت و مصلحت و صبر بهم میخوره!!!یه آشیونه ی گرم افتاده توو مسیر تند باد زندگی....سرد شده٬یخ....کبوتراش بی بال و پر شدن....نوازش میخوان...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;******&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غربت که خسته ات میکرد٬تمام دلت میشد برگشتن...نفس کشیدن در سبزی زادگاهت پرپر میزدی برای نشستن کنار دریا٬برای شنیدن لهجه ی مادریت در کوچه های شهرت ٬که تو گذشت میکردی....صبوری میکردی.....پوشیده بودی در قاب چادر٬مروارید وجودت دست نیافتنی بود و نجابت چشمهایت قشنگترین سرمایه ات.....&quot;او&quot; از اینها هم گذشت!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تمام خواب من!!زلال ترین شبنم را از  گونه های گل سرخ بر میدارم چشمهایت را میشویم تا دوباره باز شود به روی امید...به روی خوبی.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دو مشت خاک از بلندترین و سر به فلک کشیده ترین کوهها بر میدارم و میریزم روی شانه هایت تا دوباره مقاوم شوند و صبور.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرزوهایم درد میکنند....قلبم دیگر در سینه ام جا نمیشود....تمام خنده هایم را نذر تو میکنم٬نذر میکنم تا تو همانی باشی که باید باشی.....محکم و پر صلابت و بدون واهمه از فردا....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دستهایت را که دائم به قنوت بالا گرفته ایی٬ در دست میگیرم و بوسه ایی مینشانم بر بلندای پیشانیت تا سپیده طلوع کند در نگاهت .....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دعا میکنم برای به آرامش رسیدنت...خدا در همین نزدیکیست....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 07:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aroosedaryaha&amp;postid=147</comments>
<dc:creator>aroosedaryaha</dc:creator>
<guid>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-147.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میخواهمت...بی هیچ بهانه ایی....</title>
<link>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-146.aspx</link>
<description>اولین باری بود با کلیدی که یه ساله اومدین توو این خونه جدیده٬ بهم دادین در خونتون رو واکردم و بی اجازه اومدم توو!!!گفتم شاید خواب باشین نخواستم مزاحم شم و بیدارتون کنم.ایستاده بودی توو آشپزخونه٬دستات رو سینت بود و متفکر خیره بودی به رو به رو.با اینکه چند تقه به در هال زدم بعد کلید انداختم٬حتی صدای قفل در رو هم نشنیدی. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سلام دادم و با تعجب نگام کردی.حالمو با مهربونی همیشگیت پرسیدی و باز من با اینکه کنارت بودم دلم تنگ شده بود برات!!!چقدر بی بهونه دوستت دارم..چقدر میخوامت....از لباس راحتی های مامان که طبق معمول انداخته بود روی مبل٬فهمیدم خونه نیست....تنها بودی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا لباسامو عوض کنم سفره ی صبحونه رو آماده کردی و صدام کردی.چند تا حبه قند انداختی توو چایم و یاد اوری کردی که قرصمو خوردم یا نه؟؟سعی میکردم نگاهمو ازت بدزدم...تو هم همینطور...با صدای پرز دار و بغض گرفتت چیکار میکردم؟؟ چقدر تلاش می کردیم تا غصه های مشترکمون رو از هم پنهون کنیم..چقدر حرفای بیخود برات میزدم تا ذهنت رو منحرف کنم ...از روی لباست نگاهمو سر دادم رو قلب مهربونت....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم هری ریخت پایین...یاد گرفتگی رگهای قلبت و آنژیو و بستری شدنت توو بیمارستان و بخش قلب افتادم...اینکه میخواستی ما ندونیم تو روی تخت بیمارستانی و اصرار داشتی که فکر کنیم با دوستات رفتی مسافرت....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میخواستم حال قلبت رو بپرسم.....طاقت نداشتم باز دروغ بگی که خوبه و حالا حالا ها میزنه...هر چند این آرزوی منه....منی که حاضر بودم پیش مرگ همتون باشم ...توو هر شرایطی....ولی چه ها که ندیدم...چه روزایی رو که باهم نگذروندیم...روزای مصیبت و بدبختی و سیاهی....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غم عجیب چشمای نجیبت ٬دیوونم میکنه....هر دو به یه چیز فکر میکردیم...به چشمهایی که پر خون بود...به اتفاقی که افتاده بود.....به فاجعه ایی که میتونست خیلی عمیق تر باشه و باز لطف خدا شامل حالمون شد....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عجیبه!! هروقت از خدا دور میشم با یه پس گردنی حالیم میکنه که خیلی بهم نزدیکه....دوباره من بی تابش میشم...باز بغلش رو میخوام....و این جمله ی عزیز غربت نشینم یادم میاد که گفته بود&quot;روی ماه خداوند را ببوس&quot;....و چقدر باز توو این روزها محتاج روی ماه اونم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قد و قامتت محکمترین تکیه گاه زندگی منه...سکوتت بهترین ناگفته ها رو داره...حتی نگاهی که گاهی از سر خشم بهم میندازی برای وقتایی که نق نقو میشم! ناسازگار میشم...شیطون میشم......میدونی که اصلا طاقت یه لحظه نگاه اونجوریت رو ندارم....حالا من چیکار کنم برای اینهمه نگرانی تو که مخفیش میکنی؟؟چیکار کنم برای غصه هایی که داری تلمبار میکنی روی دلت؟؟..چیکار کنم برای قدم زدنهای نصف شبت توو سالن خونه و سیگارایی که پشت هم دود میکنی توو بالکن آشپزخونه؟؟...من چیکار کنم برای قلب مهربونت...برای رگهایی که باید باز بشه و تو نمیخوای....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بزرگ بودن درد بدیه...من بچگی هامو میخوام...وقتایی که از حموم میومدم و تو سشوار و برس رو میگرفتی و با ناز و نوازش موهای بلندم رو سشوار میکشیدی....کودکی های که همیشه خانوم دکتر صدام میکردی و میخواستی حتما خانوم خودم باشم نه نوکر دکتر و بقیه....و من بی عرضه تر از اون بودم که این آرزوت رو براورده کنم...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر امروز حقیرم که هیچکاری نمیتونم کنم نه برای تو نه برای عزیزای دیگم....چرا باید فقط شنونده باشم و صدام در نیاد...صبرم که زیاد نبود!!!! چی داره به سرمون میاد؟؟کی چشممون کرده؟؟ ما که داشتیم ساده زندگی میکردیم.......&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قد و قامت مردونت رو...عطر تنت رو...غم عجیب چشمای نجیبت رو  دوست دارم بابایی من.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.۱)چند روزی نیستم...خدا به دادمون برسه با حرفهایی که خواهیم شنید!!!!که خوشن و همش هستن مسافرت!!!!!!....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن.۲) آی دیم باز نمیشه!!!!نمیدونم چرا یاهو هی ارور میده!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 18:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aroosedaryaha&amp;postid=146</comments>
<dc:creator>aroosedaryaha</dc:creator>
<guid>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-146.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صدف دلبری میکند!!!</title>
<link>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>بگم؟ میخوام یه چیزایی رو تعریف کنم!!هیس!!! یواش...اینا رو کسی نباید بدونه!!!بگم؟خدا به دادم برسه با این چیزایی که میخوام تعریف کنم.نمیدونم چرا یهویی کودک درونم اینقدر فعال شد!هی منو میبره به بچگی هام&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;مامان همیشه میگه من از اون دختر شیطونای شیرین زبون و چاپلوس بودم که خودمو توو دل همه جا میکردم.میگه دائم در حال رقصیدن وناز و عشوه ریختن بودم.بعدشم همیشه بازی با پسرا رو ترجیح میدادم به دخترا.یعنی اولویت اول دوستی برای من جنس محترم مذکر بود&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;!!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;خودم یادمه اونوقت هایی که توو کوچه با پسرای همسایه فوتبال بازی میکردیم .الان بعضیهاشون رو که میبینم کلی خجالت میکشم!!!! چقدر دعوامون میشد سر دوچرخه و تاب و توپ!ولی خب٬همیشه یکی بود که محکم پشتم وایسه و هوامو داشته باشه.لو نمیدم کی بود!!!الان که همو میبینیم رومون نمیشه سلام بدیم!!عالمی داشتیما با چیزای یواشکی&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;!!! &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;تابستونا بیشتر اوقات فک و فامیل بار و بندیل جمع میکردیم و پشت یه وانت نارنجی مینشستیم و میرفتیم بیرون.جنگل٬دریا٬امامزاده٬هرجا که میشد.البته بدون باباها.یعنی خانوما و بچه های زلزلشون!الان که یادمون میاد کلی میخندیم.....امامزاده عبدالله آمل هم زیاد میرفتیم.منم عاشق این انگشتر و النگوهای مصنوعی و آشغال پاشغال بودم.دخترخاله هامم ازم بزرگتر بودن و منو کمتر با خودشون میبردن.چون خودشون کارای یواشکی داشتن میترسیدن من لوشون بدم!!!زبونه دیگه&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;!!!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;یه بار توی یکی از این انگشتر فروشیا رفته بودم و هی داشتم زبون میریختم واسه پسره .یهو اون دستامو گرفت و گفت:عروس مامانم میشی؟؟!!فکر کن !!من ۷ سالم بود!!!منم همچین با ناز و عشوه گفتم:نمیدونم٬باید مامانم اجازه بده!!!من که نمیتونم همینجوری بله بگم.تازشم من که شما رو نمیشناسم!!!همینطوریم که نمیشه زنت بشم.لباس عروس میخوام با یه عالمه از این النگوها!!!گفت:خب ٬برو از مامانت اجازه بگیر و بیا بریم خونمون.گفتم:باشه.دویدم که برم از مامان اجازه بگیرم پسره بلند گفت به مامانت نگو من بزرگم!!!بگو اندازه ی توام!!!منم رفتم همه چی رو گذاشتم کف دست مامان.هیچوقت نفهمیدم چرا مامان و خاله عصبانی شدن و منو بردن مغازه ی اون پسره رو نشونشون دادم٬ خاله یکی خوابوند توو گوشش!!!!اونروزا نفهمیدم&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;.....&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;تازه رفته بودم سوم دبستان که اسباب کشی کردیم خونه ی جدیدمون و تا پارسال توو همون خونه بودیم!!!بعد از ما یه خونواده ی دیگه هم اومدن خونه ی رو به رویی مون.یه دختر کوچولو داشتن.اونروزا من عاشق بابای این دختر کوچولو شده بودم!!!!یعنی اولین مردی که دوسش داشتم و میدیمش دلم یه جوری میشد!!! تا مدتها وقتی با دختر خاله ها زن و شوهر بازی میکردیم ٬اسم شوهر من میشد رضا!!!!یعنی اسم آقای همسایه!!!!تا صدای ماشینش میومد من جلوی در بودم!!!اهنوزم همسایمون هستن.دخترش شوهر کرده٬نوه هم داره&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;!!!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;دوم راهنمایی بودم ٬دختر درس خونی بودم که همش سرم توو کتاب بود.دلمشغولی دخترای امروز رو هم نداشتیم.یه مانتوی تیره باید میپوشیدیم با یه جوراب سیاه کلفت.پاچه شلوارمون رو میدادن بالا جورابامون رو نگاه میکردن.سه کیلو هم ابرو و سیبیل آویزون بود از همه!!!اونروزا یکی از پسرای فامیل بهم گفت:قول میدی جز من با هیچکی ازدواج نکنی؟؟ منم همچین رومانتیک ٬با بغض و گریه گفتم:آره٬قول میدم!!! بعد رفتم به بابا گفتم من دیگه شوهر دارم!چشای بابا چهارتا شد!!بعد براش تعریف کردم که چی گذشت بین من و اون پسره.اونوقتام نمیفهمیدم چرا بابا با اونا قطع رابطه کرد&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;!!!!!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;بازم بگم؟؟ از این چیزا زیاد دارمااا&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;!!!!&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت بی ربطانه!!!)بلیطامون اوکی شد....پنج شنبه شب میپریم...نیومدیم حلال کنید دیگه!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پی نوشت اونجوری!!) حال خوشیست...نشسته عطر تنت بر تنم...در این لحظه نفس میکشم&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;....&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;Arial (Arabic)&quot; size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 20:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aroosedaryaha&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>aroosedaryaha</dc:creator>
<guid>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صدف نیوز تقدیم می کند!!!!</title>
<link>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>مثلا قرار بود من امروز تهران باشم!!!! همه چی دست به دست هم داده بود تا من به این جشن وبلاگ نویسان برتر که پرشین بلاگ زحمتشو کشیده بود٬نرسم!!!هر چی زور زدیم نشد!!!!ناز همه رو کشیدیم.از بقال سر کوچه بگیر تا عمو و عمه و خاله!!!دست به دامن همه شدیم!!! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا میومد جور بشه یه ضد حال دیگه میرسید از آسمون!!!!یکی دو تا سنگ نبود که بیفته جلو پام!!!بارون سنگ و سنگریزه و شن و ماسه نازل شده بود انگاری!!!بلا و بدبختی و مصیبت پشت هم!!!!هی اس ام اس بده و زنگ بزن و کامنت بزار ٬برو بچ رو خبر کن٬هی ذوق مرگ شو که این میاد و اون میاد٬بعد قسمت خودت نشه!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا کجای!!!!آدم میسوزه هاااااااا!!دیگه از مترو و آژانس و شخصی و سواری به مینی بوس هم رضایت دادیم!!اصلا اونم از سرمون زیاد بود به موتور هم راضی شدیم ولی نشد که نشد که نشد!!!!حتی سه روز هم روی اعصاب آقای همسر ویبره زدیم!!!خدایش چه اعصابی داره هااا!!! چه جوری تحمل میکنه منو؟؟ دلم واسش جیز جیزززز!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اوا!!چته دختر؟؟ چقد نق میزنی؟؟زشته بابا!!!مثلا عروس داری!!!!خبرتو بگو و برو دیگه!!!این وجدان ما بید!!!اوهوم اوهوم!!خبرگزاری صدف نیوز که به تازگی با یه خبر توووووپ رسما کار خود را آغاز کرده٬تقدیم میکند...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگم؟؟بگم؟؟ فحش نده٬میگم خب!!!! خبر رسیده که یکی از بانوان وبلاگ نویس که ما با او دوستی دیرینه ایی داریم وبلاگ برتر که چه عرض کنم!!!رتبه ی اول را از آن خود کرده است!!!!دوگوله هاتون رو به کار بندازید و حدس بزنید منظور ما چه کسی میباشد!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;معرفی میکنم:دکتر بعد از این!! روانشناس بلوگفا!! پزشک مخصوص دربار!! عروس سابق بنده!!!! شوهر ۱۳ تا زن!!! زن یک نوزاد هنوز به دنیا نیامده!!!مادر شوهر نمیدونم کی!!!جاری اون یکی!!!!مادرشوهر یه خونه اونورتر!!یه دونه دختر کل خاندانشون!!!اووووووووووووووفففففففففففففف &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه خبره نسرین؟؟ خدا خفت کنه!!چقدر پست و مقام و منصب داری تو!!!!! اوا!!!فهمیدین کیو گفتم؟؟؟آره دیگه نسرین بانو٬ صاحبخونه  &lt;A href=&quot;http://nasrinbb.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;سیاه+سپید+خاکستری &lt;/A&gt; رتبه ی اول را از ان خود نموده است!! یه کف مرتب و یه جیغ و یه هوراااااااااا !!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حیف نشد عروس به این مهمی رو از دست دادم؟؟؟ ببینم دکی بارونی طلاق میگیره من دوباره اینو عروس خودم کنم؟؟؟جیگرتو گاز گاز!!! همه شاهد باشید که من در به شهرت رساندن این بانو نقش به سزایی داشتم!!الهی کوفتش بشه اون سکه که تنهایی میخواد هپلی هپوش کنه!!!البته اگه دوماد جونش  &lt;A href=&quot;http://wind-dancer.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;جناب ویند دنسر &lt;/A&gt; که افتخار همراهی لحظه به لحظه با ایشون رو داشتن٬یه سهمی برای ما بزارن!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن) تبریک خانومی٬اووووممممممم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن۲) تولد  ضامن آهو هم مبارک......خوش به حال اونایی که الان اونجان...اونایی که الان جای من نشستن...رواق امام....زیر لوستر دوم.....&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 20:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aroosedaryaha&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>aroosedaryaha</dc:creator>
<guid>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پیرمرد هله هوله فروش ...بارون.....</title>
<link>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>دیشب طبق معمول موقع ی خواب رفتم توو هپروت!!! یاد بچگی هام افتادم....همکلاسی هام...روزای اول مدرسه رفتن...یاد اون پیرمرده که هله هوله میفروخت و من با پولای دزدی از راه شرافتمندانه با تحمل بسی رنج و مشقت به دست میاوردم!!! مشتری همیشگیش بودم!!!! (این دزدیا جریان داره که حتما براتون تعریف خواهم کرد)
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مدرسه ی من تو خیابون اصلی شهر بود.اونوقتها مثل امروز توو هر خونه دو تا ماشین نبود که!!! خیابونا خیلی خلوت بود.یادمه ما خودمون تنهایی میرفتیم مدرسه و میومدیم!!!هیچ خطری هم تهدیدمون نمیکرد!!! حداکثر چند تا دوچرخه از اون سیاه بی ریختا از توو خیابون رد میشد.ماشین کجا بود؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه پیرمرده کنار مدرسمون مغازه داشت.یه مغازه ی تاریک و قدیمی که درش هم همیشه بسته بود!!!یه پنجره داشت که یه تخته ی پهن و کلفت با دو تا زنجیر از دو طرف پنجره آویزوون بود و روش پر از خرت و پرت و هله هوله و ترشک و لواشک و عکس برگردون بود.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی مغازه همیشه تاریک بود.یعنی هیچوقت نمیشد توش رو ببینی!!!!من اگه روو پنجه ی پام می ایستادم تازه چونم میرسید به لب این تخته!!!! خیلی از این پیرمرده میترسیدم.قیافش یه جورایی ترسناک بود...پوست گردنش شل و افتاده ...صورتش پر از چروک...یه عینک کائوچو و یک کت زهوار دررفته....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب خیلی فکرم مشغول اون مغازه و صاحبش بود...یه فاتحه براش خوندمو مطمئن بودم که بعد از ۲۰ سال یه کم بیشتر٬حتما مرده!!!!!اینهمه وقت هم ندیده بودمش...هیچوقت....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح که حسامو رسوندم مهد داشتم برمیگشتم چشم افتاد بهش!!!!باورتون میشه؟؟ خودش بود!!! همون شکلی با همون کلاه!!!همون عینک گنده ی کائو چو!!!اونم توو کوچه ی ما!!!! فقط چروکهای صورش خیلی عمیقتر شده بود.....ایندفعه اصلا ازش نترسیدم...احساس میکردم دوسش دارم....دلم برای بابا بزرگم که همون روزای بچگی از دست دادمش تنگ شده بود....چقدر دلم میخواست برم باهاش حرف بزنم...ببینم روزگارش چه جوریه....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میگما کاش از خدا یه چیز دیگه خواسته بودم!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;*****&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز بعد از ظهر ساعت سه کلاس داشتم...در کوچه رو که باز کردم آفتاب خورد توو صورتم.منم دلم فرتی گرفت!!گفتم خدا جونم ٬قربونت برم دلم واسه بارون تنگ شده ها....توو کلاس نشسته بودیم که آسمون تیره و تار شد...رعد و برق....باد و بارون.....اووووفففففففف.....دلم داشت پر میکشید واسه بیرون....بیصبرانه منتظر تموم شدن کلاس بودم.خانوم داشت نمره ی کوئیزا رو میخوند.بنده تنها شاگردی بودم که نمره ی کامل گرفته بودم!!!!کلی به خودم امیدوار شدم!!!!تصمیم گرفتم دیگه ترشی نخورم!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره تموم شد اون ساعتای کشدار و منو بارون به وصال هم رسیدیم...من با صندل پاشنه ۷ سانتی و مانتوی ریون٬آروم آروم عشق میکردم با بارون....مردم در عرض جیک ثانیه شده بودند کاپشن پوش و کلاه بافتنی و شال گردن و ....!!!!!!!دلم میخواست زیر یه ناودون وایسم و خیس خیس شم....خلاصه اینکه خدا جون دو بار امروز شرمندمون کردن.....حال داد بهم اساسی.....اووووممممممم....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امشب توو اخبار استان شنیدم توو همین یه ساعتی که یه سره بارون بارید٬۱۵ کیلومتر اونورترـ ساری  ـ سیل اومده و ۳ نفر مردن!!!!.....&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; پ.ن)نمیدونم پدر کله پاچه بسوزه یا شیکم صاب مرده ی من؟؟!!!آبلیمو هم افاقه نکرد!!!!!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 21:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=aroosedaryaha&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>aroosedaryaha</dc:creator>
<guid>http://aroosedaryaha.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
